انسان و خرافات در روند تاریخ ؛بخش بیستم۰

 (فکر می کنم که اصولأ آدم باید کتاب هایی بخواند که گازش می گیرند و نیشش می زنند! اگر کتابی که می خوانید مثل یک مشت به جمجمۀ مان نخورد و بیدارمان نکند؛ پس چرا می خوانیمش؟ که به قول تو حالمان خوش شود؟

خدای من؛ بدون کتاب هم می شود خوش حال بود۰ تازه لازم باشد؛ خودمان می توانیم از این  گونه کتاب ها بنویسیم که حالمان را خوش می کند! اما ما نیاز به کتاب هایی داریم که مثل یک ناخوش حالی سخت دردناک متأثرمان کند؛ مثل مرگی کسی که از خودمان بیشتر دوستش داشتیم؛ مثل زمانی که در جنگل ها راه می رویم؛ دور از همه ی آدم ها؛ مثل یک خود کشی؛ کتاب باید مثل تبری باشد  برای دریای یخ زده ی درونمان۰ "" فرانس کافکا؛ نامۀ به اسکار بولاک"" ) در این بخش می کوشم با کمک گرفتن از اسپینوزا فیلسوف بزرگ قرن هفدهم هلندی به یک موضوع بسیار حساس و مهم بپردازم و آن این است که آیا جهان و آنچه در آن هست خدایی برای انسان آفریده و انسان گل سرسبد جهان طبیعت است؟ آیا طبیعت هدفمند است؟ چرا اصلأ انسان خود را تافتۀ جدا بافته از دیگر موجودات می داند؟ چرا دین و به خصوص ادیان ابراهیمی و به ویژه اسلام این فکر را تقویت می کنند که انسان اشرف مخلوقات است؟ آیا خرد این ادعاها را می پذیرد؟ آیا غرور و تکبر انسان ناشی از همین خود برتر بینی اش نیست؟ شاید نتوان به همۀ این پرسش ها در یک جستار پاسخ داد ولی من آگاهانه سؤالاتی را مطرح می کنم تا شما خوانندۀ گرامی را نیز مانند خودم به فکر کردن عمیق تر وادارم۰ پرسش خوب و تفکر بر انگیز باید آرامشی که نتیجۀ فکر نکردن است را بر هم زند و باید خواب را مختل سازد؛ آنوقت ممکن است وارد جهان اندیشه شویم۰ پرسش های فلسفی از جنس دیگری هستند و به قول ویلیام جیمز فلسفه چیزی جز وصول به کنه حقایق اشیاء و غور در معانی عمیق آنها نیست۰ هرچند این مقاله در بارۀ اسپینوزا نیست و من فقط در آنجا که لازم می دانم از اندیشمندان و فیلسوفان مانند او کمک می گیرم؛ باوجود این دوست دارم اندکی در مورد ایشان نیز بنویسم۰ با آنکه اسپینوزا فیلسوف خدا باور بود ولی از جانب شیوخ کنیسه مورد تکفیر قرار گرفت تا آنجا که زندگی کردن معمولی بر او بس مشکل و طاقت فرسا شد۰ اما اسپینوزا هرگز تسلیم جهل و خرافات حاکم بر زمان خود نشد و تا دم مرگ مقاومت نمود۰ برای اینکه بدانیم که چه اتفاقی افتاد؛ متن لعنت نامۀ که علیه او تنظیم گردید را در اینجا می آورم و بعد  ادامۀ بحث را پی می گیرم۰ آوردن این لعنت نامه از جهتی دیگری نیز مفید است؛ چون در جهان اسلام ما متأسفانه هنوز با چماق بی رحم و نابخردانۀ تکفیر رو به رو هستیم و روزی نیست که انسانهای به بهانه های واهی تکفیر نگردند۰ این سگ هار جهل و خرافات هنوز هم پاچه می گیرد و سینه می درد و تکفیر می کند۰ متن لعنت نامه: ( شیوخ مجمع روحانیان به این وسیله به اطلاع می رسانند که پس از آنکه اطمینان کامل حاصل کردند که باروخ اسپینوزا دارای عقاید و اعمال ناشایستی است؛ نخست به طرق