تبصرۀ کوتاه و پاسخ فشرده از برای پرسشی؟!!

اشاره، زمان میگذرد، تجربه و خاطره ها در ذهن و ضمیر آدمی، انباشت می شود. چگونگی بکارگیری ازاین انباشت تجربه را، در ترازوی توصیه مرد خرد («رودکی سمرقندی») میگذاریم:

«هرکه ناموخت از گذشت روزگار--  نیز ناموزد زهیچ آموزگار». 

مردان فقیر و با وقار در دل و ضمیر خود، همیش زمزمه دارند:
از ریسمان کهنه محکم بگیر، اما دست نامرد را نگیر.
بگذار شیر شکارت کند، اما به شغال پناه نبر.
به دریا غرق شو، اما از پل نامرد عبور مکن.
به قطره آبی بساز، اما منت دریا را نکش. (؟) 

اشاره: سه هفته و اندی پیش، نزد طبیب معالج همیشگی خود بودم. بعد از تکمیل معاینات صحیحی، او (داکتر معالج) با من، در موجودیت ترجمان، صحبت صمیمی داشت. در ختم دیدار، طبیب درد آشنا، عدد های: یک، دو، سه را با انگشتان دست خویش یک به یک شمرد و برایم گوشزد نمود، «حتماً به فعالیتهای جسمی (حرکات سپورتی، گردش و سیاحت) خود هر چه میتوانی اضافه کن و فعالیت فکری (مطالعه، نوشتن...) را بیش از پیش کاهش بده... » به همین لحاظ -  عجالتاً، تداوم شریک ساختن تجارب وخاطره های زندگی خویش را، موقتاً به تعویق اندختم. مگر استثناهات در همه عرصه ها، کار خود را میکند. 

 استثنا: ممکن برخی شعرها، وجیزه ها و فرمایشات کوتاه برخی از بزرگان خرد را، حین مطالعه به دلم چنگ زده بود و آنها را یادداشت کرده ام، اندک، اندک با عزیزان علاقمند، شریک خواهم ساخت. در ضمن، به چند سوال یا پرسش برخی از عزیزان، نیز پاسخ خواهم گفت. اکنون به یکی از پرسشهای چند هموطن افغانستانی خویش مقیم در ایالت انتاریو کشور کانادا، کوتاه و به دور از چشم طبیب معالج خود می پردازم. 

پرسش: چند تن از گرانمایه و عزیزان، سوالی داشتند اینگونه، چه شد -  شما (قیام الدین و خانوادۀ تان)، جسد پدر مرحوم خویش (امام یار) را بعد از فوت، در صحن حویلی پدری دفن نمودید و از دفن کردن در قبرستان (گورستان) آبایی خانواده و اهل گذر، ابأ ورزیدید؟!

 توضیح کوتاه: راستی سخن، مریضی پدرم (امام یار) و وصیت او، داستانی نسبتاً درازی دارد، از شرح بیشتر آنها می گذرم. مگر کوتاه گوشۀی از مرحلۀی مریضی و شمۀی از وصیت اش را، که مستقیم به پرسش شما دوستان مربوط میشود، چند پاراگراف مینویسم.

رئیس خانوادۀ ما (پدرم)، در روز هچدهم ماه ثورسال ۱۳۶۱خورشیدی مریض شد و آهسته آهسته در بستر بیماری افتید. از روز اول مریضی به بعد، بجز آب سرد با مخلوطی از یخ (برف برای شیر یخ) چیزی دیگری نه خورد و نه نوشید. جوابش در برابر پرسش اعضایی خانواده فقط این بود، « خورده نمی توانم ». این پاسخ پدر، برای اعضای خانوادۀ اش، پرسش برانگیز و تعجب آور بود. چطور ممکن هست، آب سرد با مخلوطی از یخ، بدون کدام مشکل از گلویش می گذرد، مگر از جمله در گذراندن شیر از گلوی خویش مشکل دارند!؟ بعدها اعضای خانواده دانستیم، این عمل رئیس خانواده (امام یار)، آگاهانه و نوعی ریاضت غذایی (اعتصاب غذایی) برای شستن معده خود بوده و اهل خرد و اشاره می دانند، موضوع از چه قرار بوده، این مرد فقیر و با خدا، در لحظات پایانی عمر خود به چه چیز می اندیشیده و با کدام تفکرات و تصورات مشغول بوده است. 

