انسان و خرافات در روند تاریخ: بخش هجدهم 

( چی نیازی است به خدایی و دینی که قادر به جلوگیری از کوچکترین فجایع جهان ما نیستند؛ و در عین حال زندگی رویایی را در عالم دیگر به ما نوید میدهند؟ ) لازم می دانم که قبل از پرداختن به بحث اصلی نکتۀ را با شما دوستان گرامی در میان نهم و آن اینکه؛

بسیاری از دوستان پیشنهاداتی دارند که چه مسائلی اولویت دارند و باید در آن زمینه نوشت۰ نخست باید گفت که ما به طرح بحث های گوناگون و متنوع نیاز داریم و نباید فقط به مسائل داغ روز اکتفا نمود۰ دوم اینکه افغانستان شبیه بیماری است که مزۀ دهانش را از دست داده و هر غذایی که جلوش بگذاری بی مزه به نظرش می آید بنابر این یا از خوردن صرف نظر می کند و یا هم با بی علاقگی لقمۀ در دهان می گذارد و نجویده با اکراه قورت می دهد۰ پس فقط ایراد از آشپز نیست؛ بلکه باید به مداوایی بیمار از طرق مختلف اقدام نمود که شاید به مرور زمان بتواند از خوراکی ها لذت ببرد۰ سوم اینکه هر کسی در زمینۀ مشخصی مطالعه و فعالیت فکری دارد و نباید توقع داشت و نباید مجبورش کرد که در زمینۀ جز آنچه می داند و کار کرده است سخن بگوید و یا مطلب بنویسد۰ در ضمن باید گفت که بسیار ساده انگارانه و ساده لوحانه است اگر فکر بکنیم که مشکلات و معضلات فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی کشور که چون کوه هندوکش روی هم تلنبار شده اند با نوشتن چند مقاله و یا سخنرانی و حتا چند کتاب قابل حل هستند۰ بدون تردید ما باهم و در دراز مدت قادر خواهیم بود تا کشور عزیزمان را از این منجلاب و فلاکت نجات دهیم ولی دنبال معجزه گشتن و یک شبه بر نابسامانی ها غلبه یافتن  حکایت از کوتاه فکری و عدم شناخت از امور اجتماعی و انسان دارد۰ باید تهداب را محکم گذاشت؛ چون به قول معروف: "" سنگ اول را گر نهد معمار کج؛ تا ثریا می رود دیوار کج""۰ امیدوارم پاسخ در خور به پیشنهادات دوستان ارائه گردیده باشد۰ در این بخش  در بارۀ اسطوره ( میتولوژی) و رؤیا اندکی تعمق خواهد شد۰ همانگونه که در نوشته های قبلی آورده ام؛ ما از آغاز به وجود آمدن انسان تا کنون سه گونه جهان بینی یا هستی شناسی داشته ایم که نگاه آدم را نسبت به جهان هستی سمت و سو داده است
۰ ۱-- جهان بینی اسطوره ای۰ ۲-- جهان بینی فلسفی۰ ۳--- جهان بینی علمی۰ پایا ترین و استوارترین بنیاد اسطوره ای باور به یگانگی جهان و انسان است۰ در اسطوره انسان خود را از جهان جدا نمی داند؛ و می کوشد که جهان را در خود بازیابد؛ بپژوهد و بشناسد۰ این روش باستانی شناخت همان است که در آیین های راز و دبستان های درویشی به یادگار مانده است؛ و هنوز رهروان و راز آموزان آن را به کار می گیرند۰ مثلأ از دید صوفیان؛ شناخت سه زینه یا سه مرحله یا رده دارند: ۱-- سرآگاهی۰ ۲-- چشم آگاهی۰ ۳-- دل آگاهی۰ این گونه شناخت از جهان ریشه در اسطوره دارد۰ یگانگی انسان و جهان در باورها و نمادهای باستانی تا بدانجا بوده است که گاه جهان را در پدیده های گوناگونش با انسان و اندام های وی سنجیده اند؛ و هر کدام از آن پدیده ها را با یکی از این اندام ها برابر نهاده اند۰ به گونۀ مثال: آسمان با پوست و کوه ها با استخوان و زمین با تن یکی شمرده شده است؛ گاه رودها با رگها و آب روان در آن ها با خون و جنگل ها با موی سنجیده شده اند۰ در گلشن راز آمده است: ""جهان انسان و انسان شد جهانی/ از این پاکیزه تر نبود بیانی""۰ تاریخ پهنۀ نمودهاست و اسطوره گسترۀ نمادها۰ اسطوره تاریخ تاریکی ها؛ گمشده ها؛ ناشناخته هاست۰ تاریخ در برابر اسطوره؛ رویداد ها و زمینه هایی است که به راستی رخ داده اند و به راستی وجود داشته اند۰ تاریخ در این معنا هر آن چیزی است که در واقعیت به انجام رسیده است۰ لیک آن بخش از زندگانی آدمیان که به روزگاران تاریک و فراموش شده باز می گردد؛ هرگز آشکارا پاس داشته نشده است؛ و به نگارش در نیامده است۰ این روزگاران تاریک را در زندگانی و فرهنگ آدمی؛ روزگاران پیش از تاریخ می نامیم۰ اسطوره مایه های خویش را بیشتر از این روزگاران تاریک و راز آلود که سرشار از فسون و فسانۀ ناشناخته هاست می ستاند۰ این بخش گرانسنگ از فرهنگ و زندگانی مردمان را که در تاریخ گم شده است؛ در اسطوره باز می توان یافت۰ به همان سان که روان آدمی دو سوی دارد که یکی روشن است و خود آگاه؛ و دیگری تاریک است و ناخودآگاه؛ سرگذشت و زندگانی مردمان نیز در درازنای هزاره ها؛ دو سوی دارد: ۱-- سوی روشن و شناخته که تاریخ را پدید می آورد۰ ۲-- سوی تاریک و ناشناخته که اسطوره را می سازد۰ پدیدۀ ناب اسطوره ای پدیده ای است که نتوان زمان و جایگاه آن را نشان داد۰ آن کس که در اسطوره می پژوهد؛ می باید از زبان و منطق اسطوره که زبان و منطق نمادهاست؛ آگاه باشد۰ زبان رؤیا نیز چون اسطوره زبان نمادهاست۰ اسطوره را با رؤیا در سرشت و ساختار  تفاوتی چندان نیست۰ رؤیا و اسطوره هر دو نمادینند؛ زیرا هر دو از ناخود آگاهی بر آمده اند: رؤیا از ناخود آگاهی فردی؛ اسطوره از ناخودآگاهی تباری و همگانی ۰ رؤیا اسطوره ای فردی است؛ و اسطوره رؤیایی همگانی۰ همچنان که گفته شد زبان ناخود آگاهی زبان نمادهاست۰ اسطوره ها مانند ناخود آگاهی روشن و راست و برهنه با ما سخن نمی گوید؛ آنچه را می خواهد بازگوید و باز نماید در جامه ای از راز و در پوسته ای از نمادها فرو می پوشد و فرو می پیچد۰ پس برای آگاهی از آنچه در ناخودآگاهی می گذرد؛ به ناچار می باید زبان نمادها را دانست و راز آنها را گشود۰ باز چنان که گفتیم؛ زبان رؤیا نیز چون زبان اسطوره زبانی است نمادین و رمزآلود؛ و این از آنجاست که رؤیا و اسطوره هر دو با ناخودآگاهی در پیوندند؛ و از آن بر می آیند و مایه می گیرند۰ از دیگر سوی؛ می توان ناخودآگاهی فردی را پهنۀ پندارهای آفریننده و خاستگاه هنر نیز شمرد۰ با آنکه آفرینش هنری آگاهانه انجام می گیرد؛ و هنرمند به هنگام آفریدن چون خفته ای که رؤیا می بیند بی خویشتن و ناهوشیار نیست؛ کار و سازهای هنری و آنچه به هنگام آفرینش بر هنرمند می گذرد؛ ناخودآگاه است۰ هنرمند راستین کسی است که در بیداری و هوشیاری توانسته است روزنی به نهانخانۀ درون خویش بگشاید؛ تا نهفته های این نهانخانه؛ توفنده و تپنده؛ از آن فراجوشند و فروریزند۰ از دید گسترده می توان گفت که: در آفرینش هنری نیز؛ اندرونه های ناخود آگاهی در پیکرۀ ساخته ها و آثار سترگ به خود آگاهی می رسند۰ از این روی؛ روند آفرینش نمی تواند در هنرمند آگاهانه و همواره به خواست او باشد۰ هنرمند تنها می تواند کار آفرینش را آغاز کند؛ آنچه از آن پس بر وی می گذرد؛ آگاهانه و به خواست وی نیست۰ هنرمند راستین نمی تواند سنجیده و اندیشیده به آفرینش هنری بپردازد۰ آفرینش رفتاری است سترگ و شگرف که در توان خود آگاهی نیست۰ آنچه برای من هنگام خواندن شاهنامه اثر جاودان فردوسی بزرگ شگفت انگیز بود این نکته است که فردوسی بیش از هزار سال پیش به این نکته های که در تمایز و افتراق اسطوره با تاریخ آورده شد را به درستی می دانسته و برای اینکه ما دچار سؤتفاهم و غلط فهمی نشویم به ما یاد آوری می کند که چگونه باید حداقل بخش اسطوره ای شاهنامه