یادواره و خاطره ها

 ... انرا که سزا بود ستودیم و گذشتیم     
سوگمندانه دست اجل یکی از چهره های شاخص  علمی جامعه روشنفکری- سیاسی کشور و یکی از بازماندگان فعال حقوقی وقضایی حوالی تدوین قانون اساسی زمان محمدظاهر شاه

( وبه یک احتساب شاید اخرین، در ان دهه ( را ، از میان ما گرفت . یاد ازمرحوم سمع الدین ژوند این چهرۀ برخاسته از متن اکثریت های شریف جامعۀ فقر زده و حرمان کشیده مان است ، که  شام شنبه مورخ  11May 2019  در سدنی  استرالیا بعد از مریضی های طولانی  به عمر   86 سالگی دار فانی را وداع گفت و به حق پیوست. 
مرحوم ژوند در قریه صاحب جمال از قراء مربوط مرکز امروزی ولایت لغمان چشم به جهان گشود . اموزش ها و رهنمایی های اولیه کودکی و دوران طفولیت را زیر مراقبت پدر مهربان که وظیفۀ  رسمی در لغمان (انزمان ولسوالی) داشت و در همجواری با بزرگان خانواده عمه خود فراگرفت . پدری که نه تنها برای اولاد های خود پدر خوب بلکه برای خواهر زاده هایش نیز مامای شفیق و مهربان بود. او که در طفولیت از نعمت داشتن والدین گرامی محروم شد، با تمام دشواریهای قابل تصور،  شامل مکتب در لیسه روشان لغمان گردید . در سالهای تعلیم در مکتب تا صنف یازدهم در لیسه روشان همیشه شاگرد ممتاز بود . ان سالها، شاگردان ساعی میتوانستند با تبدیل از مکاتب گرمسیر به مکاتب سردسیر و یا برعکس، یک سال تعلیمی بجلو به افتند . احتمالا انگیزهِ اتمام سال اخر مکتب او در هرات همین مامول بوده است.  از این سال تعلیمی خاطرۀ تعریف میکرد که خواندنی است.
 میدانیم  رقابت در گستره دانش اموزی زیبا ترین عرصه ی مسابقه ها است. در صنف دوازدهم مکتب، رقیب او بر سر اول نمره فارغ شدن  ازصنف دوازده و داشتن بلند ترین نمرات مکتب  ؛ یکتن از شاگردان لایق و ساعی ان لیسه، از هرات بود. اینگونه میتوان تصور کرد، رقابت علمی و درسی بسیار جالب باید برپا بوده باشد . با این توضیح اضافی که ، یکتن در نیمه سال تعلیمی از منطقه گرمسیر( لغمان) میرود هرات تا سال تعلیمی را تکمیل و در عین زمان شاگرد اول باشد و با شاگردی از هراتی ها که انها نیز اهل معارف و دانش وفرهنگ  اند به رقابت می پردازد. میگفت، رقابت های درسی شانه به شانه جریان داشت و به پیش میرفت تا اینکه یک اتفاق نتیجه نهائی را به نفع او و ضرر رقیب رقم میزند و ان اینکه : در شب یکی از امتحان ها، رقیب او از فرط درس خواندن زیاد در شب امتحان، فردا صبح ان شب، تا دیر هنگام در خواب  می ماند و صبح به سبب دیر رسیدن به امتحان به نتیجه مطلوب نمی رسد و سرانجام و در نتیجه او با نمره بلند فارغ ان سال شناخته میشود .
بعد از فراغت از لیسه هرات شامل فاکولته طب کابل میشود. و اما به تشویق خانواده و بویژه پسر عمه  بزرگش و  البته تمایل خودش، ادامه تحصیل در رشته حقوق را انتخاب میکند . در فاکولته(دانشکده) حقوق نیز شاگرد ممتاز باقی می ماند. فکر میکنم حین تحصیل در دانشگاه تمایلات سیاسی او شکل میگیرد . رابطۀ او با شهید محمد موسی شفیق که از استادان  افتخاری  پوهنتون ( دانشگاه )  کابل و استاد یکی  از مضامین او بود از اینجا اغاز میشود . از زبان مرحوم شفیق روایت میکرد که  : " وقتی ژوند در صنف نباشد، تدریس مزه  ندارد" . البته مراد مرحوم شفیق  بر انگیختن جر و بحث ها و طرح پرسش ها در ساعات درسی که  تدریس را از حالت خشک ان بیرون و به جذابیت ان   می افزاید بوده است . میدانیم که این نظر درمورد ژوند تنها  تمجید و ستایش میان تهی  نبوده است . در ان سالها در لغمان و شاید نقاط دیگر کشور اموزش های اولیه را اطفال از خانه و مسجد با خواندن کتب دینی و ادبی(شعری) شروع میکردند  و ژوند که از همان اغاز طفولیت ذخایر معرفتی هنگفتی را در حافظه قوی خود حمل میکرد ، یقینا محصل و انتخاب خوب برای ایجاد ان جو وفضای درسی بوده است  . او اموزش زبان انگلیسی را بقول خودش از صنف ششم مکتب اغاز کرده وبه همین سبب به سلاست و روانی انگلیسی زبانهای متولد کشور های انگلیسی زبان در بحث های علمی و اکادمیک  صحبت میکرد . این را من شاهدم .  این امتیاز دسترسی او به منابع علمی و سیاسی  خارجی را  تسهیل  میکرد . با شخصیت علمی- سیاسی دیگر ان زمان از حوزه مشرقی، مرحوم داکتر صمد حامد نیز ادامه اشنایی او برمیگردد به رابطه اولیه شاگردی- استادی به اضافه رابطۀ خویشاوندی ازطریق پیوند  همسر اولی او خانم سلطنت  ژوند ، دختر مرحوم محمدجانخان اتمرکه  با همسر مرحوم داکترصمد حامد ، دختر ماما و دختر عمه بودند . به این رابطه شاید کمی دورتر  دوباره نیاز به مراجعه و برگشتن بیفتد . حوزه مشرقی را بخاطری عمداً یاد و ذکر کردم   که روابط  وسیع و کشور شمول او را برجسته سازم . یکی دو نمونه از ان رابطه ها را یاد اور میشوم : مرحوم ژوند با  کریم نزیهی و اسماعیل مبلغ چهره های خوشنام سیاسی، روابط دوستانه داشت . پسر مرحوم نزیهی در استرالیا تا اخر روابط دوستانه شخصیِ به میراث رسیده از پدرش را ، حفظ و پاس میداشت . مبداء دوستی او با مرحوم محمد صدیق فرهنگ را دقیق نمیدانم و اما ارادت نیک دو طرفه و دوستی  انها تا اخر عمر  ادامه داشت .از قدامت شناخت او با اقای مرحوم عبدالرحمن پژواک که در ادامه بحث به گوشه های ان رابطه خواهم پرداخت دقیق نمیدانم .و نیز ، درستش را نمیدانم  که با اقای ببرک کارمل همدوره بود یا  همصنف .  یکی از این دو بود .  به استثنای اقای کارمل، عزیزان یاد شده، همه به شخصیتِ عارف مشرب ، شاعر و نویسنده زبان پشتو ، مرحوم سید گل پاچا الفت ارادت  داشتند . به باور من، الفت از نظر سیاسی به شیوه مبارزه سید جمال الدین افغانی یعنی اصلاحات از بالا به پائین توجه داشته است . این مقایسه را از زبان الفت نقل کرده اند که : " ژوند لیډر دی أو ( !؟ ) لډر دی " . بهر حال، محیط انچنانی و نسبتا ارام علمی- سیاسی- فرهنگی و محیط خانوادگی در تکوین ، غنا  و تعمیق اصول اعتقادی و روش و هدف های بعدی زندگی او نقش بسزا داشته است .
