خاطرات زندانی بخش نزدهم

نویسنده زنده یاد هاشم زمانی 
برگردان به فارسی معراج امیری
ه قرار داد جدید و تداوی دیوانه ها
بعد از حل مشکلات  من به به پهلوان بیردی و خدای رضا توضیح کردم که در آینده با دیوانه ها چگونه برخورد باید بنماییم.
هردو بمن گفتند: از بلایی که خلاصی نداری مجبور با خنده قبول کنی! میان ما و تو همو قرارداد قدیم اعتبار داره، من به آنها وعده کردم که چند روزی وقتی شما با تبنگ نان و دیگ های شوربا نزد دیوانه ها می آئید، منهم با شما یکجا می آیم،

تا زمانیکه آنها در تقسیم دوباره نان و شوربا عادت کنند. بعد از آنکه در این مورد با آنها به فیصله رسیدم، به دراز خانه دیوانه ها رفتم، چند نفر خواب و چند نفر نشسته بودند و با خود حرف میزدند، چند نفر هم با همدیگر میخندیدند. وقتی آنها متوجه آمدنم شدند، همه خندیده برایم گفتند: باز چرا آمدی؟ چه بلا ره ده جان ما میندازی؟ من برای شان گفتم : من از شما یک سوال دارم و سوالم اینست که شما چرا تبنگ نان را چور کردین و نفر اول که این کار را کرد کی بود؟ منده گل گفت: مه اول دو تا نانه از سر تبنگ گرفتم. سلطان به خنده گفت: اگه راستشه بگویم مه و فضل خدا هردوی ما تبنگی ره چنان به زور تیله کردیم که نانا یک طرف افتید و تبنگی طرف دیگه. باز چور و چپاول نانا  شروع شد و سر ما عید قربان شده بود. در این وقت یک دیوانه از جایش برخواسته به من نزدیک شد و دزدانه و آهسته بگوشم گفت: مه ده اتاقت زیر چهار پایی یک کلوله نان انداختیم. نام این دیوانه اسماعیل بود، او از جمله آن دیوانه هایی بود که شبانه بسیار گریه میکرد. او برایم گفت : مه هر شب تا صبح بیدار می باشم و فکر میکنم. من با شنیدن حرفهای اسماعیل بی اختیار خندیدم، او دستش را روی لبهایش گذاشته برایم گفت: هوش کنی که گپ مره به کسی نگویی، گپ مابین ما و تو، ای گپ مه گپ های خوش چتی نیس. سایر دیوانه ها که حرفهای اسماعیل را شنیدند، همه برایم گفتند: میدان خدا و راستیست به گپ های دروغ خلاص نمیشی، اسماعیل پت پت ده گوشِت چه گفت، زود برای ما بگو؟ من برایشان گفتم: اسماعیل به گوشم گفت که سر های همه ما شکسته، برو از یک جای تینچر پیدا کو! من از دراز خانه دیوانه ها برآمدم، متوجه شدم اسماعیل هم به تعقیبم  از دراز خانه برآمد اما منده گل دم دروازه او را قایم گرفته و برایش میگفت: کجا میری کت ما یک جای ده اطاق بشی، میخایی که کل تینچر ره ده سرو جان خود بزنی؛ تو بسیار هوشیار و سیانه به نظرت میرسی وفکر میکنی که ما دیوانای کم عقل استیم، سم صحیح همینجه کتی ما بشی، از جایت شور نخوری. منده گل اسماعیل را دوبار به زور داخل دراز خانه برد، بعد از پشت سر با صدای بلند به من گفت: از گیر ای بلای دیوانه خلاصت کدم. اسماعیل وقتی متوجه شد که من طرف اطاق خود روان استم، بلند صدا کرد: هوش کنی که گپهای پت مابین ماره به کسی نگویی، زود پس بیایی!
