واسلو هاول: قدرت بی قدرتان۰ بخش چهارم

(شما تنها زمانی به قدرت نیاز دارید که قصد انجام کار مضری را داشته باشید؛ در غیر این صورت عشق  برای انجام هر کاری کافیست۰ "" چارلی چاپلین"" ) هاول نقد و بحث خود را از ایدئولوژی و نظام توتالیتر و سبزی فروش چنین ادامه می دهد:

ایدئولوژی یکی از ستون های ثبات درونی نظام است؛ اما این ستون بر اساس لرزان دروغ بنا شده است۰ به همین دلیل فقط تا زمانی کار آمد به نظر می رسد که آدمی به زندگی در دروغ ادامه دهد؛ حال تصور کنیم که یک روز چیزی در سبزی فروش ما سر به طغیان بگذارد و شعارهایش را برای به دست آوردن دل مقامات بالاتر از خود دیگر آویزان نکند؛ و از این پس در انتخابات که در واقع انتخابات نیست؛ شرکت نکند؛ حالا دیگر در نشست ها؛ آنچه را که به نظرش می رسد به زبان می آورد و حتا نیرویی را در خود می یابد که با هر کسی که خود بر پایۀ وجدانش بخواهد؛ اعلام همبستگی کند۰ سبزی فروش ما با این طغیان؛ خود را از "" زندگی دروغ"" بیرون می کشد؛ آیین و مناسک رایج را به کنار می نهد؛ قواعد بازی را به هم می زند و هویت و حرمت سرکوب شدۀ خود را باز می یابد و آزادی خویش را متحقق می کند۰ طغیان او اقدامی برای "" زندگی راستی"" خواهد بود۰ در مقاله ای که در روزنامۀ لوموند( ۱۸ دسامبر ۲۰۱۱) به مناسبت در گذشت هاول منتشر شد؛ آدام میشینگ به یاد می آورد وقتی نامۀ هاول به هوساک به دستش رسید؛ با هیجان زیاد به تکثیر و پخش آن پرداخت۰ تأثیر انتشار "" قدرت بی قدرتان"" ؛ بر ناراضیان اروپای شرقی ابعادی بس وسیع تر و عمیق تر داشت۰ زبیگنیو بوژاک یکی از فعالان سندیکای همبستگی در لهستان در گفتگویی با پل ویلسون مترجم انگلیسی "" قدرت بی قدرتان"" گفت: مقاله را ما در کارخانۀ اورسوس در سال ۱۹۷۹ دریافت کردیم۰ این زمانی بود که ما حس می کردیم به بن بست رسیده ایم۰ ما با الهام از موفقیت " کر" مدام در مغازه ها؛ با مردم صحبت می کردیم؛ در میتینگ ها شرکت می کردیم و سعی داشتیم حقایق را در مورد کارخانۀ اروسوس؛ در مورد کشور و در مورد سیاست به مردم بگوییم۰ ولی زمانی فرارسیده بود که مردم می پنداشتند ما دیوانه شده ایم۰ می پرسیدند چرا این کار را می کنیم؟ چرا چنین خود را به خطر می اندازیم؟ کار ما بی نتیجه بود و خود نیز به شک افتاده بودیم که آیا این کار عبث نیست؟ از خود می پرسیدیم آیا نباید راه و روش دیگری پیدا کنیم؟ در همان زمان مقالۀ هاول به دستمان رسید۰ با خواندنش به پایه های فکری کارمان پی بردیم۰ روحیۀ ما با خواندن این مقاله تقویت شد؛ و فعالیت های مان را ادامه دادیم۰ یک سال بعد؛ در ماه اوت ۱۹۸۰؛ معلوم شد که حزب و مدیریت کارخانه از ما می ترسند؛ و کارمان اهمیت داشته است۰ و مسئولان در ما رهبران یک جنبش را می دیدند۰ وقتی به پیروزی سندیکای همبستگی و منشور ۷۷ فکر می کنم در این پیروزی تحقق پیش