را مطالعه نمود و فهمید۰ آری در شناخت شاهنامه؛ به ویژه در بخشهای باستانی و اسطوره ای آن؛ هیچ گزیر و گریزی از کاوش های نهاد شناختی؛ بر پایۀ نماد شناسی و باور شناسی نیست۰ این نکته ای است بر ژرف اندیشی تیزنگر چون فردوسی پوشیده نبوده است۰ فردوسی خود در دیباچۀ شاهنامه نیک هشدارمان می دهد که مبادا فریفتۀ پوستۀ شاهنامه؛ مغز را فرونهیم؛ و به خامی و ناتمامی؛ آن را دروغ و فسانه بدانیم:: (( تو این را دروغ و فسانه مدان/ به یکسان روشن ( روش) زمانه مدان / ازو هرچه اندر خورد با خرد/ دگر بر ره رمز معنی برد)) استاد خود در این دو بیت که آشکارا در آنها شیوۀ پژوهش در شاهنامه را باز نموده است؛ به زنهارمان گفته است که پاره ای از بخش های شاهنامه تنها از راه رمز معنی می برند؛ اگر رمز این بخش ها گشوده نشود؛ معنای روشن و سنجیده ای از آنها فرادست نخواهد آمد۰ آنچه استاد توس آن را بخش های رمزی خوانده است جز بخش های نمادین و اسطوره ای شاهنامه نیست۰ پیش از فرزانۀ فرهمند توس؛ ابو منصور معمری دستور دانشور ابومنصور محمد عبدالرزاق؛ سپهسالار خراسان که به تلاش وی شاهنامۀ بومنصوری گرد آورده و نوشته شد؛ در دیباچۀ این شاهنامه همان نکته را بدین سان به خامه ای شیرین و شیوا نوشته است:"" پس این نامۀ شاهان گرد آوردند و گزارش کردند؛ و اندرین چیزهاست که به گفتار خواننده را بزرگ می آید و هر کسی دارند؛ تا از او فایده گیرند؛ و چیزها اندرین نامه بیایند که سهمگین نماید؛ و این نیکوست چون مغز او بدانی و تو را درست گردد و دلپذیر آید: چون کشته شدن جمشید بر دست برادرش؛ و چون همان سنگ کجا آفریدون به پای بازداشت؛ و چون ماران که از دوش ضحاک بر آمدند۰ این همه درست آید به نزدیک دانایان و بخردان به معنی؛ و آنکه دشمن دانش بود؛ این را زشت گرداند۰ چون بحث در بارۀ شاهنامه و جناب فردوسی بزرگ نیست؛ فقط خواستم در زمینۀ اسطوره و رمز گشایی آن نقل قولی از ایشان بیاورم همین و بس۰ جناب مولانای بلخی نیز در کتاب مثنوی معنوی خودش به همین نکته توجه داشته و می گوید:: ( ای برادر قصه چون پیمانه ای است/ معنی اندر وی مثال دانه ای است/ دانۀ معنی بگیرد مرد عقل/ ننگرد پیمانه را گر گشت نقل) هرچند این موضوع را چند بار یادآوری کرده ام؛ لازم می دانم یکبار دیگر نیز بگویم که هدف از ارائۀ این سلسله مقالات که در بارۀ خرافات است به هیچ عنوان غرض از انتشار آن  قصد توهین و تحقیر نیاکان ما  نبوده و نیست۰ اما اگر ما اامروزه روز که علت وقوع بسیاری از وقایع طبیعی را می دانیم بازهم مانند هزاران سال پیش به مسائل بنگریم؛ مطمئنأ دچار خرافات و عقب ماندگی فکری شده ایم۰ نیاکان ما حق داشتند که درک و جهان شناسی خود را داشته بوده باشند؛ اما ما انسانهای کنونی که در قرن ۲۱ میلادی به سر می بریم باید با در نظر داشت پیشرفت علم و دانش و فلسفه و امکاناتی که تکنولوژی و فنآوری در اختیار ما قرار داده به جهان و هستی بنگریم۰ لازم به یاد آوری است که چون در مقالات قبلی از آثاری که در این سلسله جستارها بهره می برم نام برده ام؛ نیازی نمی بینم که در هر مقالۀ مجددأ نام های آن کتب را بیاورم۰( آدم هر قدر بیشتر بفهمد؛ تنهاتر می شود۰ یک عمر با ترس هایمان زندگی کردیم۰ با ترس هایی که توی مغزمان فرو کرده اند۰ این تنها چیزی است که یاد گرفته ایم۰ اگر از بچگی می گذاشتند وقتی دلمان میخواهد فریاد بزنیم و آن را توی گلویمان خفه نکنیم؛ وضعمان بهتر از این بود۰ "" روح انگیز شریفیان"" )

اخبار روز

04 سرطان 1398

BBC ‮فارسی - صفحه افغانستان

کتاب ها