آرتور شوپنهاور؛ جهان همچون اراده و تصور ۰ (اراده ی معطوف به حیات) ۰ بخش سوم

در این بخش می کوشم؛ علت بدبینی این فیلسوف ژرف بین و سرکش را تا جایی که مقدور است مورد بحث و بررسی قرار دهم ؛که آیا اوضاع و احوال زمان او به گونۀ بوده است؛  که ایشان را به سوی چنین دیدگاهی سوق داده؛ 

ویا نگاه تیز بین شوپنهاور چیز های را مشاهده کرده؛  که افراد معمولی از دیدن آن عاجز هستند ۰ من خودم با آن که عاشق زندگی هستم و هنگام پیاده روی و یا دوچرخه سواری از علف ها و گل های" خودرو "به همان اندازه لذت می برم که از گل صد برگ یا لاله ویا گل گلاب درختان بی میوه را مانند درختان میوه دار دوست دارم؛زندگی کرم ها و مورچه ها همان قدر برایم شگفت انگیز و زیبا هست که جهان انسانی ویا حیوانات بزرگ مثل فیل و ظرافه ۰ اما گاهی در خلوت خودم می اندیشم که هدف از زندگی چیست ؟ چرا این قدر درد رنج وجود دارد وچرا با اینهمه بدبختی و مصیبت روبرو هستیم و آیا جهانی بهتر از این ممکن نبوده است  ؟ وصدها پرسش بی پاسخ دیگر که عدۀ اندکی به آن پرداخته و پرسش های جدیی را جلو ما گذاشته اند که حداقل در باره اش اندکی فکر کنیم ۰  وقتی می بینم که بیشتر از سه چهارم عمرمن  در آوارگی و دوری از عزیزانم   سپری شده؛  بیش از بیست انسان بی گناه از اعضایی فامیل پدری و مادری ام  را در این جنگ های احمقانه از دست داده ام؛ وکمتر خانوادۀ را از سرزمین هندوکش می شناسم که عزیزی را از دست نداده باشد وما هرروز شاهد مرگ و نابودیی هموطنان و دیگر انسان ها در گوشه و کنار جهان   هستیم ۰  فقر؛ جهل؛  بیماری؛ خشکسالی؛  تحقیرها و توهین ها ؛و تغصبات مذهبی و زبانی و تباری را هم می توان برآن مصایب افزود ۰ سوریه و عراق و لیبی و یمن وفلسطین  در حال احتضار  هستند؛ میلیون ها کودک در دنیا از داشتن یک وعده غذا محروم می باشند و شاید صدها مصیبت دیگر را بتوان ردیف کرد؛  اما یک درصد جمیعت نود و نو در صد سرمایۀ جهان را قبضه کرده اند و به هیچ کس هم پاسخگو نیستند؛  نزدیک به دو تریلیون دلار سالانه بودجۀ نظامی کشور ها هستند که تنها سهم آمریک ۷۰۰ میلیارد دلار می باشند ۰ به کجا چنین شتابان ؟   اگر وضع به همین منوال پیش برود ؛  چند نسل دیگر امکان زندگی بر این سیارۀ زیبا را که ما آن را نازیبا کرده ایم خواهند داشت؟   افغانستان با مرگ دست و پنجه نرم می کند و بدبختانه هنوز هیچ دور نمایی صلح آمیزی به چشم نمی آید ۰ محیط زیست  هر روز بیشتر آلوده و رو به خرابی می رود؛  هوا؛  آب؛ وخاک را به گند کشیده ایم ۰ دوجنگ ویرانگر جهانی باعث مرگ میلیونها انسان گردیدند؛  مسابقات تسلیحاتی و بمب های بسیار ویرانگر اتمی هر لحظه می تواننند زمین را با تمام موجوداتش به تل خاکستری مبدل سازند ۰ ولی مشکل وتراژدی دراینجا است که رشد فکری و اجتماعی و اخلاقی بشر هم آهنگ با رشد دانش و تکنولوژی او شوربختانه به پیش نرفته است ودر عصر فضا و تسخیر سایر کرات ورصد دورترین کهکشانهانیز غالبأ حاکم سرنوشت ملل زمین؛  غرایز وامیال مهار نشده ای است که از دوران های تاریک گذشته برای آنها باقی مانده است ۰   ؛ و تازه بعد از مرگ جهنم با آتش جاودانش منتظر ما می باشد؛ انگار اینجا در بهشت بوده ایم ۰ اوقاتی که شاد زیسته ایم و از آن لذت برده ایم؛  در مقیاس با بدبختی و ادباری که داشته ایم ؛ دقایقی بیش نیست؛ خوشی های زندگی بیشتر شبیه واحه های هستند که