فرید ریش ویلهلم نیچه ( اراده ی معطوف به قدرت؛وفلسفۀ اخلاق ---- بخش هشتم)

( مردم حقیقت رانمی پزیرند چون نمی خواهند به تخیلات که تمام عمر براساس آن زندگی کرده اند آسیبی وارد شود۰ نیچه) نیچه به قدری نازک دل و سریع التأثیر بود که در پرستاری هم نتوانست بماند؛ منظرۀ خون او را ناخوش می کرد و به همین جهت بیمار شد؛

او را به کهنه پیچیدند وبه خانه اش فرستادند؛ پس از آن همواره اعصاب "شلی" ومعدۀ " کارلایل " را داشت؛ دختری بود در لباس جنگی۰ در اینجا این پرسش مطرح می شود که چه اتفاقی روانی و درونی در ذهن و ضمیر جناب نیچه به وقوع پیوست که این آدم نازک نارنجی؛ حساس ورقیق القلب یکباره از توصیف کنندگان و ستایش کنندگان جنگ گردید؟ کسی که کشتن یک مگس هم او را منقلب می نمود ولی اکنون حنگجویان را بر تارک اعلی می نشاند وآنگونه در تعریف شان مداحی می کند۰ داستانی در بارۀ نیچه وجود دارد که تا اندازۀ این تناقض را قابل فهم می کند۰ حد اقل نشان می دهد که او در چه زمان و بر اثر چه حادثۀ ستایشگر جنگ شد ۰ داستان این است: "گفته است که نیچه بر سر راه به جبهۀ جنگ؛ در فرانکفورت یک دسته سواره نظام دید که با دبدبه و شکوه از شهر می گذشتند؛ همین جا بود که به گفتۀ خودش؛ اندیشه و تصوری به ذهنش رسید که تمام فلسفۀ او بر روی آن استوار گردید؛ نیچه می گوید در اینجا بود که نخستین بار فهمیدم که ارادۀ زندگی برتر و نیرومندتر در مفهوم ناچیز "نبردبرای زندگی " نیست؛ بلکه در ارادۀ جنگ؛ ارادۀ قدرت؛ و ارادۀ مافوق قدرت است "۰ البته اینکه انسانی در یک لحظه ویک برخورد دگرگون شود چیزی تازۀ نیست؛ مثلأ مولانای که سجاده نشین باوقاری بود با یک رویا روی ویک گپ وگفت کوتاه با شمس تبریزی یا شمس پرنده به کلی عوض می شود تا جای که شاگردانش لب به شکوه وشکایت می گشایند ؛اما مولانا رقص کنان وچهچه زنان در کوه وبرزن در خلوت وجلوت در خانه وخانقاه می چرخد و دست افشان وپای کوبان غریو شادی سر می دهد و فریاد بر می دارد که: مرده بودم زنده شدم / گریه بودم خنده شدم/ دولت عشق آمد ومن/دولت پاینده شدم ؛ونیز می گوید:حاصل عمرم سه سخن بیش نیست؛ خام بودم؛ پخته شدم؛ سوختم ۰ نتیجۀ این سوختن دیوان بزرگ و آتشین غزلیاتش گردید که آتش به جان سوختگان عالم می زند ومثنوی معنوی که داستان در داستان درهم تنیده می شود ومشتاقان خویش را پله پله تا ملاقات خدا هدایت می کند۰ نیچه نیز از درونش آتشی فوران می کند که حتا خودش را هم تامغز استخوان می سوزاند وقلم وزبانش دیگر به فرمانش نیست ؛تو گویی اسب سرکشیست که لگام گسسته وهمۀ دشت ودمن را در زیر سم اندیشه هایش پودر می کند و خاک ذهنش را به توبره می کشد و به گفتۀ ویل دورانت؛ نبوغ برای هیچ کس چنین گران تمام نشده است۰ ولی درست بر عکس مولانا و در جهت کاملأ مخالف او راه می پیماید ؛مولانا در همه چیز جز معشوقش را نمی بیند و آنچنان که حتا سخنان خودش را هم در توصیف معشوق ناچیز می داند ومی سراید:  ای برون از وهم وقال قیل من / خاک