بعد از فراغت از دانشکده حقوق برای تحصیلات عالی عازم ایالات متحدۀ امریکا میشود و به اخذ درجه ماستری  در رشته حقوق عامه از یکی از دانشگاه های ایالت کالفرنیا جنوبی نایل و دوباره به وطن عودت میکند. در این هنگام متاهل و اولاد دار میباشد. حین اشتغال  ماموریت رسمی، در چند سفر کوتاهِ بعدی  به امریکا، با تکمیل  کورس های درسی چند ، با ادامه تحصیلات، به نیت بدست اوردن سند دکتورا، سعی میورزد و اما به سبب  محدویت های زمانی و دشواریهای اولاد داری ، تحصیلات اکادمیک او  درهمان سطح فوق ماستری باقی می ماند .   
نخستین ماموریت رسمی خود را به حیث څارنوال (دادستان) ولایت کابل اغاز و همزمان برای امرار معاش بتدریس در پوهنتون کابل( پوهنحٔی های حقوق و اقتصاد...) مشغول میشود . میتوان حدس زد که با ذخائر علمی مُدرن و تسلط کامل بر فقه و شریعت و حقوق اسلامی و مطالعه عمیق در مارکسیسم باید استاد توانای بوده باشد . اما او استاد سختگیر و عادل نیز بود.  مادر اولاد ها ، سوما جان (دخترش) قصه میکند که مامای او مرحوم محمدنعیم اتمر(زمری) ، در یکی از مضامین فاکولته شاگرد پدرش بود و به این تصور که استاد مضمون یازنه او است بدون آمادگی به امتحان حاضر شده و فکر می کرد نمره کامیابی خواهد گرفت. وقتی نتایج ازمون اعلان میشود با ناباوری نام خود را در لست ناکامها می یابد . به یازنه خود مراجعه میکند وجواب می شنود که چانس دومی دارد، باید با اماده گی حاضر شود . و اما نعیم مرحوم اینبار نیز حرف ناشنوی میکند و بدون امادگی برای امتحان حاضر میشود . نتیجه اولی تکرار میشود . بار سوم نعیم  جائی به شوخی گفته است ، این مرد شوخی بردار نیست و باید درس خواند و انگاه بعد از امادگی و شرکت در امتحان نمره کامیابی میگیرد. این خاطرۀ نسبتاً خصوصی را عمداً بخاطری ذکر کردم که جایگاه مفهوم عدالت را در اصول اعتقادی او  نشانی و در ادامه درموارد دیگر توضیح دهم . در اینجا به اختصار گفته شود ، به نظر من این نمونه و مثالهای که بدنبال می اید نشان میدهد که  به باور  او عدالت چیزی نزدیک به میزانی بوده که پندار وگفتار و کردار ادمی با ان لحظوی باید مورد سنجش قرار گیرد نه اینکه مانند انچه در کتابها اورده اند ، هدفی موکول به اینده نامعلوم باشد . 
ماموریت بعدی اقای ژوند رئیس ریاست تقنین وزارت عدلیه بود. ( اقای موسی شفیق قبل از او در این پست کار میکرد).  او در این پُست با اقای شفیق که در ان هنگام در پُست معینیت وزارت عدلیه کار میکرد از نزدیک همکار میشود. این سالها مصادف با کار روی طرح  و تسوید قانون اساسی کشور میباشد. رابطه اقای ژوند با اقای محمد صدیق فرهنگ که اینزمان در وزارت معادن و صنایع ماموریت داشت و مانند داکتر صمد حامد و محمد موسی شفیق  و  ... از فعالین ردۀ اول کار روی دموکراتیک ترین قانون اساسی کشور بودند، شاید اینزمان به پختگی رسیده باشد . با وصف این نزدیکی، از دست واشوری های مشهورِ منتسب به برادر ارشد اقای فرهنگ ، اقای سید قاسم رشتیا انزجار خود را نمیتوانست نشان ندهد . طوریکه کتاب خاطرات سیاسی مرحوم سیدقاسم رشتیا را که در دسترس داشتم برای مطالعه به ایشان تعارف و پیشنهاد کردم . با کراهت و عدم رغبت خواندن انرا قبول کرد. و اما بعد از مطالعۀ کتاب، از ان خوشش امده بود که معنای ضمنی ان تغیر عقیده بر مبنای استنباطِ سنگینی پلۀ خوبی ها بر بدی های اقای ریشتیا میتواند بوده باشد . خود اقای فرهنگ نیز در این مورد در کتاب خاطراتش، طوریکه حس کرده ام ، حساسیت خود را به سختی میکوشد بپوشاند .
در آستانه ارتقا به پُست بعدی یعنی معینیت وزارت عدلیه در زمان شاه ، تغیر اساسی در زندگی شخصی او رونما میشود . اقای ژوند اینبار با یک عضو از اعضای خانوادۀ  معزز اهل تشیع (مرحوم داکتر سفرعلی خان) ازدواج میکند . میدانیم  این ازدواج یا به اصطلاح دو زنه گری برای کسی که از آلوده گی های رشوه ستانی یا عامل برجستۀ حق تلفی، متنفر و تنها متکی به معاش ماموریت باشد( ولایت لغمان با وجود سرازیری سرمایه مافیایی در سالهای اخیربه کشور، تا هنوز ولایت انکشاف نیافته ومردم لغمان به استثنای چندخانواده، بصورت عموم کم زمین یا  فاقد زمین اند)، نمیتوانست بدون درد سر باشد. تا جائیکه به یاد دارم با وجود شیوه  زندگی بسیار ساده و معمولی همیشه از دوستانش بیشتر از اقای صمد حامد که  پدرش از زمیندار های خوگیانی و وضع مالی نسبتاً خوب داشت ، قرضدار میبود. طلبکاری او از اقای فرهنگ را نیز شنیده ام . حاشیه بنویسم : رابطۀ زناشوئی  از نظر من از چند بُعد، یکی از  جنجال برانگیزترین  رابطه هایست که تاکنون شاید همانند برخی موارد دیگر، برای نوع بیشتر انسانی و عادلانه ان، در مکتب های دینی و بی دین پاسخ و حل معقول وعملی با خصلت همه زمانی و همه مکانی وهمگانی، جایگاه مناسب ، سراغ ندارم . در غربِ مدعی دموکراسی و ازادی به سبب سطح بلند رفاه، با وجود احقاق برخی حقوق زنان، مقام انسانی زن را تا مرز شئی جنسی پایان اورده اند و از یک دیدگاه با وصف کثرت خشونت مرد ها علیه زنان،  مرد ها را در موقیعت نامناسب حق تلفی قرار داده اند . در اسلام واقعا موجود (اسلام قدرت محور و برپا در جهان و نه حقوق محور و مبتنی بر حقوقمندی انسان) وضع حقوقی و حیثیتی زن به مراتب بدتر و وخیم تر از وضع زن در غرب است .  ژوند به شیوه و روش های زندگی سیاسی اجتماعی مهاتما گاندی علاقمند بود . باری، خود را شاگرد مسلمان گاندی نیز خوانده است. تا جای که مطالعه نموده ام ، گاندی نیز در همین رابطه  (درمورد حقوق و تساوی حقوق دو طرفۀ زن و مرد ، هم از نظر عاطفی و حقوقی و بیشتر از نظر جنسی )، مشکلاتی داشته است . در جامعه شوروی سوسیالیستی وضع حقوقی و حیثیتی و کرامت زن ، بیشتر  به جامعه های غربی مشابهت داشت و در ان نظام به علت اختناق، هیچگونه چشم انداز روشن، سوا ازظاهر سازی های ایدیولوژیک و به استناد ان، خشکه مقدس نمایی های چپی ، برای این مهم را نمیتوان سراغ گرفت . ثابت شد که احاله حل موضوع به ظهورجامعه بی طبقه ، گریز رندانۀ بیش نبوده  ونمیتوانست باشد . 
