از عشق مگو كه عشق حرام است اينج

از عشق مگو كه عشق حرام است اينجا 
سزاي عاشق شدن حكم إعدام است اينجا 
برو قصه مگو از ليلي و مجنون 
يوسف زمان را حكم زندان است اينجا 

 

گر خداوند آفريد عاشق و معشوقي 
سفر عشق را نقطهِ پايان است اينجا 
برو اي دوست از وفاداري دم مزن 
وفاي تو درين شهر كفرِ تمام است اينجا 
سبزه و گل و باغ و چمن و بلبل 
هيچ در كار نيست عصر يخبندان است اينجا 
حميدالله ترابي


سرنوشت را ببين بدست كي ها افتاد 
هرجا مقامي بود از مقام و جا افتاد 
دار و ندار همه رفت به باد هوا رفت 
هستي همه ريخت، به چاه سياه افتاد 
تحصيل علم همه هيچ شد و هيچ
قرعه بخت هركس به هر جا افتاد 
از ترس همه پرواز كردند بي بال و پر 
بيچاره چي شد و به كجا افتاد 
كار از تدبير برفت از تقدير هم 
تدبير چون برفت دست بدعا افتاد 
حميدالله ترابي 
عقرب ١٤٠٠