منطقی دیگر: عقلانیتِ نیرنگ

یکی از فیلسوفان مطرح معاصر آلمان، پِتر سلوتردایک (1947 - ) در مقاله ای تحت عنوان: "منطقی دیگر: عقلانیتِ نیرنگ"، در مجموعه مقالاتی در کتابی تحت نام "در قرن بیستم چه گذشت؟"  که در سال 2016 در انتشارات سورکامپ چاچ شده است،

به یکی از مباحث جالب پرداخته است و من در اینجا فقط کوشش می کنم که نکات عمده ای این مقاله را جمع بندی و خلاصه کنم.
یکی از باور های روزمره این است که بعد از مرگ سقراط فصل نوی در تاریخ اندیشه باز شده است. این کار بوسیله ای افلاطون شاگرد سقراط و دیگر اندیشمندان به راه افتاد. این جریان شکاف بین آنهایی را که می خواستند به دانش واقعی دست یابند و یا ادعای این امر را داشتند و  آنهایی که از دانش بی بهره بودند به وجود آورد. همزمان افلاطون گفتار شاعران زمان در مورد امور الهی و خدایان را غیر مشروع خواند و این باور را مطرح می کرد که در امور خدایان فقط اکادمی وی می تواند درست قضاوت کند.
اکادمیک سازیِ لغت، (لوگاس) نه تنها اعتبار شاعران را صدمه می زد که افلاطون آنها را به عبارت "تیولوگای" یا الا هیات محوران یاد می کرد و می خواست بگوید: آنهایی که از خدا حرف می زنند ولی چیزی در باره اش نمی دانند، بلکه همزمان مردان آتنی را که علاقه به بحث و مباحثه داشتند و از خِرد ابزاری و استراتیجیک استفاده می کردند و برای این نوع بحث مشروعیت عمومی انتظار داشتند را نیز بی اعتبار سازد. جدل افلاطون بر ضد سوفسطائیان به استوار ترین فرهنگ عقلانیت اروپایی مبدل شد.
اختراع فلسفه توسط افلاطون بیشتر به خاطر تثبیت یک نوع مکتب فکری نبود، بلکه روشی منطقی بود که به نوع دیگری از اقتدار متوسل می شد. هنر مباحثه ای سقراطی یعنی دیالکتیک در ذات خود فقط هنر و نیرنگ مباحثه نبود، بلکه دیالکتیک روشی بود که مباحثه کننده گان را خلع سلاح می کرد برای اینکه از مباحثه فراتر بروند. هدف این روش این بود تا مناظره کنند گان از باور های قبلی شان فاصله گیرند تا اینکه در آینده باور های شان را از "دست خود حقیقت" بدست آورند.
این تحول به دو نوآوری ارتباط می گرفت که موقعیت ویژۀ یونان را در فرهنگ های عقلانی تعیین می کردند. اول جا افتادن خط یونانی بود که ذخیره شدن دانش را ممکن می ساخت و دوم کشف علوم دقیق مانند ریاضی. اکادمی افلاطون یک بدنه ای نا آشنا در بین نهاد های سابقه دار آتن بود. در آن زمان آتن تئاتر، استادیون و اگورا یا محل تجمع مردم را داشت. اینها مکان هایی بودند که شهروندان می توانستند  در آنها خود را مطرح کنند و ظاهر شوند. ولی اکادمی توانست به یک امر قبول شده مبدل شود طوریکه تا هزار سال دوام آورد و به امر قیصر بیزانس در سال 529 میلادی بسته شد.
