مستیِ عشق دل

دو دل که بهم شدند جدا نتوان کرد
جز مهر ومحبت و وفـا نتوان کرد
زخمی که به دل نشسته ازتیر نگاه
جز مرهم وصل آن دوا نتوان کرد

آتـش بـه نـیسـتان دل و جان فکـنید
بی سـوزش نای دل نـوا نتوان کرد
تا عشق و محبت و وفا هسـت بدل
بی شک که تـرک آشـنا نتوان کرد
بـر شـانـۀ دل نـشـسـته تا بـاز مراد
آرمـان ملکه را رهــا نـتــوان کـرد
درعشق مسافت و زمان فانی است
جان را زدل و بدن سوا نتوان کرد
تا جذبۀ عشق وعاشقی دردل هست
کاه را جــدا ز کهـربـا نـتـوان کـرد
بی مطرب ومی غزلسرایی دشـوار
بـا همـدم دل تـرک غـنـا نتوان کرد
ابروییکه چنگ طرب دل شده است
در صومعه محراب دعا نتوان کرد
بی مستیِ عشق دل طربناکی نیست
چون زاهدومحتسب خطا نتوان کرد
گرحوروبهشت و انگبین آنجا هست
بی بـادۀ لـب ذکـر خـدا نـتـوان کـرد
آن سیرت وصورت خدادادخوشست
بـر چهـرۀ گل رنک حـنا نتوان کرد
دل مـایــل دیــدار نگار اســت؛ ولی
پـرواز ز دســت کـرونـا نتوان کرد
29/7/2020