بینی های هاول در "" قدرت بی قدرتان ""را می بینم۰ قدرت بی قدرتان را من یکی از با ارزش ترین و عمیق ترین مقاله های می دانم که در این اواخر خوانده ام۰ در کشور ما یعنی افغانستان که مردم و حتا بسیاری از تحصیل کرده ها امید خود را از دست داده اند و مشغول کار و بار زندگی شخصی خود هستند و آینده را کاملأ سیاه و مکدر می بینند۰ ولی هاول به ما این پیام را می دهد که نباید ناامید شد و نباید ما سرنوشت خود را به دست یک اقلیت خود کامه و عوام فریب بدهیم۰ بدون شک اگر اکثریت خاموش و ترسو و ناامید به قدرت بی مانند خود پی ببرند و بدون جنگ و خشونت اما با عدم همکاری با نظام یا رهبران و سران فاسد و مستبد خود می توانند قدرت دروغین آنان را به گونۀ جدی به چالش بکشند و حتا برای همیشه از شر شان خلاصی یابند۰ بی قدرتان اگر اعتماد به نفس و آگاهی داشته باشند چون اقیانوس مواج و پر قدرتی قادرند همۀ خس و خاشاک را به زباله دان تاریخ بسپارند و خود قدرت را به دست بگیرند۰ البته این کار سادۀ نیست؛ زیرا در وهلۀ نخست باید امید و آگاهی را ایجاد نمود و این کار بزرگ وظیفۀ آن گروه از روشنفکرانی هستند که خود به آگاهی و شناخت و درک لازم رسیده باشند۰ البته من امیدوارم که با خواندن مقالۀ قدرت بی قدرتان تعدادی به عمق آن پی ببرند و حداکثر استفاده را از آن بکنند۰ هاول در توصیف نظام کشورش در "" قدرت بی قدرتان"" می نویسد: گویی ایدئولوژی با مصادرۀ قدرت؛ خود بدل به دیکتاتور شده است۰ و گویی تئوری؛ آیین یا ایدئولوژی است که به خودی خود سرنوشت افراد را تعیین می کند و نه بر عکس۰ و دقیقأ به دلیل سرشت مشابه همۀ نظام های ایدئولوژیک؛ اندیشۀ هاول امروز به کار فعالان جامعۀ مدنی در افغانستان می آید۰ آن هایی که تصمیم گرفته اند در راستی زندگی کنند۰ ( جا دارد که از بانو لادن برومند در اینجا سپاسگزاری نمایم که این متن را در اختیار علاقه مندان قرار داده است)  و اما آغاز مقالۀ قدرت بی قدرتان که توسط زنده یاد واسلاو هاول به رشتۀ تحریر در آمده است: هاول با این جمله ها سخنش را شروع می کند: شبحی بر فراز شرق اروپا در گشت و گذار است؛ شبحی که در غرب "" نارضامندی"" نام گرفته است۰ این شبح؛ به ناگهان از آسمان فرود نیامده؛ بلکه بیان طبیعی و نتیجۀ ناگزیر دورۀ تاریخی کنونی نظامی است که در بستر آن شکل گرفته است۰ در زمانی به وجود آمده است که نظام حاکم؛ به هزار و یک دلیل؛ دیگر اتکایش صرفأ بر اعمال یک قدرت خود کامه و تام و خشن نیست؛ یعنی چندان که هیچ ساز مخالفی را برنتابد۰ اما در عین حال؛ این نظام به لحاظ سیاسی به چنان جمودی دچار شده که امکان بروز چنین ناسازگاری هایی را در ساختارهای رسمی اش؛ به شکل دراز مدت؛ تقریبأ ناممکن می کند۰ آیا در توان و امکان این ناراضیان هست که چون افرادی بیرون از ساختارهای قدرت؛ و به نوعی در موقعیت "" شهروندان درجه دو"" تأثیری در جامعه و نظام اجتماعی داشته باشند؟ آیا می توانند چیزی را عوض کنند؟ اما این "" ناراضیان کیانند؟ موضع شان از کجا مایه می گیرد و چه اهمیتی دارد؟ محتوای فعالیت های مستقلی که بر پایۀ آن گرد آمده اند؛ چیست و در عمل تا چه اندازه امکان موفقیت دارند؟ آیا می توان مفهوم "" اپوزیسیون"" را برای آنان به کار برد؟ اگر آری؛ وجود چنین "" اپوزیسیونی"" در چارچوب این نظام به چه معناست؟ چه می خواهد این اپوزیسیون و خواست هایش بر چه پایه ای استوار است؟ آیا به طور کلی؛ در توان و امکان این "" ناراضیان "' هست که چون افرادی بیرون از ساختارهای قدرت؛ و به نوعی در موقعیت "" شهروندان درجه دو"" تأثیری در جامعه و نظام اجتماعی داشته باشند؟ آیا می توانند چیزی را عوض کنند؟ به نظر من اندیشیدن در پرسش ها؛ یعنی اندیشیدن در باب توانایی هایی که "" بی قدرتان"" دارند؛ نمی تواند جز از راه تأمل در طبیعت نظامی آغاز شود که "" بی قدرتان"' در آن عمل می کنند۰ اغلب نظام ما را نظامی دیکتاتوری می دانند؛ یعنی همچون دیکتاتوری بوروکراسی سیاسی در جامعه ای از نظر اقتصادی و اجتماعی یکدست۰ من از این نگرانم که مفهوم دیکتاتوری؛ که به جای خود کاملأ قابل درک است؛ بیش از آنکه به ماهیت واقعی قدرت سیاسی در این نظام روشنی بخشد؛ به تاریک تر کردن آن بینجامد۰ پس معنای این مفهوم چیست؟ مفهوم دیکتاتوری در ذهنیت ما؛ سنتأ؛ در ربط با رویکرد گروهی اقلیت در یک کشور است که با توسل به خشونت بر اکثریت جامعه چیره می شود۰ گروهی کوچک از افراد مصمم که آشکارا متکی به ابزارهای مستقیم قدرت است و از نظر اجتماعی؛ به آسانی می توان آن را از اکثریت تحت سلطه تمیز داد۰ این تعریف "" سنتی"" و "" کلاسیک"" از نظام دیکتاتوری؛  خود به خود با این فرضیه نیز همراه می شود که دیکتاتوری؛ امر موقتی؛ از نظر تاریخی گذرا و بی رگ و ریشه است۰ و چنین به نظر می رسد که موجودیت آن به نحو تنگاتنگی وابسته به وجود بنیانگذاران نظام است۰ به طور کلی؛ بیشتر بعد و معنای محلی دارد؛ و قدرت آن مستقل از ایدئولوژی که در خدمت مشروعیت اوست؛ در نیروهای مسلح ارتش و پلیسی است که در اختیار دارد۰ بزرگترین خطر از نظر نظام دیکتاتوری؛ این امکان است که کسی پیدا شود مجهزتر و قدرت مندتر از او بتواند گروه مسلط را بر اندازد۰ ""دیکتاتوری پساتوتالیتر"": به نظر من نگاهی از بیرون کافی است تا دریابیم نظامی که ما در آن زندگی می کنیم با دیکتاتوری های نوع "" کلاسیک"" همانندی اندکی دارد۰ ۱-- نظام ما محدود به یک کشور نیست؛ بلکه به عکس جزئی از بلوک عظیم و زیر سلطۀ یکی از دو ابرقدرت موجود است۰ اگرچه این نظام ویژگی های تاریخی و بومی خود را دارد؛ اما گسترۀ این ویژگی ها به نحو بنیادی تابع عوامل مشترک در کل بلوک است۰ این نظام در همه جا؛ نه فقط بر اساس همان اصول و ساختار طراحی شده توسط