خاطرات زندانی: بخش دهم

"خاطرات زندانی" یاداشتهای دوران 13 سال زندان روانشاد محمد هاشم زمانی، شاعر، نویسنده و مبارز آزادی خواه است که در سال 1379 هجری شمسی (2000 ع) بزبان پشتو، به دست نشر سپرده شد و اکنون متن کتاب در چندین بخش بزبان دری خدمت علاقمندان تقدیم میگردد

مولوی یار محمد یاری
در کنار جوی زندان عمومی دهمزنگ قدم میزدیم ، یک ادم بلند قامت، قوی هیکل و گندمی رنگ با ریش دم بودنه که یک لنگی مشهدی بسر داشت و سیمایش، شخصیت و پختکی سیاسی او را به نمایش میگذاشت، به ما نزدیک شد. او شنیده بود که ما از کوته قفلی تازه آزاد شدیم و برای احوالپرسی نزد ما آمد. نام این شخص مولوی یار محمد و از مردم مقر و یک مولوی منور، وطندوست، یک شخصیت بزرگ ملی و صاحب ایمان و اراده قوی بود. در اینجا معقول به نظرمی آید که در مورد زندگی مولوی یار محمد روشنی انداخته و با وی آشنا شویم، بخاطریکه مردم ما باید با چنین شخصیت های گمنام تاریخ ما آشنا شوند.
در دوران سلطنت امان الله خان، انگلیسها به یک خاین ملی  بنام عبدالکریم ( نواسه محمد یعقوب خان وطنفروش) در هند پناه داده بودند تا بمنظور درهم برهم ساختن اوضاع افغانستان در مقابل امان الله خان، او را مورد استفاده قرار دهند. او در زمان سلطنت امان الله خان به تحریک انگلیسها داخل مناطق جنوبی افغانستان شده و تلاش داشت تا ذهنیت مردم جنوبی را دربرابر امان الله خان خراب ساخته و آنها را به قیام علیه او تحریک نماید. سیاست انگلیسها این بود تا نیمچه ملا های تنگنظر، بی علم  و بی خبر از دین را موظف سازد که مردم نادان را برعلیه امان الله خان تحریک و او را بی دین  و کافر معرفی نمایند و بعد به اتکا به این ملا های جاهل ، عبدالکریم خاین را با مصرف میلیونها روپیه کلدار در افغانستان بکرسی سلطنت نصب نمایند.
در اغتشاش منگل که با برنامه ریزی انگلیسها، برهبری ملا های مانند ملای لنگ ، ملاعبدالرشید و سایر خاینین انگلیس مشرب براه انداخته شده بود، عبدالکریم خاین ملی در افغانستان اعلان پادشاهی نمود. اما این اغتشاش منگل که یک نمونه روشن سیاست انگلیسی بود، برهبری شخصیت ملی و وطنپرست میرزمان خان کنری (1) بکمک لشکر منظبط رضاکاران کنری خاموش گردیده و اغتشاشگران از هم پاشیدند. ملای لنگ و رفقایش دستگیر شدند. امان الله خان غازی بخاطر خاموش ساختن بغاوت منگل به میرزمان خان کنری نشان صداقت و منصب اعزازی خان بزرگ را داد.

1 ین اغتشاش بنا به فیصله لویه جرګه از طرف جنرال لوی خان میر زمانخان بکمک لشکر رضاکار خاموش ګردید که تشریحات آن در کتاب سیف الامان تشریح ګردیده است
در اینجا از نسخه قلمی کتابی بنام »سیف الامان« چند بیتی را نقل می کنیم که بزبان نظم از طرف مولانا عبدالخالقاخلاص نوشته شده است او خود در جمله کسانی بود که خوش برضا  در این جنگ شرکت کرده و خود از نزدیک  اظرتمام وقایع این جنگ بوده است.

 یو کاغذ عبدالکریم دلته تحـریـر کـړ            په نـامه یـی د لوی خان هسی تـزویـر کړ   

                                             بادشاهی ده اوس زما په حال خبرشه           که طالع دی وی راځه زمـا نــوکـر شه 

                                      ټول تابع می د فرمان سمت جنوب دی          که ته وکړی سرکشی نصیب دی ډوب دی    

                                                زما جـنګ ته ټـینګـیـدی شی کله ته             د مــردانــو کـــوی لافــی څـــله تـــه    

                                     چه دا خط میرزمان خان ملاحظه کړ            له غضبه یی فی الحال تیکه تیکه کـــړ  

                                       دا ځـواب ورته ښکل کړ له غضبـه             چی واقف شه د یعقوب زویه  ثــعلبـــه    

                                       زه راغـــلی د کـــنړ ستــا د پـــــاره            ارمـانی یم ستا له جنګ لویه مکاره      

