خاطرات زندانی قسمت سیزدهم

"خاطرات زندانی" یاداشتهای دوران 13 سال زندان روانشاد محمد هاشم زمانی، شاعر، نویسنده و مبارز آزادی خواه است که در سال 1379 هجری شمسی (2000 ع) بزبان پشتو، به دست نشر سپرده شد و اکنون متن کتاب در چندین بخش بزبان دری خدمت علاقمندان تقدیم میگردد

سرحد دار رفیقش را کشت مالش را دزدی کرد و خودش را زندانی ساخت
بیچاره جنت خان در آتش تب میسوخت و مصروف باز کردن تار های پشمی جر شده بود. من کنارش نشستم، وقتی نظرش به من افتاد، مرا شناخته و از دیدنم بسیار خوشحال شد. من با آرامی برایش گفتم: " ببین جنت خان ! من از تو یک سوال دارم، خفه نمیشوی؟" او برایم گفت: "نه چرا خفه شوم؟ هر سوالی که از مه داری، سوال کو" بعد کلوله های پشم های جر شده را که در مقابلش قرار داشت بغل زده و یک طرف گذاشته و خودش در آنجا نشست. برایش گفتم جنت خان! "چه گناه کردی که زندانی شدی؟" چشمانش پر از اشک شد و به قصه بندی شدن خود شروع کرد :" خانه مه در گلران هرات و از قوم نورزایی استم. مه از گلران یکجا با بچه مامایم سلام الدین برای کار و غریبی به ایران رفتم. ما دونفر در ایران بسیار کار خوب مزدوری کردیم و بسیار پیسه پیدا کردیم. هر دوفیصله کردیم که یک دفعه دیدن خویشاوندان به وطن برویم. وقتی به بند اسلام قلعه رسیدیم، پیره داران سرحد ما را دستگیر کرده نزد سرحددار بردند. وقت دیگر بود سرحددار چکر زدن رفته بود. شب هردوی مارا با بکسهای مالهای ما که برای خویشاوندان و رفیق ها سوغات گرفته بودیم، نزد سرحددار بردند. سرحد دار از ما هیچ پرسان نکرد و به قهر که رنگ رویش مثل مرچ سرخ شده بود، به زود زود، شروع به گپ زدن کرد: " شما هر دو قاچاقبران پخته استین و از چنگ مه خلاصی ندارین، شما هم قاچاقبری می کنین و هم مردم را میکشین، چند روز پیش راپور شما برایم رسید که دو قاچاقبر یک چوپان را کشته و رمه گوسفندانش را دزی کرده اند، مه به تمام چوکیدارا و پیره دارا امر کده بودم که شمارا گرفتار کنن. حالی که به گیرم افتادین ، جزای عمل حق اس و شما به جزای تان میرسین. بچه مامایم به سرحددار همینقدر گفت:" ما نه قاچاقبر استیم ونه کسی را کشتیم. ما در ایران مزدوری کردیم و از اوله قف  دست خود، پیسه پیدا کردیم، چرا به ناحق و چتی ماره آزار میتین؟"
سرحددار که از غضب لب هایش را با دندان قایم گرفته بود به عسکر ها برای زدن او چنین امر کرد: "ای قاچاقبر و قاتل را آنقدر بزنین که زدن از یادش نرود! " "عسکر ها کمربند های خود را از کمر باز کرده و او را چند کمربند زدند که یک کمربند به سر سلام الدین خورد، او به زمین افتاد، بعد چند کمر بند مرا زدن" سرحد دار امر کرد: بکس های شان را به اطاق مه ببرین و این دو قاچاقبر و قاتل را بندی کنین."