ابرقدرت مسلط بنیاد گرفته؛ بلکه افزون بر این؛ در هر یک از این کشورها  به شبکه ای از ابزار دستکاری مجهز شده است که توسط این ابر قدرت بر پا شده و کاملأ از منافع او تبعیت می کند۰ این وضعیت؛ در این دنیای تعادل هسته ای میان ابرقدرت ها؛ به این نظام؛ در مقایسه با دیکتاتوری های "" کلاسیک"" امنیت خارجی نامعمولی ارزانی داشته است: بسیاری از بحران های محلی؛ که در یک کشور جدا؛ می تواند به تغییر نظام منجر شود؛ در اینجا با مداخلۀ دیگر نیروهای این بلوک (شرق) بر طرف شدنی است۰ ۲--- یکی دیگر از ویژگی های دیکتاتوری های "" کلاسیک"" نداشتن رگ و ریشۀ تاریخی است۰ بسیاری از آن ها همچون هیولایی تاریخی ؛ نتیجۀ تصادفی روند های اجتماعی که خود نیز تصادفی اند؛ و یا به خواست توده پدید می آیند۰ این مسلمأ در بارۀ نظام ما صادق نیست۰ هر چند در اثر مجموعۀ تحولات؛ از جنبش های اجتماعی آغازینی که بستر اجتماعی و فکری اش بوده؛ فاصله گرفته است( منظور هاول جنبش های کار گری و سوسیالیستی قرن نوزده است) با وجود این؛ اصالت این جنبش ها در قرن گذشته؛ بی تردید نشان دهندۀ آن است که رگ و ریشۀ تاریخی دارند۰ و این پایۀ بس محکمی بود که این نظام توانست؛ پیش از تحول تدریجی اش در جهت واقعیت اجتماعی و سیاسی کاملأ نوینی که امروز دارد؛ بر آن تکیه کند۰ با چنین مختصاتی است که این نظام به گونه ای استوار؛ در ساختار جهانی و عصر مدرن ادغام گشته است۰ تفسیر درست از تضادهای اجتماعی در آن دوره و جنبش های آغازین ناشی از آن تضادها نیز رگ و ریشه های تاریخی خود را داشته اند۰ اینکه در نطفۀ این؛ تفسیر درست از خود بیگانگی هیولاواری که بعدها رخ نمود؛ از پیش به صورت ژنتیکی وجود داشته یا نه؛ اهمیت چندانی در این بحث ندارد؛ به علاوه خود این عامل نیز که تحت تأثیر حال و هوای زمانه؛ رشد طبیعی یافت؛ به نوعی "" رگ و ریشه های"" خودش را داشت۰ وانهادن ذهن و ضمیر به مقامات بالا از ملزومات این ایدئولوژی و ناشی از اصل یکی شدن مرکز قدرت و مرکز حقیقت است۰ ۳--- میراث این "" تفسیر درست"" اولیه؛ ویژگی دیگری نیز دارد که نطام ما را از انواع دیکتاتوری های مدرن دیگر متمایز می کند: این نظام دارای ایدئولوژی است که به نحو بی مانندی ساده و فشرده؛ به لحاظ منطقی سازمان یافته؛ قابل فهم برای همگان و طبیعتی منعطف دارد که به خاطر پیچیدگی و مبهم بودنش؛ شکل یک مذهب زمینی به خود می گیرد؛ این ایدئولوژی برای تمامی پرسش های فرد پاسخ حاضر و آماده ای در آستین دارد؛ نمی توان فقط تکه هایی از آن را پذیرفت؛ اما زمانی که به تمامی پذیرفته شد؛ عمیقأ در وجود آدمی رسوخ پیدا می کند۰ در دوران بحران یقین های متافیزیکی و وجودی؛ و از خود بیگانگی و از دست دادن ریشه ها؛ در دورانی که به نظر جهان از معنا تهی شده است؛ این ایدئولوژی ضرورتأ از نیروی جاذۀ سحرآمیز ویژه ای برخوردار