و مواعید گوناگون کوشش نمودند تا او را از این راه بد بر گردانند۰ ولی از هدایت او به راه راست عاجز شدند و بر عکس روز به روز اطمینان بیشتری پیدا کردند که وی عقاید کفر آمیز خطرناکی دارد و آن را با بیشرمی در میان مردم نشر و تبلیغ می کند و بسیاری از اشخاص قابل اعتماد و عادل در حضور اسپینوزای مذکور به این امر شهادت دادند۰ به همین جهت کاملأ مجرم شناخته شد۰ بنابر این؛ مسئله کاملأ در حضور مجمع روحانیان مطرح شد و همه به اتفاق آرا رأی دادند که اسپینوزای مذکور را لعن و تکفیر کنند و او را از قوم اسرائیل قطع و جدا سازند و با لعنتنامۀ ذیل او را لعن و نفرین نمایند۰ بنا به حکم فرشتگان و دستور اولیای دین؛ ما همۀ اعضای مجمع روحانیان در حضور کتاب مقدسی که ششصد و سیزده حکم دارد باروخ اسپینوزا را لعن و تکفیر و تفسیق می کنیم و او را به همان نحو لعنت می نماییم که الشیع فرزندان را کرد و تمام نفرینهای مذکور در"" سفر احکام"" را در حق وی جاری می سازیم۰ لعنت و نفرین باد بر او در شب و در روز؛ در خواب و بیداری؛ در حال دخول و خروج! خدا هرگز او را نبخشد و نپذیرد؛ آتش خشم و غضب خدا او را فراگیرد و تمام نفرینهای مذکور در ""سفر احکام"" را بر او نازل کند؛ نام او را از آسمان بزداید! خدا او را به علت اعمال زشتش از تمام طوایف اسرائیل براند و نفرین سماوات را که در "" سفر احکام"" مذکور است بر او باز کند! و تمام کسانی که به خدا ایمان آورده اند آمرزیده شوند! به این وسیله به اطلاع همه می رسانیم که هیچکس نباید با او گفتگو کند؛ کسی نباید با او مکاتبه داشته باشد؛ هیچکس نباید به او خدمتی کند؛ هیچکس نباید با او در زیر یک سقف بنشیند؛ کسی نباید بیشتر از چهار ذراع به او نزدیک شود۰ هیچکس نباید نوشته ای را که او املا کرده است یا به دست خود نوشته است بخواند۰) اسپینوزا نیز سکوت نمی کند و با قلم توانایش قاطعانه پاسخ می دهد و می گوید: آنها که می خواهند علل حقیقی معجزات و کرامات را کشف کنند و اشیاء را مانند یک فیلسوف درک کنند نه مانند عوام؛ که از هر چیز به حیرت می افتد؛ فورأ تکفیر می گردند و بی دین خوانده می شوند۰ این تکفیر از جانب کسانی است که عوام الناس آنان را کاشف اسرار طبیعت و خدا می دانند۰ زیرا این اشخاص به خوبی می دانند که اگر پردۀ اوهام دریده شود آن اعجاب مردم که مایۀ حفظ قدرت آنهاست از میان خواهد رفت۰ هیچ چیز به اندازۀ تنهایی و عزلت وحشتناک نیست؛ ولی اسپینوزا اخراج و تکفیر را با خونسردی و متانت تلقی کرد و گفت: این امر مرا به چیزی مجبور نمی کند که تا به حال به هیچ وجه نکرده بودم۰ اسپینوزا در پاسخ به نامۀ یکی از شاگردان قدیمی اش که به مذهب کاتولیک گرویده بود و اسپینوزا را مورد حملۀ کلامی قرار داده بود؛ چنین می گوید: شما ادعا می کنید که بالاخره بهترین مذهب را پیدا کرده اید یا لااقل بهترین معلمان شما را به آن هدایت کرده اند۰ از کجا می توانید ادعا کنید که اینها بهترین معلمان مذهبی هستند که تا کنون بوده اند و هستند و خواهند بود؟ آیا تمام مذاهب را که تا کنون در هند یا در تمام عالم تعلیم داده شده اند؛ آزموده ای؟ فرض کنیم که همه را آزموده ای؛ چگونه می توانی ادعا کنی که بهترین آن را انتخاب کرده ای؟ اسپینوزا بسیار انسانی اخلاقی بود و برای زندگی بهتر چند نکته را پیشنهاد می کند که خود آن را دقیقأ به کار بسته است: نخست اینکه؛ باید با مردم چنان صحبت کرد که بتوانند بفهمند و درک کنند؛ باید برای آنها هرگونه کاری انجام داد تا آنجا که مانع وصول شخص به مقصود نشود۰ دوم اینکه: باید از لذات آن اندازه برخوردار شد که برای سلامت شخص لازم است؛ سوم اینکه: باید تا اندازه ای در طلب پول بود که برای حفظ صحت و ادامۀ حیات کفایت کند؛ و باید عاداتی  را کسب کرد که مانع هدف و غرض ما نشود۰ اسپینوزا با برداشت عوام و حتا اهل دین در تعریف خدا مشکل داشت و چنین می گوید: اینکه می گویید اگر خدا را سمیع و بصیر و شاهد و مرید ندانم؛ پس خدایی که به آن معتقدم چگونه است؛ مرا به خودتان بدگمان می سازید زیرا من فکر می کنم که شما کمالاتی بالاتر از صفات فوق نمی توانید تصور کنید۰ از این فکر شما تعجبی نمی کنم؛ زیرا اگر مثلث را زبان می بود خدا را کاملترین مثلثات می گفت و دایره ذات خدا را اکمل دوایر می خواند؛ همین طور هر  موجودی صفات خاص خود را به خدا نسبت می دهد۰این سخن اسپینوزا آدم را به یاد سخن گزنوفون فیلسوف باستانی شکاک یونان می اندازد که گفته بود: اگر اسب می توانست نقاشی بکند؛ حتمأ خدا را به شکل خودش می کشید۰ بنابر این صفاتی که ادیان به خدا نسبت می دهند نماینگر صفات خود انسان است و هیچ ربطی به خدا ندارد۰ به قول مولانا( ای برون از فهم و قال و قیل من/ خاک بر فرق من و تمثیل من/ آنچه بینی پزیرای فناست/ آنکه اندر وهم ناید آن خداست) اسپینوزا در بارۀ خیر و شر نیز تعریف و دیدگاه ویژه ای خود را دارد؛ و می نویسد: خیر و شر احکام نادرستی است که با حقیقت سازگار نیست؛ حقیقت این است که جهان باید طبیعت لایتناهی را بنمایاند و نه فقط تصورات انسان را۰ زشتی و زیبایی نیز مانند خیر و شر است؛ این دو نیز اصطلاحات شخصی و نفسانی هستند که اگر در عالم خارج استعمال شوند به شخص استعمال کننده راجع می گردند۰ من به شما می گویم که من طبیعت را نه زشت می دانم و نه زیبا؛  نه منظم می دانم و نه مغشوش و درهم۰ مثلأ اگر تأثیری که اعصاب من از راه چشم از اشیاء خارجی می گیرد برای سلامت خوب باشد آن اشیاء زیبا نامیده می شوند و اگر چنین نباشد؛ زشت نامیده می شوند۰ بدین ترتیب اسپینوزا از افلاطون هم پا فراتر می گذارد؛ زیرا افلاطون می گفت که احکام زیبایی قوانین آفرینش و فرامین جاودانی الاهی است۰ من دیدگاه اسپنوزا را بیشتر قابل قبول و درست می دانم نسبت به نظر افلاطون۰ پس گامی دیگری باید در این رابطه بر داشت و رک و روشن گفت که نه انسان اشرف مخلوقات است و نه جهان و طبیعت برای گل روی او به وجود آمده و نه درک و نگاه ادیان به خدا و طبیعت قابل قبول و قانع کننده و خرد پسند است۰ ادیان به ویژه ادیان