انسان و خرافات در روند تاریخ: بخش شانزدهم

(اگر انسان ها در طول عمر خویش فعالیت مغزشان به اندازه ی یک میلیونیوم معدۀ شان بود؛اکنون کره ی زمین تعریف دیگر داشت۰ آلبرت انیشتین) در این بخش به مقوله ی مرگ نزد انسان های نخستین پرداخته می شود

۰می خواهیم ببینیم که نیاکان دور ما در مورد این موضوع چه می اندیشیده و چرا ترس از مرگ هنوز هولناک ترین مسئله است۰بدون تردید شعور موهبت بزرگی است؛گنجینۀ گرانبهایی مانند خود زندگی۰انسان به شعور از موجودات دیگر متمایز می شود۰اما این شعور به بهای گزافی به دست می آید:جراحت مرگبار۰هستی ما تا ابد تحت الشعاع دانستن این نکته است که می بالیم و به اوج شکوفایی می رسیم و روزی ناگزیر پژمرده می شویم و بالاخره می میریم۰از ابتدای تاریخ تا کنون فکر فناپذیری در جان ما ته نشین شده است۰چهار هزار سال پیش گیلگمش قهرمان بابلی؛ در مرگ دوست خویش؛ "انکیدو" ؛با جمله هایی که در سر لوحه آمده اندیشیده است و این چنین اندوهش را فرموله می کند:" تاریک شده ای و صدایم را نمی شنوی؛ به گاه مرگ آیا همچون انکیدو نمی شوم؟ اندوه به قلبم راه می گشاید۰از مرگ می هراسد"۰ گیلگمش از زبان همۀ ما سخن می گوید؛یکا یک ما؛از مرد وزن و کودک؛ ما نیز مثل او از مرگ می ترسیم؛ترس از مرگ در بعضی از ما غیر مستقیم بروز می کند؛چه به صورت بی قراری مدام و چه به شکلی پوشیده در قالب نشانۀ بیماری روانشناختی دیگر؛دسته ای دیگر یک رشته نگرانی آگاهانه و آشکار در بارۀ مرگ بروز می دهند؛و برای عده ای ترس از مرگ به صورت هول مهیبی در می آید که مانع هرگونه شادی و عمل می شود۰هزاران سال است که فیلسوفان متفکر می کوشند جراحت فناپذیری را تلطیف کنند و در ساختن زندگی هماهنگ و توأم با آرامش به یاری ما بشتابند۰ تا آنجا که من در بارۀ مرگ مطالعه کرده ام؛ چهار نوع مواجهه بامرگ را مشاهده نموده ام که به اشکال مختلف در بین انسان ها وجود دارند که عبارتند از:"" نخست مرگ کوری است؛ دوم مرگ هراسی است؛ سوم مرگ اندیشی است و چهارم مرگ آگاهی است۰ کسانی که گوسفند وار زندگی می کنند و جز به خورد و خوراک و خواب و تولید مثل به چیزی دیگری فکرشان قد نمی دهند؛ بدون تردید به مقولۀ مرگ هم نمی اندیشند؛ مگر این که با یک مصیبت یعنی از دست دادن عزیزی مواجه شوند و یا با یک بیماری لاعلاجی در گیر شوند آن وقت است که مجبور می شوند که حداقل برای لحظۀ فکر بکنند؛ مرگ کوری نتیجۀ نادانی انسان نسبت به مفهوم مرگ است که شایستۀ انسان نیست۰ دوم مرگ هراسی است کسانی که از نام مرگ به خود می لرزند و دائم در ترس و وحشت به سر می برند و کوچکترین حادثۀ ناگواری او را به یاد اهریمن مرگ می اندازند و هیچ گونه آرامشی ندارند؛ به قول معروف انسان شجاع یکبارمیمیرد ولی انسان ترسو روز صد بار میمیرد؛ پس این گونه زیستن نابخردانه و بسیار شکننده و آسیب پزیر است و این نوع فکر