                                   دا دی چیـرته اوریـدلی ای ناپـاکــه             چی شیران نوکری کړی د روباه که   

                                     ستـا سـر شـوی اول نـه و په مردانــو          ته ګیډړ شوی سرکرده د بیزوګانو    

                                 سبـا ورځ بـه معلوم زمـا ستـا شی             یا به ستا یا به زما لافه ریښتیا شی 
یک قسمت دیګر این نخه قلمی:


فراری عبدالــکریم چــی کــړی خیــال ؤ             غټ یی خیال د پادشاهی کړی محال ؤ     

                                   ښه مهین یی کل کړل بریت او ‌‌‌ږیره دواړه           تــورلــبـاس د زنــانو کــړ پـه غــاړه     

                              نیمـه شپه روان په غــلا شه لـه شمــله              ګــریــزان شه په تیــرا له چــله ولــه  

                         هندوستان ته شه ورکوز زمـا صاحبه                اوس خبـر شـه لـه احـوالـه عجایـبــه  

                      هندوستان کښی چی انګریز پدی خبر شه           د کابــل د لــوی دولتـه یـی خطـر شــه 

                               له دی خوفه یی را بند عبدالکریم کړ                په پونه کښی یی رایی هغه لئیم کړ
( ترجمه مختصر شعر: عبدالکریم بعد از اعلان پادشاهی،طی نامه ای توحین آمیز از میرزمان خان کنری تقاضا میکند تو توان مقاومت را در برابر من نداری بهتر است تا برایم بیعت کنی. میرزمان خان نامه اش را پاره کرده و با عسکر قومی  برای جنگ با اوبه منگل میرود. طرفداران عبدالکریم شکست میخورند و عبدالکریم شبانه با لباس سیاه زنانه به تیرا فرار میکند. بعد انگلیسها او را به پونه میفرستند)
داستان مولوی یارمحمد : این انقلابی وطنپرست روزی بملاقات غازی امان الله خان میرود و به او میګوید: من به هندوستان میروم و عبدالکریم این خاین ملی را بقتل میرسانم تا انګلیسها آګاه شوند که مردم افغانستان دامن انګلیسها، این دشمنان دیرینه خود را رها نمیکند.
غازی امان الله خان این پیشنهاد مولوی  یار محمد آن مبارز انقلابی و وطنپرست را قبول کرده ،همرایش خداحافظی و برایش دعا خیرنمود. مولوی یار محمد برای کشتن خاین ملی عبدالکریم به هندوستان رفته و در شهر کوچک پونه نزدیک بمبی که محل بود وباش عبدالکریم بود، اقامت ګزید. عبدالکریم خاین هر روز بعد از ظهر در یک ګادی چهار ارابه ای به هواخوری بیرون میرفت و انگلیسها از او سخت مراقبت کرده و دو نفر محافظ مسلح نیز در گادی او را همراهی میکردند.  مولوی یار محمد او را پیدا کرد. یک روز مولوی او را در ګادی دیده مراسم سلام و احترام را برایش ادا نمود. مولوی چند روز مسلسل با چال خود را به این خاین ملی نزدیک ساخت و به او طوری وانمود ساخت که یکی از وفاداران اوست، عبدالکریم خاین در پونه و اطراف آن بنام شهزاده معروف شده بود که این مساله در برنامه مولوی یار محمد برای قتل او تغییراتی را ایجاب میکرد. از همین سبب این انسان زیرک و با تجربه بعد از تحلیل دقیق اوضاع اقدام به این کار کرد که هر روز بعد از ظهر قبل از آمدن عبدالکریم، بمحل ګشت و ګذار او با ګادی و سپاهیانُ رفته و منتظر میشد. این آشنایی عبدالکریم با مولوی روز بروز بیشتر میشد تا اینکه بعد از سه ماه آشنایی آڼها به دوستی محکمی تبدیل گردید، صحبتهای مولوی برایش چنان جالب شد که او را بخانه خود دعوت کرد اما او دعوتش را نپذیرفت.
