کودکیی غارت شده

به پاس برگزاری روز کودک

کودکی یکی از مراحل عمر انسان است، مرحله ای که بسیاری از اساسات زندگی مادی و معنوی آدمی در آن بینان گذاشته شده و نسج میگیرد، مرحله ای که در آن بندگان خدا دنیای لذت بخش افسانوی، رویایی و خیال انگیز را به تماشا میگیرند، مرحله ای که هنوز در آن انسان قادر به شناخت و

حس کردن بدی ها و زشتی های جهان نمی میباشد و فقط همان پدیده ها را می خواهد داشته باشد که عواطف معصوم و خیلی نازک دورۀ طفولیت و کودکی آنها را تخیل میکند... آری طفولیت اولین مرحله از سه مرحلۀ ؛ کودکی، جوانی و پیری است که انسان با آن به ساختن و اعمار بخش مهمی از جهان ذهنی اش آغاز میکند، مرحلۀ کودکیی زندگی  انسان قدمۀ عمده درانکشاف حیات  آدم است.
و اما در کشور ما افغانستان از سال ها به این سو اکثریت کودکان ما، مرحلۀ کودکی را زندگی نمی کنند، اقشار و طبقات محروم، که اکثریت بلند جامعه را شکل می دهند، کودکان ایشان مرحلۀ اول زندگی ندارند، فقر، ناداری، ظلم و غارت، این مرحله را از آنان می دزد، رویا های کودکانۀ اطفال وطن ما قبل از آن که در ذهن و عقل کودک پدید آیند، دزدی می شوند، این اکثریت زندگی را با دیدار به زشت ترین های دنیای خدا آغاز میکند و رویا های کودکانۀ او غارت می شوند؛ برای او زندگی در دنیای خدا کار شاقه، خشت مالی کردن، چوب چلک از دشت ها و کوه ها، شخم زدن بر مزارع، صبح ها زود خواب شیرین را ترک کردن و به مزرعه برای کار دویدن، در شهر ها بوت رنگی کردن، از انبار های کثافات چیدن غذای های پسماندۀ شکم سیر ها، شستن شیشۀ موتر های ثروتمندان تن پرور، در شهر ها و روستا ها مورد تعرض و تجاوز قرار گرفتن، فروخته شدن، سرباز آدمکش ها گردیدن،  اخته شدن در کار مواد مخدر و بالاخره معتاد شدن، خرید و فروش بی غل و غش کودک و فروش اعضای بدن و ارگان های جسم او و.... بلی به این صورت است که مرحلۀ کودکی اکثریت کودکان سرزمین ما به یغما برده می شود، همچنان کودکان ما حین مهاجرت از وطن آبایی خویش در راه غربت، کودکی شان را از دست میدهند، کودک سرزمین من همین که دست چپ و راست خود را شناخت، بالغ انگاشته می شود، او دگر مثل یک شی می تواند برای هر  نیاز و امری کاربرد داشته باشد، کودک دختر همینکه سر بلند میکند تا رویا های کودکی اش را به تخیل بگیرد، خود را در آغوش یک دیو می بیند و دگر بالغ پنداشته می شود... به این صورت اکثریت قریب به عموم کودکان وطن ما در طرز زندگی خود "کودک" پذیرفته نمی شوند.
ژان پیاژای روانشناس معروف سویسی( 1896 – 1980 ) که آثار فراوانی دارد و مخصوصاً در چند اثر خود به  تتبع و تحقیق روان دورۀ کودکی انسان پرداخته و تألیف اختصاصی در بارۀ روانکاوی کودک بنام "روانکاوی کودک   La psychologie de l’enfant " هم به جا گذاشته است، در مورد آموزش کودک در دوران کودکی می نویسد که :«... چون کودک اصول اخلاقی خود را در سنین 5-6 سالگی کسب میکند...آموزش رسمی اخلاق در مکتب بالای اصول آموختۀ او زیاد تأثیری ندارد... کودک خُرد سال در دفاع روانی در برابر تهدیدات با والد همجنس خود، همانند سازی میکند و به این طریق معیار های را که در برابرش قرار میگیرند، در تۀ شخصیت خود نهادی می سازد، پس از تکمیل شخصیت کودک، در این مرحله، انتظار تغییر بزرگی در شخصیت او نمی رود...» به تصدیق خود "پیاژ ای" این درک او با تحقیقات روانکاوانۀ "زیگموند فروید" در بارۀ سیر تکامل روان کودک همخوانی دارد و به دوام تتبع قبلی خود نتیجه گیری میکند که : «...در واقع از همان سنین اولیه مشخص می شود که کودک در بزرگسالی خود فرد با وجدان خواهد بود یانه...» و پیاژ ای شناخت خود از درک کودک در بارۀ "اخلاق را چنین توصیف میکند :« ... در ختم این جریان، نزد کودک، اخلاق قضاوت آگاهانه در مورد خوبی یا بدی اعمال است...»
و باز پیاژ ای رشد اخلاقی کودک را در دو مرحله ارزیابی و تفکیک میکند؛ کودک در مرحلۀ"تابعیت" (6-9 سالگی) از بزرگان تقلید میکند و چشم دید و عینیت قاعدۀ کار اوست هر آنچه بزرگان به نام خوب و یا بد انجام میدهند، کودک نیز همان میکند یعنی از بزرگان تابعیت می نمایند و هر امرو نهی که بزرگان بکنند، کودک همان را انجام میدهد و گویا تعمیل میکند. قدم دوم مرحلۀ "استقلال اخلاقی" است، که کودک به خود اجاز میدهد، بر امر و نهی بزرگان کمی تردید کند و از آن فراتر برود، اما اساساتی که تا این جا در او نهادی شده اند، به جای خودش می ماند.
