خاطرات زندانی بخش پانزدهم

دیوانگان  زجر دیده سیاسی
در زندان دهمزنگ یک تعداد زندانیان سیاسی بودند که در اثر زجر ها و شکنجه های زیاد و همچنان تحمل گرسنگی اعصاب خود را از دست داده و همه در یک اطاق که به دراز خانه دیوانگان مشهور شده بود ، زندانی بودند.

زندانیان سیاسی قلعه جدید شامل دو گروه میشدند. یک گروه که صحت خود را بخاطر شکنجه و عذاب از دست داده و هیچگونه جرم سیاسی نداشتند، فقط  با بهتان  بنام زندانی سیاسی در زندان بسرمیبردند. در دراز خانه دیوانگان کسانی هم بودند که خود را نعوذ بالله (ربع مسکون) (شاهنشاه دو جهان) پنداشته و دعوای خدایی و مهدی آخر زمان را میکردند.
در یکی از روزها بندی جدیدی را از مناطق جنوبی آوردند که جهان گل نام داشت و قسمت زیاد عمر خود را در هندوستان گذشتانده بود، موهای سر و ریش بروتهایش چنان دراز، جر وببر بود که انسان از دیدن چهره اش میترسید. جهان گل برای حاکمیت بالای اجنات قصیده پخته کرده بود و در حال قصیده پخته کردن، چنان دیوانه شده بود که دعوا داشت (مهدی آخر زمان) است. جهان گل را هم در دراز خانه دیوانگان انداختند. او یک بیرق سفید هم داشت که روی آن نوشته شده بود « جهان گل مهدی آخر زمان پیدا شده است».
وقتی او بیرق پیغمبری خود را  در دراز خانه دیوانگان بالای سرش بلند کرد. قبل از او دیوانه دیگری بنام فضل خدا  در دراز خانه دعوای پیغمبری داشت. فضل خدا اصلاٌ اهل بخارا بود که به افغانستان هجرت کرده و در مزار شریف او را  بنام جاسوس روس دستگیر و بعد او را به زندان دهمزنگ فرستاده بودند.
در قلعه جدید تمام زندانیان سیاسی خبر شدند که یک بندی سیاسی جدید را آورده اند که خود را مهدی آخر زمان میداند. فضل خدا که از جهان گل خبر شد و بیرق او را دید، بیرقش را پاره کرده و سرش را شکستاند که از آن خون جاری شد. دیوانگان دراز خانه به دو قسمت شدند یک تعداد بطرفداری یکی و یک تعداد بطرفداری دیگری آمادگی خود را اعلام کرده و بجان همدیگر به زد و خورد آغاز کردند. هردو گروه تلاش داشتند که پیغمبری، پیغمبر خود را به اثبات برسانند و پیغمبر طرف مقابل را منسوخ اعلان کنند.
در اثر جنگ ودعوا و قالمقال دیوانگان، مبصر و انضباطان آمده و علت جنگ و دعوا را پرسیدند. در این وقت در دراز خانه دیوانگان سایر بندیان سیاسی نیز تجمع کرده و هرکسی که علت جنگ آنها را میشنید، آنها مسخره کرده و میخندیدند.
مبصر از فضل خدا پرسید: " تو چرا سر جهان گل را شکستاندی و بیرقش را پاره کدی؟ او برایش گفت: " در یک اطاق هیچ وقت دوپیغمبر پیدا نشده" و گفت: " چند سال است که مه پیغمبر برحق و به سر زنده استم و حالی یکی آمده و دعوای پیغمبری میکنه"