وصیت شفاهی پدر: تجربه به اینجانب آموختاند، بخشی از مردان سالکرده و تا اندازۀی با هوش، مثلی که، لحظات پایان زندگی و نزدیکی مرگ خود را حدس زده می توانستند واضعترش می دانستند. زیرا پدرم، تاریخ اول جوزا ۱۳۶۱خ (حدوداً ده روز بعد از شروع مریضی خویش) برادر بزرگم را وظیفه سپرد، تا به عبدالودود (شاروال عبدالودود خان) احوال دهد، با قبول زحمت بر بالین مریضی اش یک مرتبه بیاید. بیگاه (عصر) همان روز، شاروال عبدالودود، همراه با مامور محمد امین (مامور ناحیه سوم)، عبدالله خان (برادر شاروال)، محمد سرور خزاندار و ملا محمد موسی صراف بانک بدخشان ( دو آخیر فرزندان کاکاهای شاروال) و همه اهل گذر و مسجد ما اند، بجز ملا محمد موسی (اکنون به زیارت حج کعبه مشرف شده و خوشبختانه حیات دارد)، متباقی با تأسف در قید حیات نیستند (خداوند همه آنها را بیامرزد) به بستر مریضی پدرم در اطاقش، از در رسیدند و بدون نشستن (چوک به پا)، مرحومی شاروال عبدالودود بعد از ادایی سلام صدا زد، بابه امام یار، نگذاشتی ما، خود به دیدنت می آمدیم... بعد از احوالپرسی، مرحومی شاروال از پدرم پرسید، بابه امام یار، چرا ما را خواستی، راستی چه گپ است؟ پدرم اشاره به فرزند بزرگ اش و اینجانب (هر دو بالایی سرش استاد بودیم) نمود و گفت: اینها (فرزندانم) توجه میکنند یا نه، من (امام یار) حق دارم در اینجاه (اشاره به حویلی خودش) خانۀی داشته باشم، نشود مرا کش و گیر کرده در آنجاه  ( اشاره به قبرستان) دفن کنید.

 مرحوم شاروال گفت، بابه امام یار، ما از تو زیاد امید داریم، زنده می مانی، دیر زنده می مانید، بخیر جور و تندرست می شوی... و اضافه نمود، به قول معروف «هر پیری دلیل مگر نیست، [می دانید] یک کمان صد تیر را در خاک پنهان می کند...» را با شوخی و تبسم همیشگی خویش، به خوانش گرفت و تبصره نمود اینگونه: شاید زیادی ما پیش از تو [بابه امام یار] برویم و تو زنده بمانی. به هر حال مردن حق است و رضای خداست. راستی چرا از قبرستانی آبایی خوشت نه آمد؟ پدرم گفت، آن قبرستان غصبی است، آنجا مه (من) را دفن نکنید ( تکرار دفن نکنید) و تا روز قیامت عذاب خواهم کشید. مرحوم شاروال عبدالودود گفت، بابه امام یار، حال دانستیم چه می خواهی و مقصدت چیست. خداوند شما را جور داشته باشد، بی غم باش وصیت شما آویزه گوش همه ماست.. مرحومی شاروال و اندوالانش بدون نوشیدن چایی و یا آبی با پدرم خداحافظی کردند و رفتند.

 اجرایی وصیت: سرانجام دو روز بعد از تاریخ وصیت، نیمه شب ۳ جوزا ۱۳۶۱خ پدرم، آهسته و آرام بدون مزاحمت به کسی، جان سپرد.
 مردان خدا چه با صفا می میرند 
  دلباخته در راه خدا می میرند
 گویی که رسیده حکم آزادی شان
 خندان لب و با میل و رضا می میرند
... در جیب های کرتی اش، مبلغ لازم (بخشی از پول های تقاعد دورۀی تحویلداری اش که در مدیریت مخابرات بدخشان کار کرده بود) پیدا شد و این مرد فقیر نخواسته بوده، مصارف مراسم تدفین و خاکسپای بعد از مرگش، دغدغۀی فرزندان اش باشد (درحالیکه تنگدستی های را کشیده و دیده، مگر پول تدفین و مراسم دفن خویش را مصرف نکرده بود).
 بالاخره، فردای آن روز (چهار جوزا) در مسجید خرقه مبارک، نماز جنازه اش ادا گردید و بر اساس مشوره و فتوای قبلی خطیب و مدرس مسجید خرقه مبارک و تعدادی از عالمان دین، در باغچۀی در جوار حویلی مالکیت خودش، در منطقۀی بلند و خوش آب وهوا، در لب دره و دارایی انبوهی از درخت و گل دفن گردید... از آن تاریخ تا کنون باغچۀی مذکور، محل متبرک و قابل احترام اولادها، نواسه ها، کواسه ها، خویشاوندان و وابستگان بیشماری (به فضل الله) از وابستگان اش می باشد... 

نتیجه: پرسنده های محترم و دوست داشتی، خلص کلام، پدری مکتب نخواندۀی ما، آگاهانه و دانسته نخواست، در قبرستانی که زمین اش غصب شده  بوده، دفن گردد و بخوابد. بلکه در ملک شخصی خودش خوابید و به گمان اغلب و به قول خودش، راحت خوابید. ناگفته نبایدگذاشت، وصیت پدر و پافشاری او برای تطبیق وصیت اش برای اینجانب، درس بزرگ و کلانی بود، که زندگی بعدی من را کم و بیش، در همین مسیر (در زمین غصب شده نخوابیدن) رقم زد. باشد، در وقت دیگر و در شرایط دیگر این موضوع را مفصل خواهم نوشت. حضرت مولانایی بلخ حرفی دارد، اینگونه:
 ما برون را ننگریم و قال را   /   ما درون را بنگریم وحال را.
 روح پدر را شاد می خواهم، یادی این مرد فقیر خدا و مجموع رفتگان گرامی باد. 


   

اخبار روز

BBC ‮فارسی - صفحه افغانستان

کتاب ها