با ذکر نام مهاتما گاندی خاطرۀ دیگری از ذهنم گذشت که از قلم انداختن ان ، حق بحث را  به درستی ادا ناشده میپندارم . اقای ژوند هنگام مهاجرت در هند مدتی در همجواری و شاید  هم اطاقی  فرهنگی- سیاسی نام اور وطن ، اقای عبدالرحمن پژواک میشود که از احترام خود او و هموطنان دیگر سزاوارانه بر خوردار است. اقای ژوند در محفل یاد بود مرحوم پژواک بعد از مرگش ، به حیث سخنران ، در یک صحبت در اجتماعی  در Westmead NSW Australia  ؛ بیاد دارم در ردیف یا قطار خاطره ها ، از جریان صحبت های هموطاقی گری، با مضمون مرکزی گاندی، از بر اشفته شدن اقای پژواک با این لحن  که : " خوشی که، د هندو لکی دی نیولی ده " در ان اجتماع یاد کرد . از احترام متقابل دوستانی در ان سطح و، گذشت های متقابل میان انها میدانیم . چنانکه همین بخش صحبت را  اقای ژوند با خنده اظهار داشتند . وقتی این نظر اقای پژواک را در نظر داشته باشیم ، قضاوت من مبتنی بر تند خوئی ناشی از مرحله ی  سنی و صحی اقای پژواک خواهد بود.  چنانچه از زبان اقای ژوند،  گفتۀ  اقای پژواک ، در بارۀ برادر زاده و دامادش اقای نعمت الله پژواک  نیز حکم بی صرفه ی " ملحق الکافرون" را شنیده ام . روح هردو بزرگوار شاد .   
بعد از کودتای 26 سرطان 1352 که جمهوری داود خانی را بدنبال داشت، فضای سیاسی کشور را ابرهای تیره وتار اختناق  فرا گرفته و روسها از استین محمد داود و متحدین جدید او، با اجرای  نخستین اعدام های ازمایشی سیاسی ازجمله قتل مرحوم میوندوال متوصل و به تمرین ها و ازمایش های افغان ستیزانه و خشونتبار تکاملی!، برای کسب مهارت درموفقیت جنایات وخشونت ها بعدی میپردازند .  در هنگامه ی چنین، اقای ژوند  به اجرای وظایف خطیر رئیس ریاست استیناف(دومین مقام قضایی) و بعد دادستان کل کشور (لوی څارنوال) گماشته شده تا ازمون عملی پس بدهد . گفتیم چتر اختناق بر فضای میهن گسترش می یافت. در ان هنگام شاید در نوع خود اولین ترور سیاسی یا  قتل یک مقام بلند پایه دولتی، اقای خرم وزیر پلان کابینه محمد داود ، در روز روشن، در قلب شهر، بعد از ملاقات و مفاهمه با یک هیئت جاپانی روی قرار داد های اقتصادی، اتفاق می افتد ومتهم از محل وقوع حادثه فرار میکند .  و اما همزمانی حادثه با  ظهور نخستین نشانه ها و علائم  و تمایل به لغزیدن محمد داود  به سمت غرب ، و راه خود را از روسها جدا کردن ، تصادفی و عادی جلوه نمیکند . به دنبال ان حادثه ، دستگیری  مبهم و مشکوک فردی بنام مرجان به این اتهام ، صورت میگیرد . میدانیم که جنایات مهم را به پای افراد مشکوک نوشتن ، ( مثال، قتل جان اف کندی) سابقه دارد. مرجان تا سالهای اخر زنده و زندانی بود و در اواخر روایتِ مصاب به اختلال روانی او در زندان را شنیده ام . به ان حادثه هرگاه از بلندای معلومات ها و داده های دست داشته امروزی نیز نظر انداخته شود، هنوز هم به دشواری میتوان متهم و اتهام را از هاله شک و ابهام بیرون کرد . این که در محاکم دیگر روی دوسیه مرجان چه فیصله شده است را نمیدانم . با این حال دوسیه به محکمه استیناف میرسد و قاضی باید بروئیت شواهد و اظهارات  متهم (  فکر نمیکنم در محاکم ما متهمین، وکیل مدافع داشته بوده باشند) باید قضاوت و فیصله کند. روانشناسی اجتماعی اوضاع انزمانی حکم میکند، وقتی وزیری کشته شده ومتهم نیز دستگیر گردیده باشد، کار قاضی اسان و حکم قصاص باید بلادرنگ صادر شود . و اما چنین نمیشود. نادر یما ژوند پسر  اقای ژوند از زبان پدرش، گرفتن اعتراف زیر شکنجه از متهم و علایم شکنجه بر بدن متهم  را عامل تعلل در صدور حکم معرفی میکند که در درستی  ان من تردید ندارم . تهداب گذاری مکتب عصری شکنجه گری نوع روسی را یاد اور شدیم . و اما انچه نگارنده از خلال  صحبتی ،  روی  موضوع  تعلل در صدور حکم اعدام مرجان و ذکر ان در کتاب تاریخ  " تحولات سیاسی افغانستان" نوشته اقای ن . حقشناس ، که حتی نام قاضی را درست نه نوشته اند ، از توضیح شخص اقای ژوند ، بیاد دارد ، اینکه : در توضیح و پاسخ به تذکار عامدانه و به نحوی سوال بر انگیزِ تاریخ نویس ، همزمانی کار روی قانون منع اعدام ، در سیستم قضایی کشور را ، یاد اور شدند . این مطلب را به صورت مشخصتر در یک مصاحبه با  روزنامه استرالیایی Sydney Morning Herald   مورخ  6 اکتوبر 1983 با برجسته ساختن اینکه اولین قاضی مسلمانی بوده است که  با اعتقاد و باور به امکان منع جزای اعدام در یک کشور اسلامی ، رای داده  و روی قانون ان عملاً  کار میکرده ، نیز بیان نموده است . این دو توضیح ، ناقض همدیگر نه بلکه متمم یکدیگر اند . بیاد داشته باشیم، سعی و کوشش  اصلاح و تعدیل قانون جزا، تنها یک عمل خیرخواهانه سلیقوی و ذوقی نبود، بل همزمان ایستادگیِ و مقاومت فعالی بود در برابر  قوانین جزائی به شدت ضد بشری موشح داود خانی که رفیق- قانون دانها و مشاورین روسی به زعم خود، در پهلوی اعمار باستیل افغانی یا پلچرخی برای اینده زندان بزرگ کشور افغانستان، فراهم و تدوین نموده بودند .   کسانی که مرحوم ژوند را از نزدیک میشناختند،  در  وجود او این شجاعت و صلاحیت علمی را تصدیق میکنند . به باور من ، تقدیس کرامت انسان و حفظ حرمت مقام قضا و قضاوت  در نظام عقیدتی او ارزش متعالی و جایگاه خاص  داشته است . خصوصیتی که دران زمان و حتی تا امروز در حوزه ها و محافل سیاسی - روشنفکری جامعه ملی، از جهاتی منحصر به فرد پنداشته میشود. تاجائیکه میدانم ، دو خاصه یکی اولین قاضی مسلمان بودن ودوم پیگیرانه کمرهمت بستن  فعالین حقوقی کشورما در ان زمان ، به موضوع منع اعدام ، در هماهنگی با نصوص قرآنی ، ویژگی خاص افغانی میبخشد . هرچند روشنفکران سیاسی ایران نیز در این زمینه کار های با ثمری انجام داده اند .  
  جمهوری کودتایی پنجساله سردارمحمد داود در نوسان میان غرب وشرق، هرچند دراواخر عمرش علایم استقلالیت از ساحه نفوذ روسها نشان داد اما هرگز از سیر بر خط  ضد ازادی یا اختناق عدول نکرد . نا آگاه از اینکه استقلال از ازادی جدایی ناپذیر است . و بدون ازادی سرنوشت  استقلال وبدان الزام حاکمیت ، میشود ، عدم استقلالی خونینی  که با دستان الوده و جنایت بار کودتا چیان ثوری نوع سرخ ان، رقم خورد و تبعات ان فاجعه تا حال ادامه دارد . وقتی ازادی و استقلال هردو از جامعه رخت بربستند ، حرکت بر خط دموکراسی خواهی  (چه دموکراسی لیبرال و چه دموکراتیک نوین! )  متوقف و کار دموکرسی خواهان ازاده  و بنا بران مردم سالاری اجتماعی دشوار میشود . 
