پرنده مهاجر

پرنده مهاجرم پیش که کنم  فریاد
قفس بشکسته وآشیان گشته برباد
هجرت زده جنگم گم کرده ره خویش
گه مادر بمب ها ریزد سرم گاه  پهباد

کاش معلم ازل هیچ تعلیمم  نمی  داد
دانستنم مایه ی سقوط شد ونفی ارشاد
آسایش را دانسته  داد م  ز دست
زان جرعهء تلخ که ایام به من داد
طعمه ماهی بحروحریق کمپ اجل
هموطن ظالم جای مرهم گلوله فرستاد
درسافلین برایت دریای جوشان  شود
قطره های اشک یتیمان که بر زمین افتاد
مادرٍ وطن محکوم مرگ، درقایق واژگون
 پیچه سفید بیماربهردرمان قبول شلاق کناد 
همسایه ی نا مرد  شده کمک گر وحشیان
دروازه ی مروت بسته وراه برویش نکشاد
پیمان الستت به خدا و لاف ایمانت چه  شد
بهر دنیای دنی دین را داده ایی  برباد

     م.ش. فروغ  ۲۶/۰۳/۲۰۲۱