کردن نیز شایستۀ انسان نیست؛ نوع سوم مواجهه با مرگ؛ مرگ اندیشی است؛ انسان مرگ اندیش به مفهوم مرگ عاقلانه فکر می کند؛ مرگ را به عنوان یک واقعیت عینی می پزیرد و آن را درونی می کند و در عین حال زندگی می کند و لذت می برد۰ نوع چهارم مواجهه با مقولۀ مرگ که عالیترین نوع برخورد با مرگ است؛ مرگ آگاهی می باشد؛ انسان مرگ آگاه زندگی و مرگ را دو رویی یک سکه می داند؛ انسان مرگ آگاه چه به خدا باور داشته باشد چه باور نداشته باشد از یک آرامش و شناخت عمیق وژرف درونی و ذهنی نسبت به مرگ برخوردار است؛ انسان مرگ آگاه؛ نه زندگی را خوار می شمارد و نه مرگ را اهریمن می داند؛ اما می کوشد زندگی را زندگی بکند و می گذارد دیگران هم زندگی کنند ومزاحم کسی نمی شود و زندگی را به کام کسی تلخ نمی کند۰انسان مرگ آگاه قدر تک تک لحظات زندگی را می داند وتلاش می کند از تمام استعداد هایش حداکثر بهره را ببرد۰ انسان مرگ آگاه مانند ولیام بلیک شاعر و نقاش مشهور انگلیسی که کمال آدمی را چنین وصف می کند؛ می اندیشد:""" جهانی را در سنگ ریزه ای دیدن؛ و بهشتی را در یک گل وحشی مشاهده کردن؛ و بی نهایت را در یکف دست نگه داشتن؛ و ابدیت را در لحظۀ در یافتن؛""" می داند و می بیند؛ چه اندک اند چنین روح های بلند و اندیشه های بزرگ۰ هرچند مادیت مرگ نابودمان می کند؛ فکر مرگ نجاتمان می دهد۰ سقراط معتقد بود که فلسفه چیزی نیست جز اندیشیدن در بارۀ  مرگ۰ شاید بپرسید چرا به چنین موضوع ناخوشایندی ترسناکی باید پرداخت؟ چرا به خورشید خیره شویم؟ ( خیره به خورشید در اینجا خیره شدن به مرگ است؛ همانطور که مدتی زیادی نمی توان چشم در چشم خورشید دوخت؛ چشم در چشم مرگ دوختن نیز کور کننده است)" آدولف مه یر" روان پزشک پیش کسوت آمریکایی یک قرن قبل به روان پزشکان هشدار داد و گفت:"" جای را که نمی خارد نخارانید۰"" چرا با تاریک ترین و تغییر ناپزیرترین جنبۀ زندگی دست به گریبان شویم؟ در پاسخ آدولف مه یر؛ باید گفت: اما مرگ جای خارش است۰ خارخارش مدام حس می شود؛ پیوسته با ماست؛ درست زیر لایۀ آگاهی به دری در درون ما چنگ می زند؛ نرم ور ور می کند و صدایش به زحمت شنیده می شود۰ تصور مرگ که تغییر شکل داده و پنهان شده؛ خود را به اشکال گوناگون علایم بیماری نشان می دهد و منبع بسیاری از نگرانی ها؛ فشارهای روانی و کشاکش های درونی ماست۰ فروید معتقد بود اختلالات آسیب شناسی روانی از امیال سر کوفتۀ جنسی شخص فراهم می آید۰ اما اروین یالوم می گوید:""  این نظر فروید بس تنگ است۰  من در کار بالینی خود به این درک رسیده ام که ما نه فقط امیال جنسی؛ بلکه کل خویشتن آفریدۀ خویش و به ویژه سرشت پایان پزیر خود را سرکوب می کنیم۰ بسیاری از عظمت ابدیت و از این که تا ابدالاباد از صفحۀ گیتی محو می شویند به خود می لرزند۰ مرگ همه چیز است و هیچ چیز نیست۰ مادری به فرزندش که بسیار از مرگ وحشت