مبصر از جهان گل پرسید:"تو گپ های فضل خدا را شنیدی، تو چه میگی:"او در حالیکه خونهای سرش به رو و ریشش روان بود یک دیوانه دیگر را که نامش منده گل بود و او هم دعوای غوثیت داشت، نزد خود خواسته و از او پرسید: " تو قضاوت کو که مه پیغمبر استم یا او؟" منده گل از شنیدن این خبر از خنده روی اتاق لوت میزد، با دهن پر ازخنده گفت: " اگر ما ده همی اطاق همه پیغمبر شویم امت های ما کیست؟ مبصر صاحب برای ما نان!" باقی زندانیان که این حرف او را شنیدند، همه خندیدند. مبصر و انضباط ها همه رفتند.
من از دیدن این صحنه غم انگیز زندانیان بیچاره سیاسی که در اثر شکنجه، شرایط ضیق و بد و گرسنگی اعصاب خود را از دست داده و دیوانه شده بودند، به ماهیت این شهر ناپرسان و دشمنی این پادشاهی با انسانیت بخوبی آگاه شدم. در اینجا آن زندانیان سیاسی زندانی بودند که اقاربی نداشته و در اثر لت و کوب و شکنجه اعصاب خود را از دست داد بودند. این زندانیان محکوم به مرگ تدریجی بودند و بالاخره در حال دیوانگی روزی مرگ به سراغ شان می آمد و چشم از دنیا میبستند .
من از یک زندانی پیر که پانزده سال زندان را پشت سر داشت، پرسیدم که: " چرا به دیوانگان دراز خانه نان نمیدهند؟ آنها همه بنام زندانیان سیاسی زندانی اند. "  او گفت: " در اینجا هر کسیکه جرم و دوسیه ندارد او را مجرم سیاسی میدانند. در گذشته برای هرکدام آنها روزانه دو نان میدادند، در آن وقت همه در شعبات صنعتی کار میکردند. اما حالا به آنها نان نمیدهند چون توان کار را ندارند و دیوانه شده اند و کسی پرسان آنها را هم نمیکند."
از طرف مدیر صنعتی زندان برای آنها بستر های سرجی داده شده بود. این بستر ها از دریشی های کهنه عسکران ساخته میشد که قبلاٌ توسط لاری ها از قشله های عسکری جمع آوری واصلاٌ بمنظور سوختاندن ارسال میشد. در داخل این لحاف ها و دوشک ها، پشم های خراب شده، تار های کهنه و بقایای تکه ها خیاطخانه انداخته میشد و بعد آنها را به بندیانی که بستره نداشتند توزیع میکردند. در دراز خانه دیوانه ها این بستره های سرجی هموار و پر از شبش و دیگر خزندگان بودند. من ده باشی ها و انضباطان را متقاعد ساختم که تمام بستر های دیوانگان باید به آفتاب کشیده شوند و دیوانه ها دراز خانه را پاک و جارو نمایند. صبح روز جمعه بود، من  با ده باشی ها و انضبطان یک جا به دراز خانه دیوانه ها رفتم، آنها بستره ها را به افتاب کشیدند و دراز خانه را پاک جارو کردند.
در این روز برای بندیان پایواز می آمد، ده باشی ها بندیان را به صدای بلند صدا میزدند و آنها را نزد پایواز شان میبردند. وقت آفتاب نشست بندی های قلعه جدید طبق معمول از اطاقهای خود برای قدم زدن به حویلی میرفتند. جهان گل غرق افکارخود لب جوی نشسته و اوراد مسخر سازی جنیات را زمزمه میکرد و بعد با اشاره بخود میگفت:" بیشک که من مهدی آخر زمان استم، بعد از من پیغمبری نمی آید و نه کسی دعوای پیغمبری کرده میتواند."