ولی این رشته های دانش نوین مانند هندسه، حساب و سمانتیک فلسفی بود که در واقع بدنه ای بیگانه بودند که طرز سخن گفتن و اندیشیدن را رادیکال تکان دادند. فقط به خاطر اینکه افلاطون گذار از دموکراسی خطابه محور را به ارستوکراسی دانش محور میسر ساخت، می توانست این خواست بدنام را مطرح کند که فیلسوفان باید حاکم باشند. امری که ارسطو به آن مخالفت نمود. به باور ارسطو امور سیاسی بر قاعده ای احتمالات بنا شده است و نه بر حقیقت، طوریکه یک حکومت عقلایی به امر موجه تکیه دارد و نه دانش علمی. برای بحث های دموکراتیک غیر متخصصان و ناشیان مناسب اند، ولی برای مباحثاتِ دانشمندان یک فضای فرا سیاسی مناسب است.
مکر خدایان و نیرنگ فیلسوفان
در تمدن کهن یونانی طوریکه در حماسه ها و اسطوره ها ترسیم شده است، ما یک تصویر کاملاً دیگری از استفادۀ ذکاوت را در نزد خدایان و انسان ها شاهد ایم. خدایانِ هومر گرچه از نوعی امتیاز تئوریک برخوردار اند، آنها اعمال انسان ها را از بلندی های کوه های المپ مشاهده می کنند و روی نتایج کار های انسان ها شرط بندی می نمایند. خدایان در یک وضع پیش از دانش علمی و هنری قرار دارند. اگر به کار های آتنه، اسکلپیوس، اپالون و هرمس توجه کنیم، شاهد بسیاری از مکر های و نیرنگ ها می باشیم. نیرنگ اروتیک زئوس، نیرنگ استراتیجیک آرس، نیرنگ تجاری هرمس و یا حتی نیرنگ ورزشی هرکولس.
به همین دلیل است که در اودیسه ای هومر از اودِسیوس به نام های بسیار جهان دیده (پالی تروپوس)، بسیار مکار (پالی متیس) و در هر هنر آشنا (پالی میکانوس) یاد می شود. از اینجا می بینیم که ذکاوت برای اینکه کامیابی عملی داشته باشد نیاز به واسطه های غیر مستقیم دارد که همان مکر و نیرنگ است. به همین دلیل است که فرهنگ عقلانیت گرای افلاطون رابطه ای دوستانه با مکر و نیرنگ ندارد. برای اینکه نیرنگ نماینده ای عقلانیت ابزاری و راهبردی است و فقط به منافع بخشی و گروهی و فردی توجه دارد.
افلاطون می خواهد با همه ای امکانات به مبارزه با سو فسطائیان برود. به این معنا که این نیرنگ بازان را با آخرین نیرنگ، یعنی نیرنگ عقلانیت از سر راه بردارد. ولی نیرنگ لوگاس یا منطق عمل با انضباط عقل است: ایجاد مفاهیم تا جایی که این مفاهیم تسلط بر اشیای فهم شده را ممکن می کند. فیلسوف زمانی بر سوفیسط غالب می شود که مفهوم واقعی سوفیسط را بدست آورد. این کار را افلاطون در دیالوگ "سوفیسط" انجام می دهد که بعد از گذشتن از کوچه و پس کوچه های بسیار به این نتیجه می رسد که سوفیسط یک فریبکار عمدی و ترفند باز مسلکی است که با استفاده از مغالطه ها و سفسطه ها کار می کند و مردم را فریب می دهد.
این کار افلاطون فقط برای این نیست که رقبای اکادمی را از سر راه بردارد، بلکه برای جهت دهی رفتار عقلانی در جهت اهداف فرا فردی است. معیار حقیقت زمانی معتبر است که رابطه ای محقِق با موضوع غیر استراتیجیک و غیر ابزاری باشد. پیش فرض این است که در نهایت تامل حاکم باشد. وقتی دانش انعکاس طبیعت در ذهن باشد – طوریکه قدیمیان باور داشتند-  تامل راهِ توصیه شده است. البته نه به این معنا که از آمادگی های مفهومی می توانیم چشم پوشی کنیم. ولی زمانیکه ما به نتایج توجه می کنیم، عقل از حالت فعال به حالت انفعالی می رود.