ابراهیمی تمام صفات انسان را به خدا نسبت می دهند؛ مانند: بینایی؛ شنوایی؛ دانایی؛ خشم و غضب؛ پاداش و مجازات؛ خشنودی و ناراضی بودن؛ آزمایش و امتحان؛ و ده ها چیز دیگر از این قبیل۰ اسپینوزا در گرانبها ترین اثر خود یعنی ""رسالۀ اخلاق"" در بارۀ به اصطلاح اشرف مخلوقات و طبیعت چنین می نگارد: معمولأ فرض می شود که همۀ اشیاء طبیعی؛ مانند انسانها؛ برای رسیدن به غایتی کار می کنند و به طور مسلم پذیرفته می شود که خداوند نیز همۀ اشیاء را به سوی غایتی معین سوق می دهد۰ زیرا گفته می شود که خدا همۀ اشیاء را برای انسان آفریده و انسان را هم آفریده است تا او را عبادت کند۰ بنابر این؛ در مرحلۀ نخست به بررسی این عقیده می پردازم۰ اولأ با جویا شدن اینکه چرا این همه انسانها مرتکب این خطا شده اند و چرا طبعأ مستعد پذیرش آن هستند؟ ثانیأ نادرستی آن را نمایان خواهم ساخت و بالاخره نشان خواهم داد که چگونه این خطاها در خصوص خیر و شر؛ ثواب و گناه؛ ستایش و سرزنش؛ نظم و بی نظمی؛ زیبایی و زشتی و امثال اینها پیدا شده اند۰ به هر حال اینجا جای این نیست که این امور از طبیعت نفس انسانی استخراج شود؛ بلکه بسنده خواهد بود که آنچه را همه پذیرفته اند اصل قرار دهم و آن این است که همه قبول دارند که انسان غافل از علل اشیاء زاده شده است۰ از اینجا اولأ نتیجه می شود که چون انسان؛ از خواهشها و میلهای خود آگاه و اما از علل و موجبات آن غفلت دارد و حتا به وهمش نیز نمی رسد که آنها چیستند؛ لذا خود را آزاد می پندارد۰ ثانیأ نتیجه می شود که انسان هر کاری را برای رسیدن به غایتی انجام می دهد؛ یعنی چیزی را طلب می کند که برایش سودمند است و لذا به جستجوی علل غایی می پردازد و هنگامی که از آنها آگاه شد آرام می گیرد؛ که دیگر دلیلی برای نا آرامی وجود ندارد۰ اما اگر نتواند از طریق منابع خارجی بدانها آگاهی یابد؛ به ناچار به خود بر می گردد و در بارۀ غایاتی می اندیشد که معمولأ وی را به چنین اعمالی وا می دارد و به این ترتیب طبایع دیگر را به طبیعت خود قیاس می کند۰ به علاوه چون در خود؛ و نیز در خارج؛ وسایل کثیری را می یابد که وی را تا حد زیادی یاری می کنند تا به آنچه برایش مفید است نائل آید -- مثلأ چشمهای که برای دیدن مفید است؛ دندانها برای جویدن؛ سبزیها و حیوانات برای خوردن؛ خورشید برای روشن کردن و دریا برای پروراندن ماهی -- لذا معتقد می شود که همۀ اشیاء طبیعی برای این به وجود آمده اند که به وی فایده برسانند۰ و از آنجا که می داند که انسان این اشیاء را نساخته؛ بلکه شناخته است؛ لذا باور می کند که موجود دیگری آنها را به عنوان وسائلی برای استفادۀ او پدید آورده است۰ و از آنجا که این اشیاء را به عنوان وسیله اعتبار می کند؛ بنابراین؛  به نظرش ناممکن می آید که آنها خودشان را خلق کرده باشد؛ لذا ناگزیر از مقایسه اینها با وسایلی که معمولأ برای خود فراهم می آورد؛ نتیجه می گیرد که جهان را فرمانروایی است؛ با همان اختیار انسانی که همۀ اشیاء  را برای انسانها و فایده رساندن