است که از این پس؛ ""سرپناهی"" به آسانی دست یافتنی در اختیار فرد می گذارد۰ تنها کافی است که فرد آن را بپذیرد تا همه چیز روشنی یابد؛ زندگی معنا پیدا کند و رمز و رازها؛ پرسش ها؛ ناخشنودی و تنهایی از افق زندگی اش دور شوند۰ البته فرد در مقابل این "" سرپناه"' ارزان؛ بهای گرانی می پردازد؛ او از عقل و آگاهی و مسئولیت خود دست می شوید۰( البته لازم به یاد آوری است که این خصوصیات ایدئولوژی را که هاول برمی شمارد در دین به گونۀ وحشتناکش نیز موجود است؛ یعنی باورهای خشک دینی مانند ایدئولوژی خرد و آگاهی و روحیۀ پرسشگری را از انسان سلب میکند و انسان را به یک موجود بی خاصیت و از لحاظ فکری عقیم و تنبل تبدیل می سازد۰ دین بر خلاف ایدئولوژی های مدرن رگ و ریشه ای بس عمیق تر داشته ومانند ایدئولوژی برای هر پرسشی پاسخی در جیب دارد۰ بنابر این مبارزه و گلاویز شدن با دین به علت پیروان  وقدرت زیاد بی نهایت مشکل و خطرناک می باشد ولی با وجود این چون دین با زمان ناسازگار است و قادر نیست به پرسش های نسل جوان امروز پاسخ درست و منطقی بدهد؛ ضعیف و ناتوان هست و ما باید از همین زاویه نقد و مبارزه را آغاز نماییم و تردیدی نیست که با آگاهی و روشنگری از پس این کار خطیر بر می آییم؛ به شرطی که ترس و سازشکاری را کنار بگذاریم) (چرا که وانهادن ذهن و ضمیر به مقامات بالا از ملزومات این ایدئولوژی و ناشی از اصل یکی شدن مرکز قدرت و مرکز حقیقت است) وضعیت ما؛ پیوند مستقیم دارد با دین سالاری روم شرقی( قیصر-- پاپ) جایی که بالاترین مقام ناسوتی با بالاترین مقام لاهوتی یکی می شوند۰) در واقع با این همه؛ این ایدئولوژی -- دست کم در بلوک شرق؛ دیگر آن نفوذ عظیم را در فرد ندارد( شاید به جز در روسیه که روحیۀ رعیت مآبی با اطاعت کورکورانه و نگاه قدری به قدرت و یکی انگاشتن  خود با خواسته های قدرت هنوز دست بالا را دارد؛ با روحیۀ وطن پرستی شهروندان قدرتی بزرگ ترکیب شده و منافع امپراتوری؛ سنتأ بالاتر از منافع فردی است۰ اما این اهمیت چندانی ندارد؛ چون ایدئولوژی وظایفی را که در نظام ما به عهده دارد؛ به این موضوع خواهیم پرداخت؛ به نحو اعجاب انگیزی به انجام رسانده است؛ و دقیقأ به این دلیل که نقش ایدئولوژی همین است۰ ۴--- تکنیک اعمال قدرت در دیکتاتوری های سنتی؛ ضرورتأ در برگیرندۀ برخی عوامل پیش بینی نشده است۰ ساز و کار های قدرت در بیشتر مواقع؛ چندان محکم و استوار نیستند و زمینۀ اعمال قدرت به شکل تصادفی و دلبخواهانه بسیار گسترده است۰ هنوز عوامل اجتماعی-- روانی و نیز برخی عوامل واقعی دیگر وجود دارد که امکان مقاومت در مقابل قدرت را به شکل گوناگون فراهم می کنند۰ خلاصه؛ هنوز حلقه های ضعیف بسیاراند و می توانند پیش از آنکه مجموعۀ ساختارهای قدرت فرصت تثبیت خود را بیابند؛ از هم بگسلند۰ تحول ۶۰ ساله این نظام روسیه شوروی و تحول پیش