 بعد از کودتای ثور معاونین وزارت خانه ها ، که اگر غلط نه نمود باشم ، به شمول دادستان کل ، که انرا به علت  ارتباط با وزارت عدلیه مرستیال نیز میگفتند ، تا زمانی ، به علت کمبود و فقدان کادرهای اداری- حزبی در کار هایشان حفظ می شوند . این توضیح مقدماتی را نوشتم تا بگویم، بعد از کودتا ثور اقای ژوند به حیث دادستان کل کشور باقی می ماند ( به چرایی ان در ذیل  توجه تانرا جلب میکنم) و اما بعد از اشغال میهن توسط متجاوزین روسی در حالیکه اولاد های خود را باید به گروگان بگذارد به اجازۀ اقای کارمل پاسپورت مریضی به  هند به او میدهند . جزئیات بیشتر ماجرا که وضاحت و فهم  ان برای روشنگری های بیشتر ضروری است، بدنبال می اید .
 در این فاز حیات  سیاسی و اداری و شخصی اقای ژوند (کودتا ثور) ، با ازمون به مراتب دشواتر از ازمونهای قبلی و حتی خطر جانی روبرو است ." ژوند لا اوس هم ژوندی دی" از زبان درنده خوئیِ چون اقای نورمحمد ترکی در خطاب به او، مربوط به این زمان است . بعد از خفه کردن استاد با بالشت توسط شاگرد وفا دارش  واعلام محیلانه "عدالت، مصونیت، قانونیت" ، مشابه به اذان موذنان چنگیز ، بعد از قتل عام مردم مزار برای بیرون اوردن زنده مانده ها  از مخفی گاه ها ، در حاکمیت سه ماهه شاگرد، در یک جلسه که رویداد رای گیری ان بطور زنده از تلویزیون پخش میشد و دست بالا شده ، برای نشان دادن یگانه رای ممتنع  در غیابت مطلق رای مخالف ، از مرحوم ژوند بود ، این تبصرۀ دوستم اقای اسحاق اتمر در ان زمان ، با همه درشتی ممکن مخرش سامعه ها ،  را می اورم که :  "سر اقای ژوند بوی قورمه میدهد" ، تا میزان خطر از یکسو و پایداری بر اصول علمی و اخلاقی و نترسیدن از شنا در ابهای الودهِ اقای ژوند را عجالتا نشانی و در ادامه به تجارب این مقطع زمانی که یکی از مشخصات ان بن بست اندیشه  نه تنها در سطح کشور بلکه در سطح جهان بود و است ، توجه بیشتر معطوف گردانیده باشیم .  نمیدانم از  مرحوم ژوند چیزی مکتوب بجا مانده یا خیر اما به سبب مریضی های پیهم اخر عمر او، این احتمال را ضعیف میدانم . بنابر ان،  بدو دلیل مرتبط با هم : یکی ادای دیَن اخلاقی  و دو دیگر مسولیت نگارندگی ، مسکوت گذاشتن  و احتراز عامدانه از روشنگری  بر برخی زوایا بحث های وارد و نا وارد،  پیرامون اوضاع و احوال انزمانی و موقیعت او در ان متن را، صلاح نمی بینم . زیرا به مصلحت بیرون ازحق باور ندارم . برعلاوه ، مسکوت گذاشتن حقایق ، میدان سود جویی های مغرضانۀ دشمنان دانا و دوستان نادان او را بسود دروغ پراگنی های بیشتر فراخنا می بخشد و این زشت و نکوهیده و غیر قابل قبول  است . وقتی از دشمن و دشمنی میگوئیم ، خواننده ممکن اعتراض کند که مرحوم ژوند با ان مشرب ملایم  و انسانی  اصلا دشمن نداشت . پاسخ ان تشویش اینکه : انکه بروی حق می ایستد با آنی که روی باطل پا میفشارد ، اگر نه بالفعل ؛ بالقوه دشمن است .
 اقای ژوند در هنگام اعتصاب بیست و سه  روزه غذایی در مقابل سفارت افغانستان در دهلی جدید که در جریان ان اضافه ازkg 15 وزن باختند و تنها دوبار به وساطت و میانجگری قاضی القضات هند دو گیلاس شیر نوشید و بعد از فرار از تعقیب خاد و مواصلت بخشی از اطفال خورد سالش از راه های پُرخطر به پاکستان به اعتصاب غذایی پایان دادند ، در مصاحبه با خبرگزاری های جهان از جمله با صدای امریکا و بی بی سی ، تا جائیکه بیاد دارم ،  دو مطلب مهم را برجسته ساخت .  یک : شکایت علیه دستگاه خونریز و شکنجه گر خاد که به اولاد های او اجازه خروج نمی دهد و انها را به گروگان گرفته است  و،  دو : بیان این مطلب که ، هنگامیکه مصروف تحصیل در دانشگاه های ایالات متحده امریکا بود به سوسیالیزم می اندیشید (1) ؛ اضافه کرد، که تجربه افغانستان نشان داد که سوسیالیزم در سیمای امروزی اش چه فاجعه و مصیبت بزرگ برای بشریت بوده است . توجه کنیم . به سوسالیزم اندیشیدن ، و مصیبت نامیدن سوسیالیزم در سیمای امروزی ان ، و استبداد خادیستی(وقبل از ان کام و اگسا) ، موضوعاتی اند که بقول شاعر" در مخیله تنگ ِکرم روزنامه " نمیگنجد . اینها از نظر عملی پیشینه به قدامت تولد اولین کشور مادر سوسیالستی در جهان داشته و اما از باب نظری به قبل از ان برمیگردد . و اما وقتی اقای ژوند این بحث را در اوج جهان گشایی شوروی وقت ، و بعد از ماجراجویی تجاوز بر چکوسلواکیا ، در "شب شش" تجاوز روسها بر افغانستان از طریق رسانه ها بیان میکند او تنها یک نفرت و کینه ضد تجاوز و ضد روسی را تبلیغ نمی کند بلکه بروز علائم انحلال سیستم سوسیال- فاشیستی روس را ، نظام روسی و روسهای که کوته فکران عقبمانده سیاسی- حزبی وطنی ما پایش را پای فیل می انگاشتند ، پای که وقتی جای گذاشته شد بیرون شدنش را محال میدانستند وبا این تلقی کودنانه و زبونی خفتبار، در مزدوری و خوش غلافی و جنایت مسابقه راه می انداختند ، بازتاب میدهد . امروز که ابها از اسیابها افتاده بسیاری ها به این حقایق پی برده اند و اما در "شب شش" تجاوز، این پیشگویی های داهیانه، هوش و فراست میخواست که تنها تعداد کمی از انسانهای جامعه ما  به ان پی برده و زنگ خطر به صدا در اوردند . البته به گونۀ در توازی و تقارن با جنبش همگانی و مقاومت  روستایی- شهری خودانگیختۀ که سوگمندانه بیگانگان ، نخست  با رهبر و امیر تراشی های ماهرانه ونقشه مندانه در جنبش نفوذ و بعد با جاسازی و تحمیل این  دست پرورده ها در رهبری جنبش ، دزدیدن رهبری ان را تسهیل و  سرانجام ان جنبش همگانی  را مصادره و یا به نوعی مصادره به مطلوب کردند.   
