یادی از سید کبیر آغا

با ابراز سپاس از تشریف آوری و ابراز همدردی دوستان حاضر در این مراسم یادبود.

سخت است وقتی انسان در محفلی در سوگ رفیقی نشسته باشد و در مورد آن یار از دست رفته لب به سخن بگشاید و از خاطرات و روز های گذشته یاد کنند.

اگر حضور دوستان و رفقای حاضر در این محفل مرهم و تسلای دل و قوت قلب آدم نشود شاید تحمل آن از توان انسان بیرون باشد.
سخن امروز در مورد زنده یاد داکتر سید کبیر میری است. سید کبیر برای من صرف یک رفیق شخصی و سیاسی نبود. روابط و علایق ما روابط برادرانه بود و چنان باهم احساس نزدیکی می کردیم مثل این که عضو یک فامیل باشیم. بیست سال قبل از امروز سعادت دوستی و آشنایی با این انسان نجیب از طریق شورای دموکراسی نصیب من شد. او به جوانان احترام خاصی قائل بود. من که در آنزمان جزء جوانان به حساب می آمدم همیشه مورد الطاف و محبت های برادرانه او قرار می گرفتم و این محبت ها و کوچک نوازی های او بود که سر آغاز دوستی و روابط برادرانه ما شد.
 او به حیث عضو هیئت اجرائیه شورا درجلسات ناظم و گرداننده جلسه بود. او در جلسات کم و آهسته اما سنحیده و پخته صحبت می نمود و گرادنندگان شورا همه او را دوست داشتند. در کنفرانس ها و سمینار ها متوجه شدم که او نه تنها در نزد گردانندگان شورا محبوب است بلکه دوستان خارج از حلقه شورا نیز به او احترام و حرمت زیادی قائل می باشند و او را به خاطر سواد ، صداقت، پاکی، یک رنگی ، تواضع و زندگی درویشانه و پاک اش دوست دارند.
آغا صاحب آدم صبور و بردباری بود. اهل شکایت نبود. دوکتور سروش در مورد مولوی می گوید که مولوی نه اهل شکر است و نه اهل شکایت، برعکس حافظ که می گوید: زان یار دلنوازم شکریست با شکایت. یعنی حافظ هم شکر می کرد و هم شکایت. آغا صاحب هم با آن زندگی صوفی منشانه ای که داشت همیشه راضی از زندگی به نظر می رسید. داشتن و نداشتن مادیات و به اصطلاح زرق و برق زندگی برایش یک معنی را داشت. هیچ وقت نه شکری داشت و نه شکایتی. در برابر مشکلات زندگی هم آنچنان حلیم و بردبار بود که هیچ وقت از او شکایتی نشنیدم. تقریباً دو سال قبل سخت مریض بود. سه استخوان کمرش همزمان شکسته بود و افزون بر آن  نوع وخیم بیماری جگر او را می آزرد. با دوستان رفتم به عیادتش بر سر تخت اش در شفاخانه ایستاده بودم، پرسیدم: آغا صاحب چطور هستی؟ خوب هستم کدام مشکلی نیست. این بود جوابش. یک کلمه شکایت نکرد. پس از آن که از شفاخانه  به خانه آمد، طبق معمول از او تلفونی خبر می گرفتم. یک بار هم  از او شکایتی نشنیدم . همیشه می گفت خوبم، هیچ مشکلی وحود ندارد. تشویش نداشته باشید. تقریبا" پنج هفته قبل از وفاتش با داکتر صاحب رحیم و معراج جان امیری رفتم به خانه اش. خیلی ضعیف و ناتوان شده بود. در طبقه دوم زندگی می کرد. بالا و پایین شدن برایش مشکل شده بود. خواستیم که او را تشویق نماییم که از این خانه به یک محل دیگری کوچ کند تا هم از تنهایی و از مشکلات پایین و بالا رفتن خانه نجات یابد و هم اگر به ما نزدیکتر شود بتوانیم کمی برایش رسیدگی کنیم. هر چه اصرار نمودیم، قبول نکرد. بازهم هیچ شکایتی از دست روزگار نداشت. می گفت خوبم هیچ مشکلی وجود ندارد. شما مطمئن باشید. همچنان راضی به نظر می رسید. انسان با همت و با وقاری بود. می خواست تا دم مرگ سر پای خود ایستاده باشد و احساس نکند که بار دوش کسی شده است.
او در زندگی آدم قانع و راضی بود. تنها حرص سیری نا پذیری که داشت، خواندن کتاب بود. عشق و علاقه شدیدی به کتاب خواندن داشت. باری داکتر سپنتا برایم گفت: بیشترین کتاب را بین ما رفقا آغا صاحب می خواند. من هر باری یک کتاب جدید را می خوانم و در مورد اش صحبت می کنم متوجه می شوم که آغا صاحب آنرا قبلاً خوانده است.