فاصله گرفتن از باور های پیشین، طوریکه ذکر اش رفت، هدف اش شکل دهی به یک فاعل شناسای مصنوعی است که در جامعه ای طبیعی دیده نمی شود. یعنی محققی که حامل راستین دانش است و از زهد فکری به بی طرفی راه می یابد. بیگانگی بین علم و استراتیجی در فرهنگ  عقلانیت کهن اروپایی از این وابسته است که محقق زمینه زدایی و شخص زدایی کند که در نتیجه وکیل مدافع منافع بخشی و گروهی نشود. محققان وظیفه ای خویش را نه از کار فرما و منافع اش می گیرند و نه از  چیزی که "جامعه" شان یاد می شود، بلکه نمایندگان عینیت در بین انواع منافع بخشی و جدلی اند.
کسی که راه دانش فلسفی را می رود باید هزینه ای گزافی را بپردازد. یعنی همبستگی به بُت های قومی را باید بشکند و به نظام همبستگی حقیقت جویان بپیوندد. فیلسوف بی خانمان است و باید بتواند در هر جا احساس وطن کند. جهان میهنی ای فیلسوف تنها به معنای معلق بودن بین وطن ها و احزاب نیست، بلکه معطوف به مهر به بیگانه است (زینوفیلی)، برای اینکه ترجیح خود به بیگانه را قبول ندارد. بی معنا نیست که افلاطون در بعضی از دیالوگ های خویش فردی بیگانه را در دیالوگ شامل می کند. به همین دلیل است که در کارگاه اکادمیک به یک نوع کوری استراتیجیک بر می خوریم. در سنت اروپایی، ما فیلسوفان "جاسازی شده" را نداریم. حتی آنهایی که می گویند فلسفه ای عملی کار شان است به همان اندازه از "جهان بیگانه" اند که در دیگر حوزه های اکادمیک. تنها در سالهای اخیر بویژه توسط هایدگر و تحقیقات پدیدار شناسی و نظریه ای علوم کوشش های به عمل آمده است که این دید زمینه زدا شده و وضیعت زدا شده ای فیلسوف را در جهت جا سازی در زیست جهان تغییر دهد. می توان در این زمینه از ژان پال سارتر، هرمن شمیتز و برونو لاتور نام برد.
خرد فریب خوردۀ انسان
با در نظر داشت آنچه آمد، شاید به این باور رسید که مفاهیم عقلانیت که در اروپای قدیم ایجاد شدند رابطه ای با نیرنگ ندارند. برعکس، در طول دوهزار سال اشکالی رشد کرده اند که منافی آنچه عقلانیت نظری، ضد سوفسطائی و بی طرف گفته شده است می باشند. این عقلانیت به نوبت خود با نیرنگ مقام هایی بالاتر سرو کار داشته که به نام های خدا، طبیعت، اندیشه و یا تاریخ عنوان شده اند. با وجود این که عقلانیت فلسفی باید فراتر از منافع مقطعی و بخشی برود و منافع کوچک را نمایندگی ننماید، ولی خود اش در طول تاریخ موضوع نیرنگ ها بوده است. یعنی زمانی که ذکاوت و عقلانیت انسان محدودیت اش را متوجه می شود، مداخله ای عاملین بالاتر را می طلبد. این عاملین بوسیله ای توانایی های انسان ها اهداف فرا انسانی را تعقیب می کنند. از طرفی عقلانیت می تواند در کسوت فاعل شناسا در خدمت کمپاینی در آید که نه برای مقابله با رقیبی ویژه در میدان آمده است، بلکه به مقابل رقیبانی که عنوان طبیعت، فقدان و ازخود بیگانگی است قرار می گیرد. در مورد اول این عقل انسان است که فریب خورده است و در مورد دوم عقلانیت انسان به مقابل رقیب عمومی قرار دارد که هزینه اش را می پردازد.