این که مراد او در ان مصاحبه از سوسیالیزم در سیمای حی و حاضرش ، اندیشیدن پیرامون ترکیبی از ازادی و سوسیالیزم(ازادی عقیده وبیان) و یا سوسیال دموکراسی بوده ، دلایلی دارم که در ادامه  به مناسبت های به ان خواهیم پرداخت . در اینجا به فرق میان سوسیالیزم و کمونیزم باید اشاره کرد و یاد اور شد که در ایدیولوژی کمونستی برای  وطن دوستی و ازادی و بنا بر ان دموکراسی با کوشش و عرق ریزی های توان فرسای  فلسفی نیزنمیتوان محل اعراب  یافت. در حوزه فرهنگی- تمدنی ما در این مورد کار های  داکتر مصطفی رحیمی نویسنده ایرانی در توجه به حزب توده و نقد ان ،در نوشته های که  با ادبیات سیاسی  گیرا ، از موضع یک مردم سالار اجتماعی ، در نوشته های : "پایان کمونیزم" ، " ازادی و سوسیالیزم" ، " اقای کشاورز و سوسیالیزم علمی" ، " در باره خلیل ملکی" ، توجه ام را جلب کرد و انر را مملو از روشنگری ها و مطالعه انرا برای علاقمندان بحث های تئوریک مفید یافتم ؛ مساله ی که در کشور ما  جدا و به احتمال زیاد، همسایه های بی خبر از یکدیگر و اما به باور من  همزمان با رویداد های این جریان در ایران ،  ژوند و تعدادی از دوستانش در عمل سیاسی - اجتماعی ، بنا بر اشارۀ اقای داکتر رسول رحیم ، تجسم مادی انرا برای ما به  ودیعه گذاشته است (2) .  و اما قبل از ان حکایتی از جریان ان اعتصاب غذایی، از زبان خودش، از جمله بخاطر رعایت و حفظ روح "یادواره و خاطره ها"، محل تذکار و تکرار دارد . 
میدانیم خوشباوری از خصوصیات انسانهای نیک سرشت است . در جریان اعتصاب، گماشتگان سفارت از ادرس و نشانی اقای حسن شرق سفیر افغانستان در دهلی با او با این پیام  محیلانه در تماس میشوند که به سفارت برود و از سفیر  تقاضای رسمی انتقال اولاد هایش را بنماید و انگاه اولاد های او بصورت قانونی به او خواهند پیوست . میگفت ، بخاطر اولاد ها وسوسه شده بودم و کم مانده بود حاضر شوم دعوت یا پیشنهاد را بپذیرم . تا اینکه ، یکی از نواسه های عمه اش- غنی اتمر- که در انزمان در هند مهاجر  و در دوران اعتصاب غذایی با او در تماس بود ، با این تصمیم او مخالفت میکند و میگوید به مجرد رفتنت به سفارت ، شمار را بی هوش میکنند و فردای ان خود را در میدان هوایی کابل می یابید ... اینکه مبنا و پشتوانۀ  این براوردِ (از نظر من صحیحِ) اقای غنی اتمر در ان زمان چه بوده ، قضاوت در بارۀ ان از جایگاه امروزی  دشوار است. و اما درست بود، زیرا افشا و عریان شدن بیشترتر چهرۀ مخوف  بیطار- دیپلومات کرباس پوش و رژیمی که او سفیررسمی ان بود ، درسالهای بعد ، به صحت ان نظر گواهی میدهد و به دلیل درست بودن نظر او ، اقای ژوند انرا می پذیرد و رفتن به سفارت را قبول نمی کند.  
 اما یک کمی مکث بیشتر بر ان  " قصه داغ روز" ، یا "سوسیالیزم و اختناق و استبداد" و "سوسیالیزم و ازادی" و "به سوسیالیزم اندیشیدن" . نیمه کاره رها کردن حرفها ما به صواب نبوده و ثواب ندارد . به نظر من انتساب یک فرد به یک مکتب سیاسی- فکری با افزودن پسوند "یست" مانند : کمونیست ، سوسیالیست ، اسلامیست ، مارکسیست- ناسیونالیست، مائویست ... (خواه به انتخاب خودش و خواه ملقب ساختن ان فرد توسط دیگران )عیب های زیاد با بار سنگین غرض ورزی دارد . یک خسران ناشی از انرا انحلال و قربانی شدن هویت فرد در هویت  جمع یا "یست" مربوطه و از رشد ماندن هویت فرد در ان مدار بسته میدانم . دستاویز ساختن انحلال هویت فرد در هویت جمع  بر مبنای دیالکتیک و راه حل دیالکتیکی  که  سنتیز منافع جمع  را اساس قرار میدهد ، مغفول گذاشتن عامدانه حقوق فرد و در نتیجه حقوق جمع را بدنبال دارد. هرچند در باب بحثِ  ثنویت منافع و توحید  حقوق، از راه فایدۀ تکرار، میتوان به کرات گفت و نوشت  و اما ترجیحا در مورد ان "یست ها"  بحثی را که زنده یاد " ارنستو چه گوارا " در عمر کوتاه وثمربارش  در کار های قلمی کم حجم اما پُر مغز خود پیش میکشد و در پاورقی اورده ام ،  بیش از کار های فکری  دیگران ، هرچند نه بصورت دربست  ،  قناعت بخش یافته ام . توجه به یک مقطع  کوچک مقالۀ  "یادداشت های برای مطالعه ایدیولوژی انقلاب کوبا " که برای شماره 5 مجلۀ نیروهای مسلح کوبا(برده اولیبو) نوشته بود (3) ، بیان میدارد که چرا  چگوارا  انهمه کینه توزانه و خصمانه در مسکو و پیکن  سانسور شده  بود . و میدانیم سانسور بد ترین دشمن انسان است. در میهن ما با تفاوتهای کم و بیش، این بلا را برسر مبارز و انقلابی نامدار شهید کلکانی (آغای شمالی) اورده اند.  با این توضیح میخواستم تاکید کنم که اقای ژوند در حالیکه شیره و عصارۀ مکتب های سیاسی- فکری- عقیدتی پارینه و مطرح عصر خود را  در توجه تنگاتنگ و در احترام به حقوق و کرامت انسان، در حیطۀ توان انسانی خود مطالعه و هضم کرده بود، به بهترین هایش وفا دار ماند . درست در اینهمانی با این نص صریح قرآن که "حرفها را بشنوید و به بهترین ها عمل کنید " . بیاد دارم در یک بحث خودمانی پای این فرد شعر استاد خلیلی مرحوم را به میان کشید که : "من اگر دیوانه ام زنجیر کو"! (3).
 کاووش بیشتر در سیر تحول فکری و بُعد نظری سازنده  شخصیت سیاسی – اجتماعی-عقیدتی مرحوم ژوند طالب بحث دراز دامنی است که  متاسفانه  محدوده  یا فورم "یاد واره و خاطره ها" برای شرح و تفصیل ان تنگی میکند . چون این نوشته به تجارب لمس دست اول تنها خودم مربوط میشود ،  کوشیده ام (بیشتر در تکیه به ذهن)، تا جائیکه امکان داشت از ذکر مطالب مهم و ضروری شایسته ، سزاوار و در خور یاد او غفلت نشود .  بنا بر این ، بمنظور تکمیل ان و یا شاید ترتیب یادنامه جداگانه برای او نه تنها مایل نیستم  دامن بحث را ببندم بل میخواهم با ارایه فراخوان به پیشگاه دوستان و ارادتمندان او، مجاری این بحث را باز گذاشته و از دوستان دعوت کنم به بهانۀ یادبود او داشته هایشان را با ما شریک سازند .  با وجود این ، به سهم خود، از علاقمندی دوست گرامی ام اقای داکتر رسول رحیم که در پیام تسلیتش به مناسبت وفات آن مرحومی، او را استاد خطاب نموده است ، یادی نموده و خاطره وار متذکر میشوم که وقتی (سالهای دهه نود میلادی) کتاب ایشان ("دموکراسی راهی بسوی صلح و ثبات پایدار در افغانستان " ) را ، با آقای ژوند شریک ساختم ، بعد از مطالعه و بنا برعادتِ نشانه گذاری ها با قلم  در ان  ، تبصرۀ معنا دار  و تائیدی او به این مضمون را فراموش نکرده ام که گفت  : " ادمهای با حرفهای اینچنینی باید پیش قدم شوند " .  در ان زمان جواب سر راست و کوتاه برای این تبصرۀ صادقانه او نداشتم . 