مولوی با او همیشه صحبت های سیاسی میکرد و طوری وانمود میساخت که مردم افغانستان از امان الله خان نفرت دارند و در جریان صحبتها خود را هم شامل گروه مخالفین سرسخت امان الله خان معرفی نموده بود. شهزاده خاین و مولوی بعضی اوقات شطرنج بازی هم میکردند. او بعضی روزها مولوی را مجبور میساخت که بعد از ظهر با او سوار گادی شده، هواخوری بروند. صحبتها مولوی بالای عبدالکریم چنان موثر واقع شده بود که یک روز او را با اسرار زیاد بخانه خود برده و با او قول دوستی ورفاقت داد.
در یکی از روز ها  عبدالکریم از مولوی پرسید: »من چند بار عزم گرفتن پادشاهی افغانستان را کردم اما موفق نشدم توبمن بگو علت ناکامی چه خواهد بود؟« مولوی در جواب سوالش گفت: » به نظر من علت ناکامی شما آنست که مردم افغانستان با انگلیسها سخت مخالف اند و به آنها به چشم بسیار بد میبینند و آنها را دشمنان وطن خود میدانند. مردم فکر میکنند که انگلیسها شما را به افغانستان فرستاده بود. اگر همین موضوع نباشد و شما خود تان به افغانستان بروید و اعلان پادشاهی کنید، صد فیصد صاحب تخت و تاج افغانستان می شوید و مردم شمارا پادشاه میسازند، بخاطریکه مردم افغانستان با امان الله خان سخت مخالف شده اند و با او دشمنی میکنند.« مولوی وطن پرست، فصیح زبان و هوشیار، با این گفته های خود عبدالکریم را چنان تحت تاثیر آورده بود، که او وسط حرفهای مولوی ، شروع به حرف زدن کرد. عبدالکریم به او گفت:»  تو حالا یک رفیق بسیار قابل اعتماد من استی و شکر الحمدالله در سیاست هم بسیار می فهمی، برای من بمنظور گرفتن تخت و تاج کابل یک برنامه منظم ترتیب کن.« و اضافه کرد:» وقتی پلان من عملی شد من ترا وزیر اعظم خود میسازم.«
مولوی با متانت و هوشیاری به او گفت: » به عقیده من حالا بزودی انجام این کار امکان ندارد، اگر خوشی و رضای شهزاده باشد، من مخفیانه چند روز افغانستان میروم و اوضاع را بصورت دقیق بخود معلوم میکنم و بعد از آن دونفری با سلا و مشوره همدیگر، برنامه گرفتن تخت و تاج افغانستان را آماده میسازیم.«
این گفته های مولوی باعث خوشی شهزاده شد و فکر کرد که اینبار مطابق نظر رفیق خود حتماٌ پادشاه افغانستان میشود. او با وارخطایی به مولوی گفت: » پس بودن شما در این جا ضرور نیست، باید هرچه زودتر به افغانستان بروید و در مورد اوضاع افغانستان خود را آگاه ساخته و بعد بزودی نزد من بیا تا برنامه ما به تعویق نیافتد.« عبدالکریم با جدیت روی رفتن مولوی وطنپرست به افغانستان اصرار نموده با محبت بسیار با او خداحافظی کرد.
مولوی بدل خود بسیار خوش بود که در پلان طرح شده خود تا چند روز دیگر موفق خواهد شد. مولوی یک ماه بعد دوباره به پونه رفت. عبدالکریم همه روزه چشم به راه انتظار او را میکشید. وقتی عبدالکریم رفیق وفادار خود مولوی یار محمد را دید، این موضوع بفکرش خطور کرد که بعد از این پادشاه کابل خواهم بود و از مولوی پرسید: »بسیار دیر کردی؟ تکلیفی برایت پیش نشد؟« او با یک لبخند سیاسی و با متانت برایش جواب داد:» وقت زیادی نگذشت و تکلیفی هم برایم پیش نشد اما کسیکه در مورد یک مساله تحقیق و جستجو میکند، باید با دقت و ژرفنگری قضایای چهار طرف را مطالعه کند.«
حالاه من در افغانستان معلومات خود را تکمیل کردم و برنامه موفقیت شهزاده را برای گرفتن پادشاهی با خود آورده ام.« عبدالکریم وقتی این گفته های رفیق خود را شنید به بسیار بی حوصلگی خواستار آگاهی به برنامه گرفتن پادشاهی افغانستان از او شد.
مولوی به روشنی و با زبان بسیار ساده ، با هوشیاری و احتیاط برنامه تنظیم شده خود را به شهزاده چنین توضیح کرد:» در افغانستان دشمنان امان الله خان روز بروز بیشتر میشود، همه مردم از او بدگویی میکنند و نسبت به او نظر بد دارند. مردم افغانستان فقط منتظر اند که یک شهزاده به افغانستان بیاید و اعلان پادشاهی کند. من بخوبی آگاه استم و به نظرم درست هم می آید که شهزاده مخفیانه و بدون اطلاع انگلیس ها به جنوبی یا قندهار رفته اعلان پادشاهی کند بدینصورت همه مردم از او پشتیبانی نموده به او بیعت میکنند.
