قصۀ روزگار

راز دل را به یار می گـویم
بـا دل بـی قـــرار می گـویم
دل که جام لبالب گیتی است
شرح امروز وپار می گویم

آن‏چه دیـدم و آن‏چه بـشنیدم
قــصــۀ روزگار می گـویـم
دیده ام شهـرهـا بسی؛ لیکن
وصـف مسکین دیارمیگویم
می نـــوازم مــادر مـیــهـن
از کهــن یـادگار می گـویـم
جهل طالب مکرعمران‏خان
هردو را شرمسار می گویم
آن چـه شـایـستۀ بشـر باشـد
هـرطرف بار بار می گویم
خردومهروعشق ورزی را
بـا هـمـه افـتـخـار می گویم
بلـبلان را کـنــم گل افـشـان
تاکه ازمرگ خار می گویم
لـب خـامـوش را کـنم گـویا
از دل پـر شـرار می گـویم
آن چه درپرده هاشده پنهان
مو بـه مو آشـکار می گویم
بـر لـب جـو کـنار اقیانوس
زیـر نخـل چـنار می گـویم
تا زبان دردهان می چرخد
سـخـن مـایــه دار می گویم
وصف پاکیزۀ می ومطرب
پای چنگ ودوتار می گویم
در اقــالـیـــم دل نـگاری را
خوشکل وشهـریارمی گویم
گـرچه دورم ز همدلِ همدم
مهر وی در کـنار می گویم
آری عشق ووفا و پیمان را
قـلـعــۀ اســتــوار می گـویم
کـوله بـار سـفـر که بـربندم
هی! بـر انـتـظـار می گویم
هرچه گفتندوهرچه بنوشتند
شمه یی از هـزار می گویم
21/12/2021