به رسم نامه نویسی مجاهدین شریف میهن ، که بعد از تبادل سلام وعلیک، مرقوم میداشتند "و اما بعد" ؛ با اما بعد، به حرفهای تمام ناشده خود  ادامه میدهیم :  وفا به عهد و وفا به عهد در طریق دوستی و پیشقدم نشدن در دشمنی (یا همان حرف شاعر که : "  گر صلح خواهی نخواهم جنک- گر جنگ خواهی نخواهم درنگ " ، البته با کمی مکث در فرد دوم)،  یکی دیگر از خاصه های پسندیده، برتر و شامخ فرهنگ ملی ما است . میدانیم  تحریم و عدم همکاری با رژیمی کودتایی که  حتی در چند روز انگشت شمار اول، هویت رهزنانه، مزدورانه و خونریزانۀ مشهور تر ازکفر ابلیس خود را، با وضوح تمام اشکار و نمایان کرد و با نفرت همگانی استقبال شد، وجیبه ملی و همگانی بوده است. و اما در پاسخ به این سوال که چرا اقای ژوند عذاب همکاری با رژیم کودتا را که از ان نفرت داشت  و برای ادمهای مانند او عاری از تحقیر نیز نبود، و با انکه  نفرتش را در  شعر" وحشی خان وحشی خانه – ای د عصر لوی حیوانه" ، که انرا خوانده ام، ریخته بود، را پذیرفت و راه هجرت در پیش نگرفت؛ را عامل هنوز، در بند و زندانی بودن استاد و دوستش مرحوم صمد حامد و امین فرهنگ پسر دوستش، مرحوم صدیق فرهنگ برایم یاد اور شدند . آقای ژوند  در دوران  کوتاه و اما شوم وخونبار رژیم کودتای ثور، از برخی جهات شبیه به رژیم سقوی و قبل از تجاوز روسها ، باری ،  سفر از قبل پلان شده به جاپان داشت. در ان سفر در حالیکه امکان پناهندگی سیاسی به غرب داشت، نه صرف بخاطر اولاد ها(زیرا وقتی هجرت کرد، این مأمول مانع ان نشد)، دوباره به وطن برگشت. تا وقتی صحبت از وفا به عهد در طریق دوستی است، خاطره ها زیاد اند. چند سال قبل، اقای عبدالغفار فراهی از دوستان  اقای ژوند که بعد ها در کابینه مصالحه ملی اقای حسن شرق مقام! وزارت یافت، کتابی را که زیر عنوان"افغانستان د دموکراسی او جمهوریت په کلونو کی1963-1978" نوشته بود، به پاس اشنایی قدیم برای اقای ژوند فرستاد که بر ان پیش درامد یا تقریض بنویسد. چون در کتاب به مرحوم موسی شفیق، در وجود، یاد اوری از فروش اب هیرمند به ایران و قصه خشک تراشیدن سر ان مرحوم، در زندان کمونستها،  بی احترامی و هتک حرمت شده بود، به تقاضای اقای فراهی جواب رد دادند .اقای ژوند در دوره کوتاه مدت صدارت موسی شفیق سرپرست وزارت عدلیه بود . جا دارد گفته شود ، تا جائیکه مطالعه نموده ام ، در امضا ان قراداد اب هیرمند با ایران، حقوق دو کشور حداکثر ملحوظ گردیده بود . چنانکه امروز، ملا های حاکم بر ایران که ثروت های ملی ایران را به عوض حل داخلی مساله اب و مسایل اقتصادی مردم و جلوگیری از تخریب طبیعت ایران، در بحران افرینی ها و کمربند شیعیه سازی ، پیوسته مصروفِ به مصرف رسانیدن اند، زمزمه های تجدید نظر روی ان قرار داد را بلند نموده اند . و اما پاسخ رد به خواست اقای فراهی میتواند انگیزۀ دیگری نیز داشته بوده باشد.  وقتی دیده میشود اقای فراهی رندانه و ناجوانمردانه با استفاده از ان قرار داد، به زعم خود به تحقیرموسی شفیق می پردازد، میخواهد این حقیقت را بپوشاند که خودش  پیرانه سر، با رژیمی همکار شده که نه تنها اب بل وطن را در آزاء تکیه برکرسی قدرتِ مزدورانه ، به روسها فروخته بودند . موسی شفیق مرحوم انسان بود واشتباهاتی داشت. انسان "جائزالخطا" است. از جملۀ ان اشتبهات با نتایج وحشتناک، از نظر پیامد، نادیده گرفتن و عدم پیگرد ، ارتکاب و مرتکب  قتل سیدال ناصری را به او نسبت میدهند . البته میدانید چه میگویم !   
 مبارز، نویسنده و روان پزشک انتیلی- الجزایری فرانتس فانون،  یک بخش کتاب مشهور "دوزخیان روی زمین" خود را به جنگ ازادیبخش و اختلالات روانی احتصاص داده و در انجا تجاربی با لمس دست اول خود را با خوانندگانش شریک ساخته است.  با تجسم ان تجارب در ذهن ، وقتی ادم به وضع روانی وطنداران و مهاجرین بی وطن شده ما در سالهای جنگ ازادیبخش و جنگ داخلی و ادمه ان جنگها دقیق شود، عصبیت ، پرخاشگری ، بهانه جویی، توجیه گری، در جان زنی و نمود های دیگر  مریضی را به سادگی قابل تشخیص و مشاهده می یابد .عرض شود، در مهاجرت نمیدانم ارادی و یا غیرعمدی، از گردهمایی های با خاصۀ هنوز گِرد نیامدۀِ پراکنده شدۀ هموطنان،  که شور بختانه در بیشتر موارد عامل ان فحاشی ها و ناسزا گویی ها( سزاوارانه و غیر ان، و عدم تحمل آراء مخالف و همدیگر ناپذیری ...)  و در یک کلام زورگویی های مریضانه از زبان وپایگاه حتی انهای که القاب اکادمیک و تخصصی را یدک میکشیدند و می کشند، دور و کمتر شاهد بالفعل ماجرا ها بوده ام  . این امراض اسبابِ  در لاک خود فرورفتن احاد جامعه مهاجر را فراهم و به قطبی شدن شدید جامعه  در خطوط  قومی گروهی عقیدتی زبانی دینی و سمتی ... زداینده هویت ملی ویا عدم شکل گیری هویت و فرهنگ ملی؛ نقش موثر بازی کرده است. در جامعه مهاجر با چنین ویژگی ها، اقای ژوند در سال 2001م در یک نیمه انتخابات و رای گیری دموکراتیک(با روح دموکراسی شورایی) و نسبتا بی درد سر، به حیث نماینده جامعه مهاجر افغان های استرالیا برای لویه جرگه تصویب قانون اساسی ان سال ؛ برگزیده شد . 