عبدالکریم با کشیدن یک آه سرد، اظهار داشت: » من چگونه مخفیانه بدون اطلاع انگلیسها به سرحدات افغانستان بروم. مولوی با جرئت تمام و با مهارت به صحبت خود ادامه داد:» اگر رضا و موافقت شهزاده باشد این کار بسیار ساده و آسان است. این یک امر ممکن است که شهزاده با صحت و سالم از سرحد گذشته، داخل افغانستان شود و بمرام خود کامیاب گردد.« او گفت:« در مورد گرفتن پادشاهی کابل هر برنامه که خودت آماده بسازی  من اقدام به عملی شدن آن میکنم.«
 مرد قهرمان هوشیار و آگاه در سیاست به عبدالکریم خان گفت:» شما اول به این مضمون یک نامه بنویسید:" من وارث حقیقی تاج و تخت افغانستان استم و چندین بار در این زمینه اقدامات عملی نموده ام، اما موفق نشده ام ، از همین سبب مرگ را بزندگی توام به بی ننگی ترجیح میدهم و دست بخود کشی میزنم." و بعد نامه خود را امضا کنید. مولوی به ادامه گفت: » یک روز هر دو کنار دریا میرویم شما  لباس های خود را کشیده و این نامه را در جیب لباستان بگذارید، من برایت لباس زنانه و چادری تهیه میکنم، برقه را بسرت بیانداز و در یک سمت دیگر شهر یک خانه بکرایه میگیریم. تو آنجا برو و من بعد چیغ و فریاد میزنم که شهزاده خود را بدریا انداخت، وقتی پولیسها بیایند و نامه را به خط خودت از جیبت پیدا کنند، یقین شان حاصل میشود که شهزاده خود را غرق کرده است، در اخبار ها هم موضوع اعلان میشود و مردم هم با دلسوزی میگویند شهزاده خود را به دریا اندخت و ما صحیح و سلامت میتوانیم بخیر داخل خاک افغانستان شده و در پلان خودموفق میشویم.
این گفته های مولوی برای شهزاده دلنشین بود و مورد تائیدش قرار گرفت. فوراٌ قلم و کاغذ را برداشته وشروع به نوشتن کرد. او در نامه ای خود، گفته های مولوی را که ظاهراٌ دوست وفادار اما در باطن دشمن سرسختش بود، یک به یک نوشت. وقتی نوشتن نامه تمام شد، مولوی هوشیار که قبلاٌ  برنامه قتل شهزاده را طرح کرده بود، منتظر شد تا او نامه را امضا کند. اما نامه هنوز در مقابل عبدالکریم قرار داشت که مولوی مرمی تفنگچه را به سرش فیر کرده و او را کشت، بعد تفنگچه را در کنار اطاق پرتاب کرده شروع به داد و فغان نمود که شهزاده با تفنگچه خود را کشت. پولیسها داخل اطاق شهزاده شدند  جسدش روی زمین افتاده بود و تفنگچه هم آنجا بچشم میخورد و نامه اش هم روی میز قرار داشت که بخط و امضای خود، علت خودکشی خود را نوشته بود. پولیسها که نامه را دیدند، برای شان ثابت شد که او خود کشی کرده است.
مولوی یار محمد وطنپرست و شخصیت ملی، چند روز بعد دوباره روانه وطن خود افغانستان شد و با غازی امان الله خان ملاقات کرده و جریان قتل خاین ملی عبدالکریم را برایش قصه کرد. امان الله خان از احساس وطندوستی و مردانگی او قدردانی کرده و او را به چشم یک فرزند سرفراز کشورش میدید. اما خانواده چالباز نادر که با مولوی یار محمد آشنایی کامل داشته و آگاه بودند که امان الله خان 200 جریب زمین و نشان صداقت را بخاطر خدمتش به او عطا کرده بود.
این شخصیت وطنپرست و ملی در زمان سلطنت خانواده نادر زندانی شده و زحمات زیادی را متقبل گردید. او سالها رنج زندان و شکنجه را کشید و حالا چهارده سال است بعنوان  زندانی سیاسی  در زندانهای ارگ، شیرپور، سرای موتی و دهمزنگ بسر میبرد.

       

 

اخبار روز

31 حمل 1398

BBC ‮فارسی - صفحه افغانستان

کتاب ها