"سلام الدین روی زمین افتاده بود و عسکر ها هر چه به او گفتند هیچ صدایی از او نبرامد. عسکر دستهای هردوی مارا بسته کرد، مرا از زمین بلند کدن. دهن سلام الدین پر خون و نفسی در او نبود، یک لاشه بود که پیش روی شان افتیده بود. سرحد دار که ای حاله دید وارخطا و تفش در دهنش خشک شده بود. مه برش گفتم که به لت و کوب   ناحق این جوان را کشتی. عسکر ها به امر سرحد دار مرا به لت و کوب و تیله از اطاق کشیدن. نصف شب یک مرزا با دو عسکر آمدند چند کاغذ نوشته شده را برایم آوردن و به مه گفتن: که انگشتت را بچسپان، مه برای شان گفتم شما انرا بخوانین که چه نوشته کردین؟ انها مرا به گپ زدن نماندن سه نفره به زور انگشت کلانم را روی کاغذ ها چسپاندن و بعد هرد دستم را محکم پشت سرم بسته کرده، مرا با مرده بچه مامایم سلام الدین با پنج عسکر به موتر انداختند. موتر ما در مقابل قوماندانی هرات ایستاده کرد، یک عسکر از موتر پایان شد و یک ضابط را آورده مرا به اوتسلیم کرد، هر قدر داد و فریاد کردم که سرحددار قاتل پسر مامایم است و به ناحق عسکر ها به امر او بچه مامایمه کشتن و دوبکس مال و پنج هزار افغانی نقد ما را گرفت، او داله مار وقاتل است که در روز روشن مردم را میکشه، از او بپرسین! تمام داد و فریاد مه هیچ فایده نکرد و ضابط هم چند چپلاق به سر صورتم زده ولچک و زولانه شده مره به بندی خانه هرات بردن. یک سال ده بندیخانه هرات بودم . چند نفر بندی را از هرات به کابل روان میکردن، مرا هم با آنها به کابل فرستادن . حالا ده سال اس که در این جا گشنه وبی پرسان افتادیم."
به من از بالا تا پایان نگاه کرده با لهجه غمناک گفت: " تنها نام من جنت اس اما همه عمرم را در دوزخ تیر کردم." چند لحظه خاموش ماند و بعد به پیچاندن کلوله های پشم شروع کرد تا کلوله یک پاوه پشم های جر شده را تمام کند. هیچ کس نمیتواند منکر این حقیقت شود که خانواده یحیی و نوکران شان در این پادشاهی بی پرسان با سرنوشت فرزندان اصیل این وطن چگونه بازی کرده اند. قاتلان، جنایتکاران و داله ماران خود آنها بودند که با چل و فریب و دامهای مخفی، فجایع و ظلمهای ناروایی را که خود مرتکب میشدند، بدوش دیگران می انداختند. اما اگر در این شهر بی پرسان اعضای میز مدور پادشاهی کار درست انجام میدادند، نوکران شان هم خود را اصلاح میکردند به گفته سعدی:
اگر زباغ رعیت ملکی خورد سیبی              برآورندغلامان او درخت از بیخ
و یا این مثل مشهور پشتو: اوبه چی د پاسه خړی وی ښکته هم خړی راځی