روایت از خرد فریب خورده ای انسان را باید از کلی گرایی افلاطون آغاز کنیم. وی در نوشته "قوانین" اش برای هدایت جوانان به راه یزدان گرایانه از یک تِز قوی نظم هستی حرکت می کند که بوسیله ای یک عقل برتر طوری ساخته شده است که هر چیز در جایش یک وظیفه دارد . نظم یعنی ادغام بی درز اجزاء در کل. این روش از عناصر سوفسطائی مبرا نیست و شیوه ای ترغیبی  و تشویقی دارد. رواقیون به این باور بودند که عقل کیهانی شامل پیش گیری و دور اندیشی است (پرو نویا)، که بعد ها به شکل قضا و قدر  و مشیت الهی ظاهر می شود.
با وجود این که در سوانح طبیعی مانند زلزله بی گناهان تلف می شوند، باید ما به کل نظام بنگریم و خواست خدا می داند چکار کند و نباید از بی عدالتی انتقاد کنیم. بر مبنای این منطق، عقلی که به انتقاد اصرار می ورزد، از عقلانیت کل کیهانی بی بهره است. وی فریب خوردۀ مشیت الهی است که تمام کیهان را در بر می گیرد.
فریب به نفع فریب خورده ها
به شکل و شمایل فریب به نفع فریب خورده ها به صورت های متنوع از شروع قرن شانزدهم تا حال بر می خوریم. ایمانویل کانت در یک سری نوشته ها که می شود آنها را مقدمه ای بر فلسفه ای تاریخ تصور کنیم از نیرنگ طبیعت صحبت دارد. این نوشته ها که شامل "اندیشه هایی در مورد تاریخ عمومی از منظر شهروندی جهانی" و در "صلح پایدار" از شکل غایت گرایی طبیعت حرکت می کند که طبیعت مانند معلمی  دور اندیش پنداشته می شود که شاگردان اش را با روش های غیر مستقیم از تمایلات مضر شان باز می دارد برای اینکه آنها را برای اهداف عمومی عقلانیت به کار گیرد. نتیجه اش این است که انسان که شاگردی شوخ است و ساختار مقاوم به مقابل عقل دارد و خود محور است در راه ترقی و صلح رانده می شود. کانت آگاه است که وی در اینجا به طبیعت همان نقشی را می دهد که در اندیشه متافیزیکی – مذهبی به مشیت الهی داده اند. وی می داند که در این راه تا چه اندازه راه حدس و گمان را می رود و از تحقیق مطمئن دور می شود و لذا در آخر می گوید " ... می بینیم که فلسفه هم می تواند الفیه ای خویش را داشته باشد ..." (منظور از الفیه همان باوری است که مسیح بر می گردد و هزار سال حکومت می کند ن.ن.)
در این ترسیم، طبیعت برای کانت به یک مدیر کارخانه ای می ماند که به وسایل هوشمند استراتیجیک متوسل می شود با وجودیکه این وسایل از نگاه اخلاقی مورد سئوال باشند، برای اینکه اهداف زمینی اش را از راه غیر مستقیم برآورده سازد. همزمان کانت رنج ها و عادات بد انسان را توجیه می کند تا جائیکه هر دوی شان در یک دینامیزم تاریخی تمدن را به پیش می رانند.
