انسان و خرافات در روند تاریخ: بخش نوزدهم

(از این حیث آنچه در حیطۀ قدرت ماست؛ فقط این است که از شخصیت فطری خود به بهترین نحو استفاده کنیم و بنابر این فقط در پی فعالیت هایی باشیم که با شخصیت ما مطابقت دارد و سعی کنیم؛ آنچه در خور شخصیت ماست بیاموزیم

و از هر نوع آموزش دیگر بپرهیزیم و در نتیجه؛ مقام اجتماعی؛ شغل و نحوه ای از زندگی را بر گزینیم که با آن هماهنگ باشد۰ "" آرتور شوپنهاور"") در این بخش نیز مانند بخش پیشین به مقولۀ اسطوره پرداخته می شود۰ به باور من بدون شناخت اسطوره شناخت انسان ناقص خواهد بود؛ زیرا ما در اسطوره ها تمام امیدها و نگرانی ها و آرزوها و خواست های عالم درون و ناخودآگاه انسان را می توانیم ببینیم۰ بنابر این ما با خوانش گرفتن اسطوره های اقوام  مختلف می توانیم با گذشتگان و جهان بینی و هستی شناسی شان ارتباط بر قرار نماییم و حتا در جاهای از آنان بیاموزیم؛ مثلأ نیاکان ما نه تنها به طبیعت ارزش و احترامی خاصی قائل بودند؛ بلکه خود را فرزند طبیعت می دانستند و می کوشیدند که آب و خاک و هوا را آلوده نسازند و در کنار طبیعت از مواهب آن بهره می بردند۰ طبیعت را پر از رمز و راز می دانستند و با قصه ها و داستان ها می کوشیدند با این رازها و رمزها خود را سرگرم نمایند۰ ماکس ویبر جامعه شناس معروف آلمانی اوایل قرن بیستم؛ تفاوت عمدۀ جهان جدید را با جهان قبلی "" افسون زدایی "" می داند که کاملأ درست است؛ انسان امروز با قدرت تمام می کوشد از طبیعت و کل جهان هستی افسون زدایی بکند و همۀ رمز و رازش را بر ملا سازد و در حیطۀ شناخت در آورد۰ انسانهای پیشین چون در دامن طبیعت زندگی می نمودند؛ زیبای های طبیعت را بهتر لمس می کردند۰ نیاکان ما به طبیعت به عنوان گاو شیری نمی نگریستند؛ بلکه در حد بر طرف نمودن نیازهایشان از آن سود می جستند۰ امروزه ما هر چند از لحاظ علمی و فن آوری هزاران برابر اجداد مان تواناتر شده ایم ولی شوربختانه سه عنصر اصلی را که بدون آنها زندگی ناممکن می شود را آلوده کرده ایم؛ مانند: خاک؛ آب و هوا و این تخریب با شدت و حدت تمام ادامه دارد و نمی دانیم که با این کارهای نامعقول تیشه به ریشۀ خودمان می زنیم۰ طبیعت می تواند طی صدهزار سال یا بیشتر خود را دوباره بازسازی نماید ولی دیگر شاید انسان و یا حتا موجود زنده ای وجود نداشته باشد۰ در جایی خواندم که اگر تمام بمب های هستۀ و دیگر سلاح های ویرانگر منفجر شوند  می توانند سطح سیاره ای ما را تا چهل مرتبه به تل خاکستر مبدل سازند۰ به کجا چنین شتابان؟ ما به کجا می رویم و چرا طبیعت را آلوده و تخریب می کنیم؟ آیا انسان تا دو صد سال بعد وجود خواهد داشت و آیا همین اکنون هم برای نجات دیر نشده است؟ تک تک ما در برابر زندگی و طبیعت مسئولیت داریم و حداقل باید بکوشیم از مصرف زیاد و خرید زیاد و آلوده نمودن طبیعت اطراف مان جلوگیری نماییم۰ اساطیر( میتولوژی) ؛ اختراع اسطوره ها و افسانه ها در تمام نوع بشر عمومیت دارد۰ همچنانکه در نزد بومیان باستانی و بومیان استرالیا و در همه جا اسطوره ها از آن ناشی شده که به اندیشه های مافوق الطبیعه وزن و ارزش خاص می دهند؛ و یا برای تشریفات و آداب و عبادت قبیله یک نوع حقانیت و استدلال ایجاد می کنند۰ و نیز پیدایش ریشۀ اساطیر اولیه را می توان در خوابها و رؤیاها جستجو کرد؛ که آن را بارها نقل و تکرار نموده اند؛ تا بدان وسیله برای ابتدا و سر آغاز و علل معانی امور تا حدی دلیل و سببی پیدا کنند۰ همچنین اساطیر ممکن است از آنجا تکوین یافته باشند که در یکی از روز های نخستین از شخصی که دارای قوۀ پندار نیرومندی بوده است سؤالاتی به عمل آمده از این قبیل: چگونه آسمان بر افراشته شده است؟ عالم را کی ساخت؟ آدم اولی از کجا آمد؟ چرا خرس دم ندارد؟ و چرا مار پا ندارد؟ پس آن مرد از قوۀ تصور یا از خواب و خیال خویش پاسخ هایی برای آن سؤالات تراشیده است؛ مخصوصأ اگر حکایات ساده ای از پیر مردان در این باره شنیده و نقل کرده و سپس خود بر آن جزئیاتی افزوده باشد؛ رفته رفته اسطوره ای به ظهور رسیده است۰ این قصه سرایان یا مخترعان اسطوره های نخستین هر چند بسیار ساده لوح و سطحی بوده اند ولی به نظر می رسد که آنها خود را به یک گونه کار فکری ابتدایی علمی سرگرم می کرده اند؛ ومظنه ها و تصورات مختلف خود را با یکدیگر آمیخته اند تا با افکار عموم افراد قوم و قبیلۀ ایشان در آن زمان سازگار باشد۰ البته این اسلوب اسطوره گویی و قصه سرایی بسیار ساده و طبیعی است۰ هر کسی از دورۀ کودکی خود امثال و نظایر آن را بسیار به یاد دارد۰ قدری عمیق تر و با معنی تر؛ اسطوره ها تجسم پندار گونۀ احساساتی است که ندانسته بعضی افراد برای تقلیل رنج و یا اعتراض بر امور نامطلوب و غیر عادلانه؛ که در سازمانهای قبیله یا جامعۀ خود مشاهده می کنند؛ بیان می نمایند۰ از این حیث اسطوره ها راز و رموز و کنایات پر مغز و با معنایی هستند که چون آن را کرارأ نقل کنند و پیاپی باز گویند یک نوع آرامش فکری در ذهن آنها ایجاد می کنند؛ و آنها را گویی با لحن مؤثری راضی و قانع می سازد؛ و این مهمترین صورت اساطیر نخستین است۰ اما اسطوره های نیمه تاریخی از نوع دیگر و عبارت از تکامل و تحول یک واقعۀ ابتدایی و حادثۀ اصلی است؛ که در آن شخصی مادی یا پهلوانی زورمند کارهای فوق عادت انجام می دهد تا آنکه رفته رفته به صورت یک افسانۀ پر از عجایب و غرایب در می آید؛ و همه جا نام آن پهلوان توأم با یک اثر سحر انگیز تکرار می شود و سپس در اطراف سیمای او یک هالۀ از احترام مذهبی نقش می بندد و در آن درخشندگی فوق الطبیعه حاصل می کند و عاقبت یک جنبۀ الوهیت بر او بسته می شود۰ در اسطوره های ما که فردوسی بزرگ با زیبایی تمام آنها را به زبان شعر و شیرین پارسی دری بیان می دارد؛ مثل داستان رستم و سهراب که اوج اندیشه و قلم توانایی فردوسی را نشان می دهد۰ همانطوری که می دانیم شاهنامه به سه بخش عمده تقسیم می شود: بخش اساطیری؛ بخش پهلوانی و بخش تاریخی؛ که در هر سه بخش فردوسی نکته سنجی های از خود نشان می دهد ولی آنجا که کلام و سخن استاد خردمند توس سر بر آسمان می ساید و حتا در جهان پهلوانی و اسطوره ای دنیا بی نظیر است؛ بخش پهلوانی شاهنامه است که فردوسی شیره ای اندیشه و جانش را در آن می ریزد۰ در پایان ابیات چندی از اثر بی بدیل حکیم توس را که ما را به خرد گرایی و مهربانی فرا می خواند زینت بخش این جستار قرار داده به شما عزیزان تقدیم می دارم۰(( خرد دارد ای پیر بسیار نام/ رساند خرد پادشاه را به کام/ یکی مهر خوانند و دیگر وفا/ خرد دور شد درد ماند و جفا/ زبان آوری راستی خواندش/ بلند اختر زیرکی داندش/ گهی برد بار و گهی راز دار/ که باشد سخن نزد او پایدار/ پراگنده اینست نام خرد/ از اندازه ها نام او بگذرد/ تو چیزی مدان کز خرد برترست/ خرد بر همه نیکوی ها سر است/ خرد جوید آگنده راز جهان/ که چشم سر ما نبیند نهان/ بیا تا جهان را به بد نسپریم/ به کوشش همه دست نیکی بریم/ نباشد همی نیک و بد پایدار/ همان به که نیکی بود یاد گار/ همان گنج دینار و کاخ بلند/ نخواهد بدن مر ترا سود مند/ فریدون فرخ فرشته نبود/ ز مشک و ز عنبر سرشته نبود/ به داد و دهش یافت آن نیکویی/ تو داد و دهش کن فریدون تویی۰) ) 

اخبار روز

04 سرطان 1398

BBC ‮فارسی - صفحه افغانستان

کتاب ها