داشت؛ چنین او را تسکین می داد:"" فرزندم زندگی درازی پیش رو داری و معنا ندارد که حالا به آن فکر کنی۰ پیر که بشوی و مرگ را نزدیک ببینی؛ یا آرامش پیدا می کنی؛ یا بیمار می شوی؛ در هر صورت مرگ چیز ناخوشآیندی نمی شود۰"" به باور اروین یالوم هیچ کدام از روان پزشکان قبلی در معنای جدی ترس فراگیر از مرگ کند و کاو نکردند۰ منشاء آن به استناد نخستین کتاب روان درمانی بر می گردد۰ مطالعات در باب هیستری؛ از فروید و بروئر؛ "۱۸۹۵"۰ مطالعۀ دقیق این کتاب نشان می دهد که ترس از مرگ بر زندگی بیماران فروید غلبه داشته است۰ قصور و کوتاهی فروید در کشف ترس از مرگ که در نوشته های متأخرش اثری از آن نیست مبهوت کننده است و همین نکته توضیح می دهد که چگونه نظریه اش در بارۀ منشاء اختلال اعصاب بر فرض کشاکش بین نیروهای مختلف ناخود آگاه بدوی و غریزی قرار گرفته است۰ فروید نوشت:" مرگ نقشی در تکوین اختلال اعصاب ندارد؛ چون بازنمودی در ناخودآگاه ندارد۰"" فروید دو دلیل ارائه داد: نخست این که ما از مرگ تجربۀ شخصی نداریم و دوم برای ما محال است که به عدم خود بیندیشیم۰(چقدر این برداشت فروید امروزه سطحی است) با این وصف فروید در مقالۀ بسیار کوتاه و ناروشمند؛"" تلقینات ما در بارۀ مرگ"" پس از جنگ جهانی اول لحنی گزنده و خردمندانه به کار برده است۰ بنا به گفتۀ "رابرت جی لیفتن"؛ مرگ زدایی فروید از مرگ در نظریۀ روانکاوی رسمی تأثیر به سزایی بر چند نسل روان پزشک گذاشته است تا از مرگ روبگردانند و به آنچه به عقیدۀ شان بازنمود مرگ در ناخود آگاه است؛ به خصوص به رها کردن و اختگی رو بیاورند۰ در واقع می توان بحث کرد که تأکید روانکاوی بر گذشته عقب نشینی از آینده و شکلی از رویارویی با مرگ است۰ سیسرون معتقد است که فلسفه اندیشی آمادگی برای مرگ است۰ سنت اوگوستین گفته است: تنها رو در روی مرگ است که خویشتن انسان زاده می شود۰ رابطۀ دو جانبه بین ترس از مرگ و حس زندگی نازیسته؛ به عبارت دیگر هرچه از زندگی کمتر بهره برده باشید؛ اضطراب مرگ بیشتر است۰ در تجربۀ کامل زندگی هر چه بیشتر ناکام مانده باشید؛ بیشتر از مرگ خواهید ترسید۰ نیچه این عقیده را با قوت تمام در دو نکتۀ کوتاه بیان کرده است:"" زندگیت را به کمال برسان و به موقع بمیر۰"" همانطور که "زوربای" یونانی با گفتن این حرف تأکید کرده است:"" برای مرگ چیزی جز قلعۀ ویران به جا نگذار۰"" و سارتر در خود زندگینامه اش آورده است:"" آرام آرام به آخر کار نزدیک می شدم و یقین داشتم که آخرین تپش های قلبم در آخرین صفحه های کارم ثبت می شود و مرگ فقط مردی مرده را در خواهد یافت۰"" درست است که رویا رویی با مرگ موجب بر انگیختن اضطراب می شود؛ اما در عین حال غنای بیشتری به زندگی می بخشد۰"" اپیکور معتقد بود که مأموریت اصلی فلسفه تسکین فلاکت انسان است۰ و ریشۀ اصلی فلاکت انسان چیست؟ اپیکور در پاسخ این پرسش تردید روا نمی داشت: ترس فراگیر ما از مرگ است۰ سه استد لال مشهور اپیکور برای تسکین از مرگ عبارتند از: ۱-- فناپذیری روان یا روح۰ ۲-- هیچ غایی مرگ۰ ۳-- استد لال تقارن۰ نخست فناپذیری روان : اپیکور تعلیم می داد که روان فناپذیر است و با تن نابود می شود؛ بنابر این وقتی تن و روان نابود شوند ترس بی معناست۰ ( بر عکس اپیکور؛  سقراط به جاودانگی روان باور داشت و به وسیلۀ نو افلاطونیان این فکر در نهایت تأثیر چشم گیر بر ساختار مسیحی زندگی پس از مرگ نهاده است) اپیکور در محکوم کردن رهبران مذهبی معاصر خود بسیار شور و شوق نشان می داد و می گفت آن ها پیروان خود را به عقوبت هایی تهدید می کنند که در صورت سر پیچی از قوانین و مقررات خاصی پس از مرگ بدان دچار می شوند۰ اپیکور پافشاری می کرد که اگر ما فانی هستیم و روان بر جا نمی ماند؛ پس نباید ترسی از جهان پس از مرگ داشته باشیم۰آنگاه نه آگاهی داریم و نه حسرت از دست رفتن زندگی و نه چیزی که سبب ترس از خدایان شود( اپیکور وجود خدایان را انکار نمی کرد؛ چون این مباحث مخاطره آمیز بود و سقراط را یک قرن پیش به اتهام ارتداد محکوم به مرگ کرده بودند۰ مثل این که بشر از آن زمان تا کنون چندان پیش رفتی در آزادی عقاید و افکار نکرده است؛ چون هنوز چماق تکفیر و ارتداد بر سر اهل اندیشه فرود می آید) اپیکور اما مدعی بود که خدایان به زندگی انسان اعتنای ندارند و فقط به عنوان سرمشق آرامبخش و رحمتی که باید به آن رو آوریم برای ما مفیدند۰ ۲-- هیچ غایی مرگ: اپیکور در استدلال دوم مطرح می کند که مرگ برای ما چیزی نیست؛ چون روان فانی است و با مرگ پراکنده می شود؛ آنچه پراکنده شود به تصور در نمی آید و آنچه به تصور در نیاید برای ما هیچ است۰ به عبارت دیگر: آنجا که من هستم مرگ نیست؛ و آنجا که مرگ هست من نیستم۰ یعنی انسان  زندگی و مرگ را هیچ وقت با هم تجربه نمی کند؛ چون بود یکی نبود دیگری است۰ در این صورت دیگر چرا باید از مرگ هراسید؟ ۳-- استدلال تقارن: استدلال سوم اپیکور چنین است که نابودگی ما پس از مرگ حالتی است که پیش از تولد در آن بوده ایم۰ به رغم مجادلات فلسفی در بارۀ این استدلال کهن معتقدم که هنوز قدرت آن را دارد که برای آدم مشرف به مرگ آرامش فراهم آورد۰    دین نیز به گونه ای دیگری خواسته است به این مقوله بپردازد و راه حل خود را ارائه دهد۰ ادیان به ویژه ادیان ابراهیمی با اعتقاد به بهشت و جهنم و جاودانی روان یا روح؛ مرگ را پایان کار نمی دانند و از رو به رو شدن انسان با مرگ جلو گیری می کنند؛ انسانی که به بقای روح و زندگی بعد از مرگ باور دارد دیگر به خود زحمت مواجهه آگاهانه با مرگ را نمی دهد؛ زیرا برای انسان مذهبی همه چیز تحت کنترل و حساب شده است۰ لودیگ فوئر باخ در کتاب ریشه های مسیحیت می گوید: " مرگ علت به وجود آمدن ادیان است وتا مرگ است دین هم است۰"  از متفکرین بزرگ کلاسیک