هگل در مقدمه ای "لکچر های فلسفه ای تاریخ" از "نیرنگ خرد" سخن می زند. وی می نویسد: " این را می توان نیرنگ خرد نامید، که ایده، شهوت و اشتیاق را به نفع خود بکار می گیرد. ... ایده هزینه ای هستی و بی پایداری را از خود نمی پردازد، بلکه از اشتیاق های افراد ..." این خلاصه ای همان ضرب المثل آلمانی است که می گوید "انسان فکر می کند، خدا هدایت می کند"
در یک نظر عمیق تر، می توانیم "نیرنگ خرد" هگل را به سه گانگی روان انسان از نگاه افلاطون ارتباط دهیم. افلاطون به این باور بود که روان انسان از سه بخش تشکیل شده است. دو بخش آن شامل شهوات و اشتیاق هایی مانند حرص و غرور است و بخش سوم آن نقش پیلوت را دارد و جایگاه عقل است (لوگستیکُن). روانشناسی افلاطون خود صاحب نیرنگ خرد است. مقامی که از خود انرژی ندارد (پیلوت) با استفاده از حرص و غرور اهداف اش را برآورده می نماید. (این نظر شباهت نزدیکی به فروید و دید گاه اش از انرژی نا خود آگاه است که بخش آگاه را انرژی می دهد. ن.ن)
در فلسفه ای هگل مشاهده می کنیم که "ایده" نقش یک پیلوت برتر را بازی می کند و از اشتیاقات افراد در تاریخ به نفع اهداف عقلانی کار می گیرد. یعنی اگر عقل می خواهد در تاریخ تجسم یابد، باید با نیرو های تاریخی و جهانی کار کند. اشتیاقات بیشتر همان رانش های حرص و غرور است که به وسیله آنها عاملان بزرگ تاریخ در مسیر جهان مداخله می کنند. با توجه با نیرنگ در فرهنگ چینی می توان گفت عقل آن فرمان روایی است که بوسیله ای شمشیر دیگران حریف را شکست می دهد.
با توجه به فیلسوفان پسا هگلی در قرون هجده و نوزده که در آنها تفکر طبیعی گرایی و عملکرد گرایی شیوع یافت، ذهن انسان دیگر به حیث فرافکنی ذهن خدا در روی زمین نیست، بلکه عضوی است با برنامه ای ادامه ای حیات در سطوح مختلف، یعنی در سطح حیاتی و در سطح انعکاس امور اجتماعی و در سطح ذهنی. در این هیئت اشکال نوین نیرنگ ظهور می کنند که اتحاد غلبه بر جهان و خود فریبی محتوی شان است.
در این زمینه مثال خوبی آرتور شوپنهاور است که اثر مشهور اش همان "جهان به مثابه ای اراده و تصور" است. در اینجا توهم آزادی کنش گران مورد سئوال قرار می گیرد و به این باور تکیه دارد که ما در مسائل مهمی نه کنش گر که کنش شده ایم. برای مدلل ساختن این که زیر پوست ما نیروی دیگری عمل می کند، وی به زندگی عاشقانه و جنسی انسان تکیه می کند. وقتی ما عاشق شده ایم و یک رانش را پیروی می کنیم که تصور می کنیم از درون ما بر می خیزد، در واقع عاشق شدن نقاب شخصی یک نیروی پیشا شخصی است که هدف اش تولید مثل نوع است. به باور شوپنهاور این شور و اشتیاق منبع واقعی اش فرد نا پایدار نیست، بلکه این روح نوع است که در سینه انسان حلول نموده است. این نوع است که آرزوهای بی پایان، زندگی بی پایان و رنج بی پایان دارد.
طبیعت فریب خورده
در اینجا روایت تجربه ای انفعالی نیرنگ و ذهنیت فریب خورده را پایان می دهیم و به بعضی از انگیزه های نیرنگ فعال در فرهنگ عقلانیت اروپایی می پردازیم که در دوران مدرن مطرح می باشند. در اینجا به پنج ساحه نگاهی می اندازیم که در آنها از آغاز قرن شانزدهم به اینسو استفادۀ فعال از نیرنگ در تمدن غربی مشاهده می شود. نگاه اول ما به ماشین و تولید ماشین است که در آن نیرنگ اروپایی ها جهت فرا فردی و متوالیی را به خود گرفت. بعد می پردازیم به ادبیات رهنمای زندگی که در دربار های شاهان مطلقه همراه با دسیسه های متنوع شیوع داشت. نظری کوتاه هم به علم نظامی و پولیسی می اندازیم و در پایان نگاهی به نظام هنری می اندازیم که در اواخر قرون میانه و اوایل جامعه ای بورژوازی برای ایجاد تصاویر توهمی با هدف سرگرمی و یا روشنگری شکوفا شده است.