گهگاهی در کویر برهوت زندگی ظاهر می شوند تا زندگی را در چشم ما زیبا جلوه دهد؛  و شاید این نقطه ها و یا لکه های خوشی همان اراد ه ی معطوف به حیات شوپنهاور باشد؛  تا مارا جذب زندگی سازد و بقایی نسل را بدینگونه تضمین کند واین یعنی ما آلت وبازیچۀ دست اراده ی معطوف به حیات هستیم ۰  هرچه زمین خاطراتم را بیش تر شخم می زنم و می کاوم؛  بیشتر؛ به فکر فرو می روم؛ چون می بینم که در جهان هستی نه عدالتی هست و نه اخلاقی ونه از آزادی اثری می توان یافت؛ یا ما باید این ارزش ها  را به وجود آوریم و از آنها نگهداری نمایم و خود را نجات دهیم و یا به مرگ تدریجی همه نابود شویم راه دیگری نیست ۰  نه آمدن ما به دست خودمان بوده اند و نه رفتن به اختیار مان هستند ؛ فقط همین چهار روز عمر را در اختیار دارییم با همۀ زشت و زیبا و خوب و بد آن که باید عاقلانه به آن فکر کرد و یک زندگی اخلاقی؛ انسانیی را به وجود آورد  ۰ آیا با همۀ این نکبت ها باز هم  می توان خوشبین بود؟ برای طبیعت هیچ فرقی ندارد که یک میلیون انسان بمیرند یا یک میلیون برگ از درخت بیفتند و یا یک میلیون پشه و مگس نابود شوند ۰ این خود انسان است که شیفتۀ خودش می باشد و خیال می کند؛  جایگاه ویژه و منحصر به فردی در جهان هستی دارد۰ تا کنون یکصد میلیارد انسان آمده اند و شکار مرگ شده اند؛ و مضحک تر این است که هر فردی فکر می کند که با نبود او کار جهان متوقف می گردد و بازهم نا معقول تر از آن این برداشت نادرست است که خودرا اشرف مخلوقات نیز می دانند؛ در صورتی که این موجود دوپا چندان هم پایبند  اخلاق  نیست  ۰ دانش بیولوژی یا زیست شناسی می گویدکه همۀ انسان ها از یک نژاد و همه آفریقایی هستیم؛ ولی در تمام دنیا شاهد ظهور فاشیسم بوده و هستیم وخواهیم بود؛ در سرزمین خودمان اقوام این کشور که هنوز خیلی ها در عصر پارینه سنگی وغار نشینی می زییند۰   همدیگر را نفی می کنند و به نام و نشان قبیلۀ خود فخر می نمایند ؛ بنا بر این بیشتر   این گونه آدم ها  نه از خرد نه از دانش نه  از اخلاق ونه حتا از احساس معمولی بهرۀ برده اند؛ طیبعت با ما سر سازگاری نداشته وندارد؛ تا به حال پنج انقراض به وسیلۀ طبیعت روی داده؛   که بیشتر  از نود و پنج درصد موجودات زنده  از بین رفته اند ؛ و دانشمندان بر این باور اند که انقراض ششم به دست انسان اتفاق می افتد ؛ چون برای نخستین بار انسان توانایی و دانش لازم را دارد که خود و دیگر موجودات  را از صحنۀ روزگار محو کند و این یعنی انقراض همیشگی  ۰ " رنه دکارت " باور داشت که انسان باید حاکم بر طبیعت و سرور آن باشد و تا جایی که ممکن است باید طبیعت را  زیر سیطرۀ خود گرفت ولی من  این سخن را زیاد معقول نمی دانم  حتا اگر از مغذی چون دکارت بیرون آمده باشد ؛ دکارت نفهمیده که ما جزء از طبیعت هستیم نه آقایی آن ۰    ما نیز طبیعت را به عنوان ابزار و گاو شیری می پنداریم  و خودمان نیز به همدیگر رحم نمی کنیم؛ پس اثر عقل و خردو خوش بینی  را در کجا باید جستجو نمود؟ ( زان حدیث تلخ می گویم ترا --- تا ز تلخی ها فروشویم ترا ۰ مولانا)  آیا اگر شوپنهاور در قید حیات بود با من هم راه وهم عقیده نمی شد؟ وشاید صدبار بیشتر از من فریاد می کشید و ما را زنهار می داد ۰ و اکنون می خواهم علت بدبینی شوپنهاور را بررسی و به تصویر بکشم: در نیمۀ نخستین قرن نوزدهم در شعر و موسیقی و فلسفه بزرگانی پیدا شدند که به عنوان مظهر ونمایندۀ عصر خویش همگی بد بین بودند:  در شعر " بایرن" از انگلستان و " دوموسه" از فرانسه و "هاینه " از آلمان و " لئوپاردی از ایتالیا و "پوشکین" و " لرمانتوف" از روسیه؛  در موسیقی " شوپرت و شومان و شوپن و حتا بتهوون " ( که با همۀ بدبینی سعی به تظاهر به خوش بینی می کرد)  همه مظاهر بدبینی بودند وبالاتر از همۀ اینها " آرتور شوپنهاور " قرار دارد که در فلسفۀ او بدبینی عمیقی در بر داشت ۰ چرا؟  مجموعۀ منتخب عظیمی از رنج وبد بختی به نام ( جهان همچون اراده و تصور)  در سال ۱۸۱۸ منتشر شد ( عجب؛ درست در همین سال کارل مارکس نیز زاده می شود ) این عصر اتحاد مقدس بود ۰ " واترلو " مغلوب شده و انقلاب مرده بود ۰ " فرزند انقلاب " بر روی تخته سنگی در دردریایی دور و دست می پوسید ۰ قسمتی از ستایش بی پایانی که شوپنهاور از اراده کرده است؛  مدیون جلوۀ خونین و شگفت انگیز اراده در جسم این " کرسی" کوچک و قسمتی از نومیدی او ناشی از وضع اندوه بار ساکن " سنت هلن " بود ۰ سر انجام اراده شکست خورد و مرگ تیره بر همۀ جنگها فایق آمد ۰ " بوربون ها " دوباره بر تخت نشستند؛ ارباب فئودال دوباره بر گشتند و خواستار اراضی خود شدند؛  خیالپروری " الکساندر " بدون قصد اتحادیه ای برای از میان بردن پیشرفت و ترقی در عالم به وجود آورد ۰ قرن بزرگ سپری شده بود ۰ " گوته " می گفت:  خدا را شکر می کنم که در جهانی که تا این درجه مضمحل شده است؛  جوان نیستم ۰ اروپا در ورطۀ انحطاط بود ۰ میلیونها مردم نیرومند از میان رفته بودند:  میلیونها جریب زمین بایر و لم یزرع افتاده بود؛  در همه جای اروپا زندگی به کلی از نو شروع می شد؛  برای به دست آوردن آن اقتصادروز افزون تمدن بخش که در جنگ از میان رفته بود؛ دوباره به زحمت و کندی به کار مشغول می شدند ۰ شوپنهاور که در سال ۱۸۰۴ در فرانسه و اتریش مسافرت می کرد و از دیدن هرج و مرج و کثافت دهات و فقر وبدبختی کشاورزان و اضطراب و بیچارگی شهرها به تحیر افتاده بود ۰ عبور سپاهیان ناپلئون یا دشمنان او آثار غارت و تعدی را در سرتاسر اروپا به جای گذاشته بود ۰ مسکو تل خاکستر شده بود؛ در انگلستان که از پیروزی در جنگ مغرور و مفتخر بود دهقانان به جهت تنزل قیمت گندم از هستی ساقط شده بودند و کارگران صنایع از پیدایش کارخانه های جدید به وحشت و اضطراب افتاده بودند ۰ شوپنهاور کشاورزانی را دیده بود که برای سد جوع؛ پنهان از نظر دیگران به کنار جوی می رفتند تا به جای نان آب بخورند و هر یک سعی می کرد که دیگران از حال او مطلع نباشد ۰ هیچگاه زندگی اینقدر بی معنی و تیره نشده بود ۰ آری؛  انقلاب مرده بود وبه نظر می رسید که روح اروپا نیز با آن از میان رفته است ۰ این بهشت نو که " اتوپیا " یا مدینۀ فاضله (آرمانشهر) خوانده می شد و جلوات او بساط خدایان را بر چیده بود؛ به یک آیندۀ دور مبهمی تبدیل گشته بود که فقط دیدۀ جوانان می توانست آن را ببیند؛  پیرمردان دنبال این سراب به حد کافی دویده بودند و اکنون از آن بر می گشتند و همۀ آمال و امید ها را ریشخند می کردند ۰ فقط جوانان می توانند به آینده بیندیشد و در آن زندگی کنند؛ فقط پیران می توانند به گذشته فکر کنند ودر آن زندگی نما یند؛  اما بیشتر مردم مجبورند که در حال زندگی به سر برند؛  زمان حالی که در آن هنگام خراب و بایر و بی حاصل بود ۰ هزار ها قهرمان و مؤمن به خاطر انقلاب جنگیده