از ۳۰ سالۀ آن در بلوک شرق( برپایۀ مدل های ساختاری که از مدت ها پیش توسط استبداد روسی ایجاد شده) بر خلاف نظام های دیکتاتوری؛ ساز و کار های کامل و ظریفی برای دستکاری مستقیم و غیر مستقیم کل جامعه ابداع کرده است که امروز به عنوان پایگاه"" فیزیکی"" قدرت؛ کیفیت کاملأ نوینی دارد۰ کارایی این مکانیسم به نحو چشم گیری بیشتر شده است؛ زیرا نباید فراموش کرد که دارایی های دولت و تمرکز ادارۀ کلیۀ وسایل تولید؛ امکاناتی بی سابقه و کنترل ناپذیر در اختیار ساختار قدرت می گذارند تا در همین ساختار ها سرمایه گذاری کند( به عنوان مثال در دستگاه اداری پلیس) و موقعیت اش همچون یگانه کار فرما این امکان را به او می دهد که به آسانی؛ بر کلیۀ شهروندان چیره شود۰ ۵--- اگر دیکتاتوری های "" کلاسیک"" ؛ با حال و هوای شور انقلابی؛ قهرمانی؛ روحیۀ فداکاری و انواع خشونت های احساساتی نیز مشخص می شوند؛ در اردوگاه شوروی آخرین ته ماندۀ این حال و هوا مدت هاست که از میان رفته است۰( تشخیص کاملأ درست) این بلوک مدت هاست که دیگر چهار دیواری جدا از دنیای متمدن و پیشرفته وبی اعتنا به روندهای جاری در آن نیست۰ به عکس؛ همچون بخش جدایی ناپذیر در رقم زدن سرنوشت کلی آن مشارکت دارد۰ به طور مشخص؛ این بدان معنی است که جامعۀ ما شاهد استقرار همان پایگان ارزشی است که در کشور های پیشرفتۀ غربی حاکم است( و همزیستی طولانی مدت آن با دنیای غرب سرعت بیشتری به این پدیده داده است) در واقع؛ این بدان معناست که با شکل دیگری از جامعۀ صنعتی ومصرفی مواجه ایم؛ با تمامی پیامدهای اجتماعی؛ فکری وروانشناختی آن۰ و بدون توجه به این بعد ماجرا ؛ ماهیت نظام ما قابل فهم نیست۰ طبق این مقایسۀ کاملأ سطحی؛  تفاوت های عمیق میان این نظام از نظر ماهیت قدرت؛ با نظامی که سنتأ آن را با مفهوم دیکتاتوری توضیح می دهیم؛ چنان آشکار است که صرفأ برای رفع نیاز این بحث؛ ترغیب می شوم نام ویژه ای بر آن بگذارم۰ بنابر این این نظام را از از این پس؛ "" پساتوتالیتر خواهیم نامید؛ با علم به اینکه این مفهوم دقیق نیست؛ اما مناسبتر از این چیزی به نظرم نمی رسد۰ قصدم از افزودن پیشوند "" پسا"" این نیست که نظام ما دیگر توتالیتر نیست؛ بلکه می خواهم بگویم نسبت به دیکتاتوری های "" کلاسیک"" توتالیتر که معمولأ مفهوم توتالیتاریسم را برای آن ها به کار می گیریم؛ نوع دیگری از نظام های توتالیتر است۰ وضعیتی که از آن سخن گفتم؛ چیزی جز مجموعۀ عوامل تعیین کننده و نوعی چارچوب برای پیدایش و تأسیس قدرت در نظام پساتوتالیتر نیست۰ حال کوشش خواهم کرد تا برخی از جنبه های آن را روشن تر سازم۰ ( گرفتن آزادی از مردمی که نمی خواهند برده باشند سخت است؛ اما آزادی دادن به مردمی که می خواهند برده بمانند سخت تر است۰ "" مارتین لوتر کینگ"" )

اخبار روز

23 عقرب 1398

BBC ‮فارسی - صفحه افغانستان

کتاب ها