فرهنگ نیرنگ اروپایی با شکل گیری صنعت ماشین سازی تبعات مهم داشته است. این فرهنگ نیرنگ را از وضعیت های ویژه مستقل می کند و آنرا از شرایط آزاد می سازد. ماشین یک نیرنگ سریال است که برای استفاده از آن ما استراتجیست لازم نداریم. یعنی استفاده کننده از نیرنگ نیاز به ایجاد آگاهی صریح از نیرنگ را ندارد. کافی است که از آن استفاده ای مناسب را انجام دهد تا به مزایای آن دست یابد. از تکامل اهرم گرفته تا وسایل انتقال نیرو بوسیله ای طناب و قرقره و غیره تا اختراع ماشین های حرارتی که همه به استعاره های جهانی مبدل شدند.
صنعت ماشین سازی مدرن را می توانیم ترجمه ای تخنیکی آن قول فرانسس بکن تصور کنیم که می گفت: زمانی می توانیم بر طبیعت غالب شویم که از قوانین اش اطاعت کنیم. اگر مکانیک کهن یونانی نوعی شکل عملکردی هنر برای فریب طبیعت دانسته شود، فرانسس بکن اصل عمومی را مبنی بر اینکه برای غالب شدن اطاعت کردن لازم است را بیان کرده است. شخص زدایی و زمینه زدایی نیرنگ را از استفاده ای یگانه و فردی آزاد می سازد. بدینوسیله جریانی به راه می افتد که کاربران بیشتری با ماشین کنار می آیند و از قدرت دست کاری طبیعت مستفید می شوند. اصل اطاعت از قوانین طبیعت به روش تجربی در علوم انجامید. طبیعت حاضر نیست اسرار اش را فاش کند ولی نیرنگ و روش علمی می تواند اسرار اش کشف نماید. اطاعت از قوانین طبیعت نیرنگِ نیرنگ هاست که در واقع در این جریان طبیعت به نفع منافع انسان فریب خورده است.
همنوع فریب خورده
فرانسس بکن روش های هوشمند برای استفاده در دربار و تجارت هم به دست داده است. این نوع ادبیات مؤفقیت های زیادی در آن زمان داشت. همه می خواستند بدانند چگونه می توانند در تجارت، تخنیک، علم و سفر از قواعدی کار گیرند که به کامیابی می انجامید. بکن در بارۀ مکر و حیله روش هایی را پیشنهاد کرده است که برای استفاده در دربار و تجارت مطرح شده اند.
از شروع قرن هفدهم تقاضای زیادی برای این نوع ادبیات وجود داشته است. ژانر های از نوع رهنمای زندگی، کتاب های آداب معاشرت، هنر انسان شناسی، ضرب المثل ها و غیره در این دوره شکوفا شده بود. در این زمان مردمی می خواستند بدانند چگونه دیگران را فریب دهند و در مقابل کسانی هم علاقه داشتند این ترفند ها را یاد گیرند تا از خود دفاع نمایند. در این نوع روشنگری، نظام دانش حقیقی مطرح نیست، بلکه این مهم است که ما از شکاکیت کافی برخوردار باشیم و به ظواهر امور تنها توجه نکینم و روی دیگر سکه را هم نگاه کنیم.