بر فرق من و تمثیل من   ۰ اما نیچه خاک بر فرق همه می پاشد تا چهرۀ ابرانسانش را به رخ بکشد وهمه را در پای ابر انسان خویش اسماعیل وار قربانی می کند۰ مولانا نیز  حاضر است همۀ هستی را به آتش بکشد تا به معشوقش برسد ۰ آنچه در اینجا نادیده گرفته می شود خود انسان هست که هم مولانا وهم نیچه در حین اختلاف مشرب باز در یک نقطه مانند هم هستند وآن اینکه سرنوشت کل بشریت به اندازۀ ابر انسان نزد نیچه و معشوق نزد مولانا ارزش و اعتبار  ندارند ۰ مغولان همچون سیلابی ویرانگر بر خراسان بزرگ تاختند و کله مناره ها ساختند وزادگاه مولانا را شخم زدند ولی دریغ از چند بیت شعر که در محکومیت آن سروده باشد وبه قول " جوینی " آمدند وخوردند و سوختند وبردند و رفتند ۰ و ناپلئون باعث مرگ هزاران هزار انسان گردید ولی جناب نیچه از او چنان ستایش می کند که انگار از فرشتۀ نجات سخن می گوید ۰ مولانا دنبال یقین مطلق است وچنان می نماید که بدان دست یافته هست۰ نیچه نهال شک وتردید را در ذهن ما می نشاند ؛ مولانا بر جادۀ هموار و مطمئن به سوی خدا در حرکت است؛  نیچه مرگ خدا را اعلام می دارد یعنی مرگ ارزش های کهن وآمدن ارزش های جدید ۰ من به هردویی این دو شخصیت علاقه و احترامی خاصی دارم و سالهاست که با هردو همنشین هستم ولی در عین حال هیچکدام را بدون نقد نمی فهمم و ایرادهای را نسبت به هرکدام از جهاتی وارد می دانم ۰ به قول بهاءالدین خرمشاهی حافظ شناس معروف  که در مورد حافظ می گوید:  حافظ انسان کامل نیست بلکه کاملأ انسان است؛  همین سخن در بارۀ مولانا و نیچه وهر شخص و شخصیت دیگری هم مصداق دارد  و ما باید بیاموزیم که دنبال انسان کامل نگردیم زیرا چنین انسانی نه زاده شده ونه زاده خواهد شد؛ فقط در توهمات کسانی شاید چنین موجود خیالی هنوز هم وجود داشته باشند نه در عالم واقعی ۰  ما باید یاد بگیریم که بزرگان را نقد کنیم؛  البته قبل از نقد باید به دقت آثار شان را بخوانیم  وحتا در جاهای با آنها همدلی نشان دهیم تا بهتر زمان وافکار شان را در یابیم ۰ نقد افراد کوچک که فاقد اندیشه هستند سودی ندارد باید دامن اندیشمندان را گرفت؛  چون آنان می باشند که  افکار وباورهای بشریت را سمت وسو می دهند ۰ آری انسان موجودیست که چون افسار پاره کرد دیگر کسی وچیزی جلودارش نیست ۰ اما کسانی که اینچنین بوده و زیسته اند بس اندکند ۰ مثل اینکه من خود جو گیر شدم؛ تا تغییر جهت ندادم به جناب نیچه برگردم و سفرۀ زندگی او را بیشتر بگشاییم وببینیم که چه غذاهای رنگارنگی بر آن چیده است و کدام را باید چشید و خورد وهضم نمود و کدام را باید فقط به تماشا نشست ۰(در اینجا می خواهم روایت برایان مگی را در بارۀ نیچه بیاورم؛برایان مگی که در بارۀ فیلسوفان زیادی نوشته است دیدگاه خود را در بارۀ نیچه چنین بیان می دارد: درتاریخ بشر نیز تمدن و فرهنگ در همۀ اشکالشان از حیوانیت وبربریت تکامل پیدا کرده است ۰تنها به این علت که قوی تر یا باهوش تر یا زیرک تر یا خلاق تر یا شجاع تر یا