 اقای ژوند در راه سفر از سدنی به کابل چند شب را در دوبی با داکترعطا الحق اتمر میگذراند . اقای عطاالحق اتمر از شاگردان لایق لیسه حبیبه در دهه چهل خورشیدی با سکالرشپ یا بورس  (F.S) امریکایی ها که در ان زمان با لیسه حبیبیه نوعی تمامیت داشتند، برای تحصیل از صنف یازدهم مکتب به امریکا رفت. بعد از یکسال دوباره به کشور برگشت متعاقبا بعد ازشرکت در  کانکور شمول پوهنتون درکشور با گرفتن نمرات بلند کانکور، بورس تحصیلی به پوهنتون امریکایی بیروت میگیرد و بعد از یکسال وچند، به کومک خانواده امریکایی زمان تحصیلش در امریکا، باقی تحصیلات خود را تا سطح PHD یا دکتورا در اقتصاد، در امریکا تکمیل و فعلا گردانندۀ یک شرکت تجاری در عربستان و دوبی میباشد. تا جائیکه شنیده ام اقای ژوند برعلاوه رابطۀ خویشاوندی حق استادی یا مشوق درسی و تاحدی سیاسی، نه تنها  به گردن عطا اتمر، بل نسل جوان خانوادۀ اتمر دارد . چند خاطره دراین رابطه . و اما قبل از ان، در همین جا به خواست اقای نادر یما ژوند و بنا بر یاداوری مکرر خود اقای ژوند از ارادت او به پدرم و پدرم را استاد خود نامیدن را قابل ذکر یافتم . این مطلب را  اقایان غلام فاروق بشر استاد پوهنتون و جنرال غلام سخی اتمربرادر زاده های پدرم نیز صحه گذاشته اند . عطا اتمر همسر امریکایی دارد. روایتِ یک حکایتِ لحظه تنگ خدا حافظی و امادگی برای پرواز از زبان اقای ژوند، از این قرار است که همسر عطا، خانم کتی اتمر، با نوعی تاکید در لحظه انچنانی از اقای ژوند می پرسد : به نظر شما اسامه بن لادن در کجا است ؟ میگفت ، فرصتی توضیحی که بر بنای ان باید پاسخ را مستدل ساخت، نداشتم ، جواب  دادم ، در یکی از safe house های امریکایی ها . دیده میشود ، در ان فُرصت تنگ ، به ملاحظۀ گوشت و ناخن بودن امریکا- پاکستان، چندان  نشانی دور از ادرس دقیق اقامت و محل سکنای اقای لادن را ، نگفته است ! . 
 از اخرین سفر اقای ژوند به اورپا در سال (؟)200  که فکر میکنم در پهلوی دیدار با اقارب ، هدف اصلی ان دیدار با استاد و دوستش  اقای حامد بوده است، این حکایت با بار  سیاسی، سزاوار یاد اوری است که میگفت : پُستی را که بعدها حامد کرزی مشتاقانه بر ان جلوس فرمود ، امریکایی ها زیر تا ثیر فهم و استنباط  نادرست از تمایل اقای صمد حامد به طالب ها ، به اقای داکتر حامد پیشنهاد کرده بودند . شرافت و پاک نفسی علمی و میهنی  اقای صمد حامد  از یکطرف و از جانب دیگر به احتمال زیاد لشکر کشی به افغانستان ومتواری ساختن طالبان عامل نه پذیرفتن و رد ان پیشنهاد (جذاب برای برخی) از طرف اقای داکتر حامد بوده میتواند . بنابر همین منبع نام اقای داکتر عطا الحق اتمر نیز در فهرست وزرای دیسانتی و غیر جهادی شامل بود . اولی برای من، روایت  دست اول ومبتنی بر قراین است که در صحت ان من تردید ندارم . برای صحت بودن دومی نیز قراین و شواهد فراوان از جمله همدوره بودن اقای عطا اتمر با اقایان خلیل زاد و اشرف غنی، وجود دارد...
 درمورد شخصیت علمی-سیاسی و دانش پژوه ی  اقای بنی صدر و نظریه های او صحبت های میداشتیم . روزی یکی از مصاحبه های ویدیویی او را با هم میدیدیم . مصاحبه کننده چند جا مصاحبه شونده را در موقیعتی دشوار قرار داد . اقای بنی صدر بنا بر اصل رهنمای " ازادی و استقلال " که انکشاف  و تدوین ان ، تبین خودش است ، از پس ان مصاحبه، مانند بحث های پیچیدۀ دیگر، به خوبی برامد . تبصره اقای ژوند این بود که "هیچ بند نمی ماند". شاید در همین صحبت بود که فهمیدم  در مورد بنی صدر و نظریه های او، میان او و اقای حامد صحبت های صورت گرفته است. چنان که، در همین رابطه، از زبان او نقل کرد : "معلوم میشود، داماد شما  در صف مغضوبین و مخلوعین ایستادن را دوست دارد". تا جائیکه به نظر من مربوط میشود ، ان تبصره، چندان دور از واقیعت نبوده  و نیست. در زندگی شخصی نیز چنین بوده ام و، اما نه کورکورانه و غریزی . در وقت و زمانش با حفظ احترام به شخصیت علمی و سیاسی  و ارزش گذاشتن به پاک نفسی اقای داکتر حامد ونیز داشتن رابطۀ خویشاوندی با او ، مواضع او را در رابطه به طالبها ، درمصاحبه  با اقای عمر خطاب گرداننده یک رادیوی محلی در کالفرونیا، بر مبنای حق آزادی بیان، در شماره (6و7 )مارچ و اپریل 1998 ماهنامه رستاخیز،"نشریه مرکزی شورای رستاخیز ملی افغانستان" ، که در ان زمان یگانه تریبیون صدای روشنفکران "مختلط" ، در خط اعلام زنگ خطر دسایس پاکستانی - انگلیسی - طالبانی بود ، به تفصیل نقد نموده ام . ضرب المثل موسی به دین خود عیسی به دین خود ، ترجمه این حرف  قران است  که " شما را دین شما مارا دین ما " . این یعنی دموکراسی و ازادی .
اقای ژوند که فضای تدویر ان لویه جرگه را  مختنق وغیر دموکراتیک و زیر تاثیر تمویل کنندگان مالی ان جرگه تشخیص داده بودند، با نوعی شوخی ای که در پس ان میشد حقایق درشت را خواند، از چهره و نقش اقای خلیل زاد، تداعی چهره و نقش حفیظ الله امین را حکایت میکرد. ازانصاف نگذریم، وقتی کشتار خستگی ناپذیر مردمان بی دفاع این سر زمین اشوب زده توسط مزدور روس، حفیظ الله امین خونریز و رژیمش را ، با کشتار ها از استین حاکمیتی که در شکل دهی ان خلیل زادِ "پادشاه ساز" ، نقش اساسی و اولی داشت ، (چه در بمباردمان های کور و چه بدست متحدین گلیم جمع او در اغاز، و بعدا پروکسی های طالبی جناب ایشان) ، مقایسه کنیم ؛ حقیقت داشتن ان شوخی، گزافه گویی نخواهد بود . در اخر ، گزارش چند رویداد از جریان جرگه ، از زبان اقای ژوند به غنای خاطره ها و یاد واره  مان خواهند افزود. 