یکی از مهمترین این نویسنده ها بالتزار گراسیان (1601 - 1658) هسپانیایی است که در کتابی 300 ترفند و قاعده را معرفی می کند. قاعده ای شماره 13 می گوید: زندگی انسان جنگی بر ضد بد سیرتی انسان است. این فرزانه ای یسوعی در قاعده ای شماره 26 چنین می نگارد:
"نقطه ای ضعف هر کس را پیدا کردن: این هنری است که اراده ای دیگران را به حرکت می آوریم. مهارت لازم است تا سختی و سفتی. باید بدانیم که با هر کس چگونه رفتار کنیم. هیچ اراده ای نیست که تمایل ویژه ای خویش را نداشته باشد که نظر به سلیقه های متنوع مختلف است. همه بت پرست اند، بعضی به آبرو و افتخار، دیگران به منافع، بیشترین به خوش گذرانی. حیلت این است که این بت را شناسایی کنیم و به وسیله اش طرف را مجاب کنیم. وقتی دانستیم که چه چیز برای کسی موثر است، کلید اراده اش را بدست آوردیم. حالا باید به این محرک اولی رجوع کنیم که معمولاً بهترین وجه ای فرد نیست، بلکه اکثراً وجه ای مبتذل اش می باشد، چون در جهان بیشتر بد موجود است تا خوب. حالا اولین کار دست کاری عواطف و احساسات طرف مقابل می باشد. بعداً بوسیله ای یک کلمه وی را تحریک کنیم که با تمایل دوست داشتنی اش حمله ای اول را انجام دهد. بدین صورت اراده ای آزاد اش کیش مات می شود."
بالتزار گراسیان این ترفند های غیر اخلاقی را برای دفاع از خود مطرح کرده برای اینکه به مقابل رقیبان آماده باشیم. وی در ترفند شاهان و حاکمان که نیرنگ شماره 149 می باشد می گوید: حاکمان این هنر را دارند که گناه را به گردن دیگران بیندازند. آنها دنبال کسانی اند که در وقت مناسب، تقصیر را به گردن آنها نهند تا آنها باشند که مورد شماتت عموم قرار گیرند. بدینوسیله برای روز مبادا بلا گردان ها باید حاضر باشند.
درمورد ادبیات نظامی و هنر جنگ، مثال ها برای توجه فلسفی جالب نیستند. علم راهبردی که توسط کارل فون کلاوزویتز، ادوارد لوتواک، هانز دلبروک، رایمون آرون و جان کیگن در بین قرون شانرده و هجده مطرح شده اند، پیش زمینه های فکری قبلی داشته اند. به همین ترتیب علم سیاست که از مونتسکیو تا جان رالز می رسد هم ادبیات پیشینی دارد که این جریان را آماده نموده است. جریانی که امروز پالسی می گویند تخنیکی پر از نیرنگ برای هدایت اجتماع است. کانت از این روش ها که با اخلاق سازگار نیست به خوبی یاد نمی کند. کانت در نوشته ای "صلح پایدار" سه اصل سوفسطایی را معرفی می کند که به باور وی همه ای مکر ها و نیرنگ های هنر دولت داری قدیم خلاصه می شوند. اول: از فرصت استفاده کن و بعد عمل ات را توجیه کن. دوم: انکار کن و به گردن دیگران بانداز،  و سوم: تفرقه انداز و حکومت کن.
در پایان نظری به هنر و کار های هنری می اندازیم. بیشتر مفسرین در مورد هنر به این نظر رسیده اند که هنر به صورت کل و کار های هنری به خصوص مثال های از تصاویر توهمی است که ما به آنها خوش آمد می گوییم. به همان اندازه که کار هنری از قید مذهب رها می شود و در بعد تولید مجاز هایی از نگاه حقیقت بی طرف  قرار می گیرد، عوام هنر پسند تقاضای کار هنری یعنی جهان زیبایی و ظواهر را دارد. جهان هنر می خواهد که تصاویر توهمی قابل ستایش باشد که در آن امر نا ممکن معقول و موجه بنماید و امر نا محتمل به شکل امر یقینی ظاهر شود.
در پایان سلوتردایک با تکیه به باور دوست اش هارو فون زنگر، به این اشاره دارد که در نیرنگ بازی بین غرب و شرق، چینی ها از مهارت های بیشتری برخوردار اند طوری که یکی از ترفند ها را که در نوشته های چینی آمده است مثال می زند که می گوید: خشت پخته را بده و در عوض خشت یشم را بگیر و به این باور است که روشنفکران و فیلسوفان غربی می توانند چیز های زیادی را از چین شناسان بیاموزند.

 

 
 

اخبار روز

30 میزان 1398

BBC ‮فارسی - صفحه افغانستان

کتاب ها