ابراهیم اوف در لمبه های آتش
در تعمیر کوچک که بزرگان ما کوته قفلی بودند، همرای شان یک روسی نیز بندی بود. این روسی در زمان سلطنت امان الله خان در افغانستان پناهنده سیاسی شده بود. او نیکلا تورگنیف نام داشت، او در زمان سلطنت امان الله خان و حبیب الله کلکانی در ضرابخانه مصروف کار میکرد. نیکلا تورگنیف خودش میگفت: " مرا روز کشته شدن نادر خان دستگیر کردند." هاشم خان صدراعظم  او را بخاطری در زندان نگهداشته بود که او در کار های تخنیکی و فعال ساختن تمام ماشین ها، مانند شعبه آهنگری، شعبه تکمه سازی ، خرادی، ندافی و وسایل برقی و آسیای برقی زندان دهمزنگ بسیار وارد بود. تورگنیف از یک چشم قیچ، یک آدم چاق و کلوله سرخه  و پنجه های دستش مانند انبوربود ، بینی نازک و بلند، صورت چمبلک که همیشه آنرا پاک میتراشید. عینک های سیاه اما در وقت کار عینک های سفید نمبر دار به چشم میکرد. در میان زندانیان دهمزنگ نیکلا به ابراهیم اوف شهرت داشت.
ابراهیم اوف زیاد شراب مینوشید. از طرف مدیر عمومی صنعتی زندان هفته وار شش بوتل شراب بنام تیل ماشین های صنعتی اختصاص داده شده بود. اگر برایش شراب نمیدادند، بکار نمیرفت و یا ماشین ها را خراب میکرد. ابراهیم اوف به مدیر عمومی صنعتی زندان همیشه میگفت: " تا زمانیکه فابریکه مرا چالان نکنی، فابریکه صنعتی شما چالان نمیشود." برای ابراهیم اوف چند روز شراب ندادند، او هم بکار نرفت و از خوردن نان هم ابا ورزید، او از ماندن در زندان به تنگ آمده واز خیاط خانه یک مقدار تکه های قیچی شده را با خود آورده و در گوشه اطاق خود انبار کرده بود. یک روز که برف باریده و هوا بسیار سرد بود. ابراهیم اوف یک ورقه عرض را بدست سردار باشی به مدیر زندان فرستاد که در آن نوشته بود:" امسال سال سیزدهم است که زندانی استم، اگر تا فردا آزاد نشوم مجبور خود را میکشم."
او در وقت تعیین شده از زندان آزاد نشد، دروازه اطاق خود را از داخل بسته وآنرا از داخل میخ  کرده بود. توته های تکه را تیل خاک زده و با گوگرد آنها را به آتش کشید. ابراهیم اوف خود را در بستر زیر لحاف خوابیده بود و لحاف را دور سر خود پیچانده بود. اطاق او یک کلکینچه کوچک  با میله های آهنی و جالی بطرف تحویلخانه عمومی شعبه صنعتی داشت. حویلی تعمیر کوچک و تحویلخانه عمومی را پر از دود شده بود. انضباطه و چوکیداران از واقعه خبر شدند. در تمام زندان آوازه شد که تحویلخانه آتش گرفته است. انضباطها و عسکرها از وارخطایی دروازه تحویل خانه را شکستادند. از شدت دود کسی داخل تحویلخانه شده نمیتوانست. با زحمت بسیار داخل تحویلخانه شده و آنرا کنترول کردند و متوجه شدند که آتش سوزی در آنجا نیست و دود از عقب تحویلخانه از کلکینچه اطاق ابراهیم اوف به تحویلخانه وارد شده است.
در این وقت مدیر عمومی زندان عبدالخالق هم آمد، او مطمئن شد که دود از کلکین اطاق ابراهیم اوف می آید. وقتیکه آنها همه به اطاق ابراهیم اوف رسیدند، دروازه او قایم بسته بود، با زور و فشار نتوانستند دروازه را باز کنند. مدیر عمومی زندان امر کرد:" دروازه را بشکنید! و همین امروز نجار باید یک دروازه جدید بسازد." دروازه را شکستند داخل اطاق شده کلکین را باز کردند. همه متوجه شدند که یک گوشه لحاف ابراهیم اوف هم آتش گرفته بود. ابراهیم اوف را از اطاق به حویلی کشیدند. او از تنفس دود بیحال شده و حرکتی در او نبود، رنگش پریده و صورتش بی رمق به نظر میرسید. داکتر آمد و بعد از معاینه گفت:" او زنده است نمرده."
مدیر عمومی زندان که کلمه زنده را از زبان داکتر شنید، بسرعت از آنجا رفت و چند دقیقه بعد با یک انضباط دوباره آمده، ابراهیم اوف را صدا زد: "بلند شو! مه فابریکه تره چالان میکنم ! بعد از آنکه وضع ابراهیم اوف بهتر شد، مدیر زندان به او وعده کرد که تا زمانیکه مه فابریکه تره چالان نکنم، تو فابریکه مره چالان نکو."
بعد از آن مدیر زندان دور از زندان نزدیک آسیای برقی یک اطاق برایش داد که از طرف شب عسکر از او مراقبت میکرد و روز ها به فابریکه صنعتی زندان میرفت تا ماشین ها را چالان کند. آز آن روز به بعد رفتارش با ابراهیم اوف به بسیار محبت آمیز بود. برای فعال ساختن تمام ماشین های صنعتی زندان فقط یک نیکلا تورگنیف بود، اگر او میمرد؟ یک انسان بخاطر فعال نگهداشتن ماشینها سیزده سال را در زندان گذشتانده بود. وارث قارون هاشم خان صدراعظم بخاطر مفاد شخصی خود نه برای یک انسان زندگی آزاد را اجازه میداد و نه بجز اعضای خانواده خود به دیگران به چشم انسان مینگریست.


 

اخبار روز

21 قوس 1398

BBC ‮فارسی - صفحه افغانستان

کتاب ها