جرگه در ساحۀ پولی تخنیک کابل برگذار و شرکت کنندگان در لیلیه های انجا اسکان  داده شده بودند . بعد از دوسه روز اقامت اقای ژوند در انجا، نواسه های عمه او اقایان : غلام سخی اتمر و محمد حنیف جان اتمر که گویا از فعالین موثر جرگه بوده اند، سراغ او را میگیرند و از ان به بعد تا ختم جرگه بیرون از ساحه پولی تخنیک ، با اقارب خود بسر میبرد . از جریان جرگه چند مطلب  از زبان او ارزش بازخوانی دارد . نادر یما ژوند از زبان پدرش میگوید که روال پرسش ها و پاسخ ها در جرگه را طوری ترتیب داده بودند که متقاضیان صحبت ها ، باید حق یا اجازه صحبت همراه با سوالهای شان را تحریری می سپردند و به اساس  انتخاب هیئت تصمیم گیرنده ی که  به کی باید اجازه صحبت بدهند یا ندهند، تصمیم می گرفتند. اقای ژوند می گوید با اقای خلیلزاد چشم به چشم شده  و از نگاه "امینی" او درک کرده که اجازۀ صحبت نخواهد داشت ، که چنین میشود . با این حال بی خبر های چون اقای استاد ربانی به او پیشنهاد همکاری در پُست وزارت عدلیه میدهد. اقای ژوند با فهم اینکه سرشته دار ها بیگانگان اند ، معاذیر صحی را بهانه اورده شانه خالی میکند . در جریان مفاهمه ها در ساعات تفریح اقای ژوند به احتساب شهرت نیک، به نوعی مرکزیت تبدیل و توجه ها را جلب میکند. در همین خلال اقای دوستم نیز تمایل نشان داده و میخواهد به او نزدیک شده دست بدهد . به روایت پسرش، اقای ژوند، از دست دادن با دستهای الوده بخون دوستم ابا ورزیده و  رو بر می گرداند و از مفاهمه با او اجتناب میکند ( انروز ها، قصه کشتار اسیران جنگی طالبان در قلعه جنگی و کانتینر ها ، هنوز داغ بود) . اینجا بحث مشهور میان سارتر و کامو محل تذکار می یابد . کامو میگوید جنایتکار ها همه از یک خانواده اند . سارتر می گوید فرانسوی ها برای فعال نگهداشتن فابرکه های شراب سازی خون میریزند و الجزایری ها برای دفاع از عزت و شرف و ناموس شان ... ظاهرا استدلال سارتر گیرایی دارد . اما وقتی از این زاویه دید مولانا به قضیه نگاه شود که "خون خون را نمی شوید" موضع کامو درستر به نظر میرسد. بهر حال...  بعد ها میبینیم که مغز متفکر شماره دو، با حرامزادگی و چتاقی - چتلی سیاسی، اقای دوستم  را معاون اول خود انتخاب میکند...  زهی دیمکراتیزیشن استعماری موفقانه ! در حالیکه این کنش و واکنش در ابعاد متباعد قابل  بحث و بررسی است، کنش آنی اقای ژوند قابل فهم است . 
"علم به قرآن ره میبرد". "انسان را از علم بهره اندک است" . "عالم مطلق خداوند است". راه رسیدن خلیفه خدا بر روی زمین یا انسان، تا رسیدن به خدا، که همان ازادی است، باز میباشد . این سخن علمی  چگوار که انسان جائزالخطا است، تصدیق حرف قرآن است. در یاد واره حاضر عزیزانی که به شمول مرحوم ژوند از انها یاد شد و بسیاری از انها  به حق پیوسته اند، میتوان تصور کرد، در کنار نقشی سازندۀ  و با اهمیتی که اینها در ایام زندگی خود ، برای جامعه و وطن داشته اند، به احتمال زیاد  اشتباهات کوچک  اغلبا غیر عمدی نیز از انان سر زده است. مهم انتقال ان بخش از تجارب و دست اورد های انها  که در قاموس انسانیت مُهر تائید ارزشهای همه زمانی و همه مکانی خورده اند ، به صورت امانتدارانه به نسل های بعدی ، از راه ، سره ها را از ناسره ها جدا کردن  ، میباشد. نگارنده را پاداشی سزاوارانه تر از این  نتوان بود  که ، در اجرا و انجام رسالت امانتداری و نقد ، منتقد و راوی  انشاالله صادق بوده  باشد . قابل یاد اوری است که نواده های اقای ژوند از جمله هیلی فروغ اتمر در صدد جمع اوری  نوشته های اقای ژوند به انگلیسی و نوشته های دیگران در باره او به شمول چند نامه به سران کشور های انگلیس و امریکا، و احتمالا تز ماستری او به زبان انگلیسی اند.  نگارنده بجز مصاحبه با روز نامه استرالیایی یاد شده چیزی مستند به زبان انگلیسی در اختیار ندارد . در  فارسی نیز مجادله قلمی او و مرحوم ولید حقوقی  که در ان زمان در نشرات داخلی نشر شده است، باید جالب بوده باشد.
روح اقای ژوند  و دوستان نیک سیرتی که از انها در این یادواره ، یاد شد و به حق پیوسته اند، را شاد میخواهم .  
        ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ   
•        به سبب این صراحت بیان، در حالیکه تحصیل یافتۀ امریکا بود درخواست مهاجرت او به امریکا قبول نشد. و اما بعد ها  دیدیم که  سرمایداری حریص ، اغوش بد بوی خود را چگونه به روی فراریان کمونستی با پشت بار های دالر، عشوه گرانه و مشتاقانه گشودند.
•       اقای داکتر رسول رحیم به مناسبتی به مقایسه مقدمه های قوانین اساسی زمان شاه ( نوشتۀ اقای فرهنگ) و مقدمه قانون اساسی  لوی جرگه ای که اقای کرزی را بر گردۀ مردم سوار کرد، پرداخته و به درستی  نیات عادلانه و عالمانه و غیر عادلانه  وغیر مردمانۀ  دست اندر کاران مقدمه های این دو قانون اساسی را نشان داده است. در صورت دستیابی ان میکوشیم انر به حساب ضمیمه در پاورقی حاضر بگنجانیم.
•          اگرچه در این شعر توجه معطوف به "جبر"است، به نظر من رگه های لیبرالی درعقاید سالهای اخرعمر اقای ژوند ریشه دار بود.   
•        کتاب "سخن چگوارا"  شامل ترجمه مقاله های است به قلم اقای احمد ضیا خالد. استنباط من بنا بر ادبیات خوب ترجمه مبتی به صحت و بی غرضی و صداقت  مترجم خواهد بود. واما این کتاب چاپ کابل مملو از غلطی های ازار دهنده چاپی است . کمکاری های ممکن ترجمه ، در عدم دسترسی به متن اصلی را  قابل اغماض میدانم.
•        چگوارا می نویسد : " ... از قضا ، در اینجا باید به گرایش عمومی، به یکی از مناقشه بر انگیزترین مفاهیم دنیای نو اشاره کنیم . یعنی به مارکسیسم . زمانی که از ما سوال میشود ایا مارکسیست هستیم موضع ما مثل فیزیکدانی است که از او بپرسند پیرو نیوتن است یا از زیست شناسی بپرسند ایا پاستور را قبول دارد یانه . حقایق انقدر اشکار است که بحث در بارۀ ان بی فایده به نظر میرسد . یک نفر میتواند مارکسیست باشد با همان سرشتی  که پیرو نیوتن بودن و طرفداری از پاستور در فزیک و طب جلوه میکند . مفاهیم نو نمیتواند ان بخش های را که پیشتر وجود داشته نفی کند . نمونه دیگر مقایسه فرضیه نسبیت انشتین با نظریه کوانتوم پلانک در مقایسه با کشف های نیوتن است... بدیهی است که میتوان به اشتباهات مارکس در مقام یک متفکر و محقق نظام اجتماعی سرمایه سالار که در ان زندگی میکرد اشاره کرد. ما امریکای لاتینی ها  نمی توانیم با تفسیر او از بولیوار موافق باشیم یا با تفسیر او از مکزیکی ها که به عنوان واقیعت مسلم پذیرفته شد. در حالی که بسیاری از نظریه ها در بارۀ نژاد و ملیت امروزه روز قابل پذیرش نیست. اما این مردان بزرگ که حقایق درخشانی را کشف کردند، به رعم اشتباهات جزیی شان زنده اند و اشتباهات جزیی شان نشانه انست که انسان هستند انسان جائزالخطا حتی میان مردان بزرگ  وغول های حوزه اندیشه هم وجود دارد. به همین دلیل مارکسیسم را به عنوان بخشی از بدنه دانش فرهنگی وعلمی بشر میدانیم. " . در سطر اول همین مقاله مینویسد: " انقلاب ما که در قالب اندیشه های بنیادین جنبش های انقلابی نمی گنجد انقلابی بینظیر است و از الگوی لنین پیروی نمی کند " . و باز در جایی مینویسد: "انقلاب کوبا مارکس را از نقطۀ انتخاب میکند که علم خود را کنار میگذارد و سلاح انقلابی اش را بر میدارد" .

اخبار روز

27 سرطان 1398

BBC ‮فارسی - صفحه افغانستان

کتاب ها