برمعلول و معیوب هم رحم نیست

 به معلول و معیوب رحمی ندارد جناور

چنین گرگی را نیابی در باختر نی خاور
 وعده موهوم کور کرده است وجدان او
نه به انسانیت  نی به اسلامیت  باور

به شیطان و حیوان ودد ماند طینت او
در مرداب شقاوت دیریست شده شناور
چنانست غرق زباله و جهل و جهالت
جز دوزخ جای  ندارد در خلای پهناور
به شیطان بفروخته ایمان وهم وجدان خود 
نه شایدش خواند دیگر به مومنین برادر
او غره به خویشتن بود که جهاد میکند
در اسفل السافلین است  جای او مقدر
در اراده ناتوان، دست آموز دیگران 
درصلح و سلم کم جان،در سفاکی دلاور
با این همه وحشت دهشت، کفرو قساوت
فردا چگونه راهی یافت نزد خدای داور
        م . ش. فروغ

       کابل : ۲۵/۱۲/۲۰۱۸