در این وقت بصورت غیر منتظره منده گل و فضل خدا هر دو آمدند، یک بندی سیاسی که در آنجا قدم میزد گفت:     " جهان گل چند لحظه پیش به هر کس میگفت که مه پیغمبر برحق و مهدی آخر زمان استم" . فضل خدا که این خبر را شنید، اوقاتش بسیار تلخ شد و گفت : "جهان گل حالی کجاس؟ که پیغمبری خوده برش ثابت کنم".  جهان گل و فضل خدا در مقابل هم قرار گرفتند و زندانی به هردویشان گفت: "مابین خود سر پیغمبری جنگ و جدل نکنید و برای پیغمبری خود دلیل و ثبوت آورده و معجزه خود را معلوم کنید. بعد از آن، دلیل هر که معقول و منطقی بود، او پیغمبر است." حرف بندی هنوز به پایان نرسیده بود که منده گل به عجله گفت: "مه هم دیشو از غوثیت راساٌ به پیغمبری رسیدم و معجزه پیغمبری خوده هم مالوم میکنم." جهان گل و فضل خدا که حرفهای پیغمبر سومی را شنیدند، هر دو حیران حیران به همدیگر نگاه کرده و خاموش ماندند. بعد از آن فضل خدا با تبسم گفت: "هیچ  شک نداروم که این دونفر هردو بچه های پیغمبر استند اما خود شان پیغمبر نیستند و من ایستاده در میدان، مهدی آخر زمان استم، بعد از دجال آمدیم و اورا میکشم." یک بندی از او پرسید:" تو دجال و خر اورا کجا پیدا کردی؟" او  خنده بلند کرده و به او گفت: "مه هر دورا پیدا کردم اما غم اینجه اس که امت ندارم که کمرم را بسته کند." زندانیانی که کنار جوی ایستاده بودند، به او گفتند: "تو امت میپالی ما همه امت تو استیم و تو هر چه بگویی ما آن کا را میکنیم او گفت: "امت ها! فضل خدا دجال اس و منده گل خر او!" بعد به دوش فضل خدا را سخت بغل کرده و چند دفعه  او را در آب جوی غوطه داد... آب بدهنش رفت و چرت و فکرش خراب شد و در حالیکه نفسک میزد به بندی های دیگر گفت:  " اگر مهدی آخر زمان امت های خوده ده او غوطه غوطه بته مام امت استم!"
شش سال بعد برادران جهان گل او را در زندان دهمزنگ پیدا کردند که بکلی دیوانه شده بود و دعوا داشت که مهدی آخر زمان است. او شش سال بنام زندانی سیاسی در زندان ماند اما در آخر ثابت شد که بخاطر خرابی اعصاب از خانه برآمده و بعد او را زندانی کرده بودند. با عرض وداد زیاد برادرانش، بالاخره از زندان آزاد شد. جهان گل وقتیکه با برادران خود از دروازه زندان خارج میشد، تعداد زیاد زندانیان با او خداحافظی کردند. فضل خدا برایش گفت :" حالی مه بیرق تره سر بستره ام بلند میکنم! مه مهدی آخر زمان استم!" او با خنده برایش گفت: " هیچ وقت مهدی آخر زمان نمیشی، تو هیچ امت نداری و ده پیغمبریت هم شک است."
در این وقت منده گل جهان گل را صدا کرده و یک بار دیگر دستهایش را بوسید و به آواز بلند برایش گفت: " تو که میری امتت را بری کی میمانی؟ مه خو امت هر پیغمبر نمیشم."
" مه مهدی آخر زمان پیغمبر برحق استم و تو امت صالح و نیک کردار مه استی در اینجه هیچ پیغمبری دیگه ره نمیگذاری." برادر بزرگ جهان گل با شنیدن این حرفها از دهن او، شروع به دو و دشنام دادن کرد:" خوار شوی، کافر شدی تو چه میگی؟ چپ شو گپ های چتی و چبوله و دیوانگی نزن. خوار شوی به زنجیرا سخت بستیت میکنم." او به تعجب او را از بالا تا پایان ورانداز کرده گفت: "مهدی آخر زمانه کسی به زنجیر قایم کرده نمی تانه؟"

 

اخبار روز

01 قوس 1398

BBC ‮فارسی - صفحه افغانستان

کتاب ها