این نتایج تحقیق پیاژ ای میبن است که اگر کودک در این مرحله از اخلاق منزۀ طفولیتش محروم ساخته شود دگر کودکی از او ربوده می شود و نیز از او هویت سنی اش را حذف میکنند، که این پروسۀ دردناک را در مسیر زندگی تعداد زیاد کودکان کشور ما می توان دید.   
عوامل و اسبابی که  باعث غارت دوران کودکی کودک جامعۀ ما می گردد، از نظر من این ها خواهند بود:
- نظام اجتماعی مسلط عقب مانده که طبقات و اقشار مفت خوار را در موقعیت غالب قرار داده و روابط و شرایط غیرعادلانه و به ضرر و بر علیه کودک سرزمین ما را بر قرار ساخته و این وضعیت را یک امر طبعی و "مشروع ...!!" می نمایاند.
- عقب ماندگی اقتصادی زمینۀ عدم رشد فرهنگی جامعه را فراهم نموده و به این سبب والدین و بزرگان، کودک راهمانند یک بردۀ خداداد تصور میکنند.
- حاکمیت ها نیز موازی به تمایلات طبقات مسلط حرکت کرده و در تأمین حقوق کودک صرف در شکل و ظاهر، امور فورمولته را به اجرا می گذارند.
- چهل سال شرایط جنگی جهنم کودک بیچارۀ ما را هنوز هم سوزنده تر ساخته و این معصوم، نخستین موجودی است که آسیب های اولی جنگ را متحمل میگردد، عنصر مهمی که در این زمینه قابل تذکر جدی است درجۀ بلند خشونت، قساوت، بی رحمی و غیر انسانی بودن جنگی است که در کشور ما جریان دارد و سطح خشونت عمل در این جنگ ها از لحاظ زیر پا کردن اصول نخستین انسانی کمتر با دگر جنگ ها قابل مقایسه است و این مدار و ماحول باعث گردیده تا اهمیت کودک و حقوق او اصلاً در نظر نباشد، به همین جهت است که تعداد کثیر معیوبین که در جاده ها خویش را با زانو های شاریده و خاک آلود میکشند یا دست ندارند و یا چشمان شان را از دست داده اند و یا با چوب ها ی زیر بغل حرکت میکنند، همان کودکان دیروزاند که بخش مهم صف معیوبین جامعه را تشکیل میدهند و قبرستان های ما از گور ها و قبرک های کوچک و حزن انگیز مشبوع است
- قشرتازه به دوران رسیدۀ مافیایی، که در هر زمینه ای سلطۀ خود را پهن کرده است، فاقد فرهنگ کودکمداری است او فقط دُردانه های خود را در موتر های آخرین مودل با لباس های مارک و مکاتب شخصی لوکس که کامیابی و مونوگراف و شهادت نامه اش قابل خرید باشد، می پرورد، کودکان دیگر برای او اشیا و ابزار کار اند. طفل غریب با تماشای این صحنه ها و اوضاع گمان میکند که مکتبی و تحصیل کرده شدن، فقط مال همین ثروتمندان و طبقه و قشر است و لذا امید به دستیابی به موقعیت مهم اجتماعی را در خود سرکوب میکند.
- در کنار سایر عوامل و اسباب سد رشد کودک، بی امنیتی، بی ثباتی، آیندۀ مبهم و نامعلوم، وی را در حالتی قرار داده است که موقعیت فعلی اش را یک امر حقیقی پنداشته و در همین مسیر هویت تحمیلی را که بر او اعمال کرده اند، بپذیرد.
- جامعه ای که چهل سال است در خشونت کامل و تمام عیار دست و پا میزند، کودک را با روح خشونتمدار وخشونت زده بار می آورد  که غالباً این خشونت  از جو فامیلی بر او سرایت میکند  و همان است که این کودک  - که بزرگ فردا است - خشونت را یکی از ابعاد اساسی زندگی انسان می انگارد، او در تمام امور زور، قهر، تشدد و متوصل شدن به اعمال خشن و شدت عمل را یک روش معمول و عکس العمل اولی و تعیین کننده، می انگارد.
تنظیمی ها، مافیایی ها، سیاسیون ضد مردم به منظور حفظ شرایط ظالمانۀ موجود، که بهره کشی کودک در آن مجاز شمرده شده است، میان مردم و بخصوص کودکان تخم بغض، کینه و تنفر می پاشند، تا کودکان، پُر از عقده و کینه بار آیند تا بعداً از این کودکان در برابر مخالفان سیستم مافیایی خود استفاده کنند.
دشمنان خارجی ما با آغشته نمودن کودکان به جادوی تروریزم، آنان را به راحتی آمادۀ انفجار و انتحار میگرانند.
می بینیم که وقتی از کودک صحبت میکنیم، دامنۀ منافع و خوبی و بدی کودک تا کجا ها وسعت دارد، وقتی از نسلی مرحله ای از عمر و زندگی اش به سرقت برده می شود، پس لگدی و عاقبت آن برای کل جامعه سخت ناگوار خواهد بود، انسانی که از نخستین آشنایی اش با دنیای خدا فقط با خشونت و زشتی و سختی و مشقت چیز دیگر را نمی بیند و نمی شناسد، او تا آخر عمر به درشتی، انقیاد، بردگی و بالاخره به دوزخی بودن دنیا باور خواهد نمود و با دنیا همان خواهد کرد که با او شده است. 

پایان

اخبار روز

22 قوس 1398

BBC ‮فارسی - صفحه افغانستان

کتاب ها