تنها کسی که همپایه ای روانپزشکان و روانشناسان امروزین به مرگ پرداخته است شخص شخیص "اپیکور" (۳۴۱---- ۲۷۰ قبل از میلاد)  می باشد که در بالا به گوشۀ از دیدگاه های او در بارۀ مرگ پرداختیم۰خیلی ها بانام او از طریق واژۀ اپیکور یا اپیکوری آشنایی دارند۰این واژه کسی را وصف می کند که پیرو لذت های ناب نفسانی؛ خصوصأ خور و نوش خوب است۰اما در واقعیت تاریخی اپیکور هوادار لذت نفسانی نبود؛بلکه بیش از آن دغدغۀ نیل به آرامش(آتاراکسیا) را داشت۰اپیکور فلسفۀ طبی را به اجرا گذاشت و در این نکته اصرار ورزید که پزشک تن را معالجه می کند و فیلسوف باید جان را مداوا کند۰به نظر او فلسفه فقط یک هدف درست داشت: کاهش بدبختی انسان۰و علت العلل بدبختی چه بود؟به عقیدۀ اپیکور ترس همه جا حاضر از مرگ۰ در جستار بعدی باز به مقولۀ مرگ خواهم پرداخت و از نظرات دانشمندان بهره خواهم گرفت۰ فقط می گویم هر کسی که بگوید که از مرگ نمی هراسد ویا در خلوت خود به آن فکر نمی کند؛ دروغ گفته هست۰ ۹-- احترام اموات یا پرستش اجداد:این موضوع بسیار مهمی است که در تاریخ ادیان شایسۀ بحث و فحص می باشد۰باید دانست که تصور فنا و نیستی کامل در بارۀ شخصی معین در هنگام وفات او امری است که غالبأ توافق آن با شیوۀ  خو کرده و تجربۀ روزانۀ ما دشوار است۰کسی که با دیگری روزها و سالیان دراز رفیق شفیق و همنشین و مونس بوده است؛ناگهان؛ به واسطۀ مرگ به طور ابد و برای همیشه با او جدایی حاصل می کند؛یعنی امری بر خلاف عادت و انتظار پیش می آید و باید روش زندگانی را با این غیبت و مفارقت او موافق ساخت۰یاد آن شخص در گذشته؛ همواره در خاطر؛ و شبح او در ذهن؛ و سخنان او در گوش؛و اثرات او در ضمیر؛به روزگاران باقی مانده؛ذکر او باعث تسلی نفس می شود و در هنگام خواب؛در نیمه شب؛او را در عالم رؤیا می بینیم که با او سخن می گوییم۰همین احساسات نزد آبای دیرین و نیاکان باستانی ما به نحو کامل وجود داشته است۰از این رو عحیب نیست اگر انسان قبل از تاریخ و بدویان معاصر که نمایندگان آدمیان دیرینۀ باستانیند بر آنند که اموات نه فقط زنده و باقی هستند؛بلکه دارای همان اشتیاقها و حوایج ایام حیات نیز می باشند؛ولی وجود آنها در مجاورت زندگان و اینکه همه وقت حاضرند و آدمیان زنده را می بینند نوعی نگرانی ایجاد کرده و می کند؛زیرا روش آن مردگان مانند قدیم نیست؛بلکه سبک دیگری در اعمال روزانۀ خود پیش می گیرند۰(کسانی که می توانند شما را به قبول مهملات وادارند می توانند شما را به ارتکاب جنایت هم وادارند۰ ولتر) در این جستار از کتاب " خیره به خورشید" اثر اروین یالوم بهره برده ام ۰آثاری که در نوشتن این سلسله مقالات از آنها استفاده کرده ام در مقالات پیشین آورده ام و اگر از آثار و کتابهای دیگری استفاده شد؛ حتمأ نامشان را خواهم آورد۰

اخبار روز

27 سرطان 1398

BBC ‮فارسی - صفحه افغانستان

کتاب ها