او به کار فرهنگی ارزش زیادی قائل بود. یکی از گفته هایش که همیشه رویش تاکید می ورزید این بود که احیای دموکراسی بدون فرهنگ دموکراتیک و بدون ساختن خود و ترویج فرهنگ دموکراتیک ممکن نیست. دموکراسی بدون دموکرات ها ممکن نیست. ما باید کار فرهنگی کنیم. او خود در این مورد زحمات زیادی کشید. چه در جریده "فریاد" وچه در سایت "گفتمان" دموکراسی از خود مقالات پر مغز و ماندگاری به یادگار گذاشت. او یکی از مشوقین و حامیان من در پیشبرد کار سایت گفتمان بود. من خود را مرهون زحمات، تشویق ها و حمایت های معنوی و برادرانه او می دانم و از او زیاد آموخته ام. او مفاهیم سیاسی و جامعه شناختی را به مثابه داکتر جامعه شناسی خوب کاویده و درک کرده بود. کتاب دوکتورای او خود یک مخزن علمی است. او روی بکاربرد واژه های دولت و ملت و دولت ملی و معانی درست و بکاربرد دقیق آنها همیشه تاکید داشت و از استفاده نادرست آنها انتقاد می کرد. او بر این باور بود که در افغانستان نه ملت بوجود آمده است و نه هم دولت ملی به مفهوم دقیق کلمه وجود دارد. در سال 2000 یکی از جلسات  شورای دموکراسی در "ای اس گی" شهر بن بود. بعد از ختم جلسه ما هر دو پای پیاده به طرف ایستگاه قطار روان بودیم و از پهلوی گل ها و سبزه های  شهرداری می گذشتیم. من از او سوال نمودم که آغا صاحب ما ادعای تاریخ چند هزار ساله داریم.  شما چرا می گوئید که ما هنوز ملت نشده ایم و دولت ما دولت مدرن است اما دولت ملی نیست.؟ در جوابم گفت این ها افسانه است. یک ملت احساس ملی دارد، اگر من و تو همین حالا بالای این سبزه ها پا بگذاریم، هر آلمانی اگر ما را ببیند اعتراض می کند چون این سبزه و این گل ها را مال خود می داند. در کشور ما میز ها و چوکی های مکتب ها و دفاتر دولتی دزدی و سوختانده می شوند و کسی فکر نمی کنند که این ها مال ما یعنی مال ملت است و دلیلش همان احساس ملی است که وجود ندارد. اگر ما ملت می بودیم این احساس در ما وجود می داشت. در آنجا احساس قبیلوی، قومی و منطقوی حاکم است و نه احساس ملی. در آنجا هنوز شهروند و حقوق شهروندی وجود ندارد. ما باید راه درازی را تا آنجا بپیماییم. یک دولت ملی از خود مشخصاتی دارد که وجود ملت و مرزهای به رسمیت شناخته شده بین المللی از ارکان آن است. افغانستان مرز های تعین شده اشرا خود تا حالا به رسمیت نمی شناسد و یا لا اقل چنین ادعا می کند. او با این مثال های ساده این مفاهیم عمیق اکادمیک را چنان به خوبی تشریح داد که تا حالا بعد از 19 سال سخنانش دانه دانه یادم است. 
بعد از به قدرت رسیدن حامد کرزی و واریز شدن دالر و یورو در افغانستان برای اولین بار "ان جی او" ها و یا سازمان های غیر دولتی پیدا شدند. اولین کسی که من از زبانش در مورد ضرر های این سازمان ها شنیدم، آغا صاحب بود. او گفت تجارب سایر کشور ها نشان داده است که این ها چور و چپاول و غارت را راه می اندازند و افغانستان به یک دزد خانه تبدیل می شود. این ها دولت را ضغیف و خورد می سازند، آدم های مستعد را از بدنه دولت دور می کند و فاسد می سازند. این ها خود دولت در درون دولت خواهند بود و ما باید در این مورد روشنی بینداریم. تجارب بعد ها نشان دادند که این گفتار او در عمل چگونه به واقعیت پیوست. 
من از آغا صاحب خاطرات زیادی دارم. 20 سال خاطره که ذکر همه آنها از حوصله این مجلس یادبود  بیرون است. 
جا دارد که در این جا از آقای نجیب پنجشیری که در سخت ترین روزها آغا صاحب را تنها نگذاشت و با وصف مصروفیت ها هم چون یک برادر در پهلویش ایستاده بود و از او مواظبت می کرد سپاسگزاری کنم و با این شعر به یاد آغا صاحب، زنده یاد داکتر صاحب لعلی و رسول جان اظهر سخنانم را به پایان برم. 
حرف‎هایت اگر ادامه ندارد
دردهایت هنوز دامنه دارد

دردهای تو جاودانه‎ترین است
هیچ ربطی به جای وجامه ندارد
 

اخبار روز

28 اسد 1398

BBC ‮فارسی - صفحه افغانستان

کتاب ها