به آنها فراهم می آورند و از آنجا که از طبیعت این فرمانروایان اطلاعی ندارد؛ لذا به ناچار آن را با طبیعت خود قیاس می کند و چنین نظر می دهد که خدایان همۀ اشیاء را برای استفادۀ انسان فراهم می آورند تا انسان در برابرشان سر تعظیم فرود آورد و به ادای احترامات فائقه بپردازد۰ به این دلیل است که هر کسی از پیش خود روش خاصی برای عبادت خدا اختراع کرده است تا خدا او را بیشتر از دیگران دوست بدارد و کل طبیعت را در جهت ارضای حرص کور و طمع  سیری ناپذیر او هدایت کند۰ به این ترتیب؛ این تصور غلط به صورت یک عقیدۀ خرافی در آمد و ریشه های عمیقی در اذهان دوانید؛ و سبب شد که هرکسی با شوق فراوان بکوشد تا علل غایی امور را کشف و بیان کند۰ اما به نظر می آید که کوشش برای نشان دادن اینکه طبیعت کار عبث نمی کند؛ یعنی کاری نمی کند که برای انسان فایده نداشته باشد؛ جز به این نمی انجامد که طبیعت؛ خدایان و انسانها همه مانند هم دیوانه باشند۰ من از شما می خواهم ملاحظه کنید که این همه کوشش به کجا انجامیده است۰ در میان این همه ملایمات طبیعت ناملایماتی هم دیده می شود؛ از قبیل زلزله ها؛ بیماریها و امثال آنها که گفته شده است که پیدایش این امور اثر خشم خدایان است به مردم؛ به علت معصیت یا عدم اطاعت۰ با اینکه تجربه همیشه خلاف این را به ثبوت رسانیده و با نمونه های بی پایان نشان داده است که حوادث خوب و بد نسبت با پارسایان و گناهکاران یکسان اتفاق می افتد؛ با وجود این؛ این خطای دیرینه در این خصوص از میان نرفته است؛ زیرا برای انسان اینکه امور مذکور را در میان امور دیگری که از فواید آنها نا آگاه است قرار دهد و بدین سان حالت فعلی و فطری غفلت خود را حفظ کند؛ آسان تر از این بود که کل نظام فلسفی خود را درهم ریزد و از نو نظام دیگری بسازد۰ از اینجاست که بدون چون و چرا پذیرفته شد که احکام خدا بالاتر از آن است که فهم ما آن را در یابد و اگر ریاضیات که نه به غایات؛ بلکه به بررسی ذوات و خواص اشکال می پردازد؛ برای حقیقت معیاری دیگری ارائه نمی داد۰ این عقیده حقیقت را برای همیشه از تبار انسان پنهان می ساخت گذشته از ریاضیات؛  علل دیگری موجود است که انسان را متوجه این اشتباهات کلی می سازد و به شناخت راستین امور هدایت می کند۰ من آنچه را وعده کرده بودم که در مرحلۀ نخست شرح دهم؛ به این صورت شرح دادم۰ اکنون دیگر نیازی نیست که به تفصیل نشان داده شود که طبیعت در کار خود هیچ غایتی در نظر ندارد و همۀ علتهای غایی ساختۀ ذهن بشر است۰ ( از لحظه ای که بشر توانست وقایع را ثبت و ضبط کند دیگر نه عصا مار شد و نه دریا شکافته شد نه ماه به دونیم تقسیم شد نه کودکی بدون پدر زاده شد نه مرده ای زنده شد نه انسانی در دل ماهی رفت نه شتری از دل کوه بیرون آمد نه آتشی گلستان شد نه انسانی با جانوران سخن گفت نه کسی سوار بر قالیچه ای پرواز کرد و نه پیامبری ظهور کرد؛ ولی حماقت همچنان پابر جا ماند۰  "" نیچه"")

اخبار روز

27 سرطان 1398

BBC ‮فارسی - صفحه افغانستان

کتاب ها