بودند؛  چه بسیار دلهای پرشور جوانان که در سراسر اروپا به سوی جمهوری نو متوجه شده و فقط به امید و روشنایی آن زنده بود؛  تا آنکه بتهوون سمفونی قهرمانی خودرا که به فرزند انقلاب هدیه کرده بود پاره کرد؛  زیرااین پسر انقلاب داماد ارتجاع شده بود ۰ در این روزگار نومیدی ورنج؛  بسیاری از مردم فقیر؛  خودرا با امید های دین و مذهب تسلی می دادند؛  ولی قسمت اعظم طبقات بالاتر ایمان خودرا از دست داده بودند؛  آنها به حهانی می نگریستند که سراسر ویران بود؛  وزندگی امید بخش روز آخرت که جمال و عدل آن زشتیهای عالم ماده را از یاد می برد؛  برای آنها وجود نداشت ۰ در حقیقت خیلی سخت بود که کسی باور کند کرۀ زمین سال ۱۸۱۸ ساخته و پرداختۀ دست خداوند حکیم مهرباتی است ۰ ولتر تخم توفان را کاشته بود و شوپنهاور محصول آن را درو می کرد ۰ ولی عدۀ دیگری جواب تلختری دادند و گفتند که هرج و مرج و اضطراب اروپا ناشی از اضطراب و بی ثباتی عالم است؛  و یک نظم الاهی و امید بهشتی وجود ندارد؛ اگرخدایی باشد؛  کور است و شر بر روی زمین سایه افکنده است ۰ بیشتر اندیشه ورزان آن زمان به شمول شوپنهاور چنین فکر می کردند ۰ حالا می توان این پرسش را مطرح کرد که آیا شوپنهاور و دیگران که هم عصر او بودند؛حق داشتند که چنین بدبین باشند یا خیر؟  به باور من آنها حق داشتند که بدبین باشند و ما نیز در شرایط کنونی حق داریم که نسبت به زمین و زمان بد گمان و بد بین  باشیم ۰ تاریخ لبریز از جنگ و جهل و فقر و نکبت است ؛ گاهی فکر می کنم که سیارۀ ما زندانیست که ما همه در آن بدون هیچ گونه دلیل و منطقی به حبس ابد و کار اجباری و شکنجۀ مداوم محکوم شده ایم ؛ سیارۀ ما گورستان همۀ موجودات است که هر کدام به نوبۀ خود به کام آن فرو می رویم   ۰ شوپنهاور معتقد است که مقدار درد و رنج رابطۀ تنگاتنگ دارد با مقدار شعور ودانشی که هر فرد ویا هر موجود از آن برخور دار می باشد و در این زمینه می نویسد: هرچه ظواهر و پدیده های زندگی پیچیده تر گردد رنج بیشتر و مشهود تر می شود۰ در نبتات حس نیست؛ بنابر این رنج هم نیست ۰ در پست ترین انواع حیوانات از قبیل حیوانات تک سلولی درد و رنج بسیار کم است حتا در حشرات استعداد احساس رنج محدود است ۰ درجۀ بالاتر رنج در حیواناتی که دارای دستگاه عصبی کامل هستند مشهود می گردد و هر چه درجۀ هوش بیشتر شود مقداررنج نیز فزونتر می گردد ۰ بنابراین به هر نسبت که هوش مشخصتر شود و شعور بالاتر رود؛  رنج درد نیز رو به ازدیاد می نهد و در انسان به بالاترین درجۀ خود می رسد (البته نه همۀ انسان ها؛  چون بسیاری از بدو تولد تا دم مرگ گوسفند وار در دشت های زندگی می چرندو همیشه در بهشت زندگی می کنند وتمام دغدغه هایشان و تمام پرسشهایشان از نوک دماغ فراتر نمی روند وتمام نیاز هایشان را می توان با مقداری دلار بر طرف نمود؛چون بسیاری همانند همان تک سلولی هستند که از زبان شوپنهاوردر بالا نقل کردم ۰ )    ۰ در انسان نیز هر که را  دانش و هوش بیشتر؛  غم و اندوه فزونتر؛  چنانکه نوابغ بیشتر از همه رنج می برند ۰ و شگفت انگیز است که شهید بلخی چند قرن پیش از شوپنهاور در دو بیت شعر وبسیار ژرف و موجز؛ به همین نتیجه می رسد   (اگر غم را چو آتش دود بودی -- جهان تاریک گشتی جاودانه --- در این گیتی سراسر گر بگردی --- خردمندی نیابی شادمانه ۰ شهید یلخی)

 

اخبار روز

BBC ‮فارسی - صفحه افغانستان

کتاب ها