مقاوم تر یا پرانرژی تر یا متهور تر؛برای همیشه جای پایین تر از خود را می گیرد؛اگر اینطور نبود هیچ تمدنی ودر واقع هیچ بشری وجود نمی داشت ۰بنابراین افرادی که حذف ضعیف توسط قوی را بربریت می دانند در حقیقت واقعیت را واژگونه می کنند۰ روایت برایان مگی از نیچه چنان روشن و واضح است که نیاز به تفسیر و تأویل ندارد۰) نیچه در سال ۱۸۷۹ میلادی از نظر روحی و جسمی ناتوان گردید و تا آستانۀ مرگ نزدیک شد و به طور قطع آمادۀ مرگ گردید ۰ به خواهرش چنین گفت: " به من قول ده که پس از مرگم 'فقط دوستانم بر جنازۀ من حاضر شوند ومردم فضول وکنجکاو دیگر آنجا نباشند ۰ مواظب باش که کشیش یا کس دیگر بر کنار گور من سخنان بیهوده و دروغ نگوید؛ زیرا در آن هنگام من توانایی دفاع از خویشتن را ندارم ۰ بگذار تا مانند یک بت پرست خالص به گور روم ۰" نیچه می گوید زندگی با مردم دشوار است؛ برای آنکه سکوت مشکل هست ۰ نیچه ارادۀ قدرت را در تمام شئون زندگی می بیند حتا در عشق و چنین می گوید: " در پشت سر این "اخلاق" یک ارادۀ قدرت نهان است ۰ عشق خود یک نوع میل به تملک است؛ خوشامد گویی جنگ است وزن گرفتن مالکیت ۰ مردم می پندارند  که عشق از خود گذشتگی است زیرا غالبأ خواست سود ونفع کس دیگر است به زیان خویشتن؛ ولی عاشقی که چنین کاری انجام می دهدمی خواهد معشوق خود را مالک شود ۰ عشق از همۀ عواطف خود خواهانه تر است و از این روی همین که جریحه دار شد؛ علو و گرانمایگی خودرا از دست می دهد ۰ حتا در عشق به حقیقت نیز میل به تملک در آن نهان است؛ و می خواهد نخستین مالک آن باشد وبدان دست نخورده دست یابد ۰ تواضع رنگی است برای حمایت از ارادۀ قدرت ۰" در برابر عشق به قدرت؛ عقل و اخلاق ناتوانند؛ بلکه خود به منزلۀ سلاحی در دست آن هستند و تدبیری برای بازیهای آن به شمار می روند۰ روش های فلسفی سرابی بیش نیست ۰ آنچه می خواهیم عشق و جستجوی حقیقت نیست بلکه انعکاس امیال و شهوات ماست ۰ " نیچه این مثل فرانسوی را نقل می کند و می گوید:  پاکیزه ترین بیانی که تاکنون شنیده ام این است: در عشق روح جسد را در آغوش می گیرد ۰" غریزه هشیارترین اقسام هوش است که تا کنون شناخته شده است ۰ به طور کلی در بارۀ نقش شعور مبالغه شده است ۰ شعور در درجۀ دوم قرار دارد وسطحی ولاقید است وشاید در معرض زوال باشد وجای خود را به یک عمل خود به خود کامل بدهد ۰" مردم قوی سعی ندارند که امیال خود را با روپوش عقل و استدلال بپوشاند؛ تنها دلیل آنان این است که " می خواهم ۰"  ( هر کجا هستم؛ باشم؛   آسمان مال من است  ؛  پنجره؛  فکر؛  هوا؛  عشق؛  زمین مال من است ۰ چه اهمیت دارد؛  گاه اگر می رویند  ؛ قارچ های غربت؟  من نمی دانم؛  که چرا می گویند:  اسب حیوان نحیب است؛ کبوتر زیباست ۰ و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست ۰ گل شبدر چه کم از لالۀ قرمز دارد ۰ چشم ها را باید شست؛  جور دیگر باید دید ۰   سهراب سپهری)

اخبار روز

19 قوس 1397

BBC ‮فارسی - صفحه افغانستان

کتاب ها