من داخل اطاق خود شده و زیر چارپایی را نظر انداختم،  چند نان بهم چسپیده کلوله شده آنجا به نظرم خورد و یک پشک مصروف خوردن یک گوشه ای از یک نان بود. پشک را از اطاق بیرون کشیده و اطاق را قفل کردم و از کاکا ملک قیس پرسیدم که تینچر دارین؟ کاکا ملک قیس گفت: کمی تینچر دارم. در این وقت شیراحمد خان برادر بزرگم متوجه صحبت ما شد، مرا صدا زده گفت: بیا من در اطاق خود یک بوطل کلان تینچر دارم، کدام جایت زخمی شده که به تینچر ضرورت داری؟  برایش گفتم: من در تاقچه اطاقت یک بوطل کلان تینچر دیده بودم اما فکر کردم تمام شده باشد، او گفت : نه همچنان امانت در جای خود است. گفتم: تینچر را به دراز خانه دیوانه ها میبرم، سرهای چند نفرآنها زخمی شده است. او تینچر، پنبه پاک و برای بستن زخمها چند بسته گاز و تکه سفید برایم داد. برادر بزرگم شیر محمد خان و کاکایم خان محمد خان مقدار زیاد دارو ودوا با خود داشتند که همه را داکتر عبدالرحمن محمودی برای آنها داده بود. زمانیکه ما از تعمیر کوچک دوبار به بخش مخصوص سیاسی قلعه جدید منتقل شدیم، یک هفته بعد یک داکتر که ما با او کدام آشنایی و شناخت قبلی نداشتیم به پایواز ما آمده و همه ای ما را یک به یک پیچکاری کرده و مقدار زیاد دوا هم به اختیار دونفر از بزرگان ما گذاشت. این داکتر برای ما مقدار زیاد میوه هم با خود آورده بود. خانواده داکتر محمودی در نزدیکی خانه ما زندگی میکرد و خودش تداوی اعضای خانواده ما را به عهده گرفته بود و احوال های خوشی از خانواده برای ما داشت. او بدون آنکه پول فیس خود را ازآنها تقاضا کند، آنها را معایته میکرد و هر هفته یک بار بدیدن آنها رفته و احوال آنها را میگرفت که کسی در میان شان مریض نباشد. با خوشحال خان و محمد نادر خان دونفر از اعضای خانواده ما آشنا بود وهردو را  از نزدیک می شناخت. او این دو نفر را بخاطر همدردی و عواطف بشری به خانه خود هم دعوت کرده و با آنها هر نوع کمکی ممکن را میکرد. یکی از برادر زاده هایم، (دختر برادر بزرگم) که سلطنت نام داشت، و دختر بسیار زیبا و با حیا بود، در اثر رنج ها و مشکلات زندان به مرض سل مبتلا شده بود، این داکتر با عاطفه، دلسوز و همدرد واقعی او را با زن برادرم به خاطر تداوی به خانه خود برده و یک اطاق را به اختیار شان گذاشته بود. خانمش از آنها پرستاری میکرد، او سه ماه او را تداوی کرد و از سناتوریم شفاخانه علی آباد هم داکترانی را برای تداوی او به خانه خود میبرد. اما در این سه ماه، زحمت های او جایی را نگرفت و حالت این دختر رنجدیده روز بروز خرابتر شد چون مریضی سل او تا آخرین مراحل خود پیش رفته بود. داکتر محمودی از مرگ سلطنت بسیار متاثر شده، همدردی و غم شریکی خود را با خانواده ما استوارتر نگهداشت. وقتی داکتر محمودی به منزل ما به دیدن کدام مریض میرفت، برعلاوه دوای مورد ضرورت، یک مقدار میوه هم با خود میبرد و مبلغی پول نقد هم بعنوان کمک به اختیار شان میگذاشت. او با احترامی که به مسلک خود داشت همیشه با مردمان غریب و بی بضاعت و نادار کمک میکرد، بخصوص محبت او نسبت به آنهاییکه در زندان های سلطنت شهر بی پرسان به سر میبردند، بیشتربود. او یک همدردی خاص نسبت به آنها از خود نشان میداد و ظلم های میز گرد سلطنتی را با زبان بسیار شیوا، فصیح و روان به آنها چنان توضیح میکرد که شنونده را جلب و مجذوب خود میساخت. این داکتر در ظاهر امر یک داکتر طب بود، اما او با شجاعت به همه میگفت که ظلم و استبداد خانواده یحیی هیچ شیمه وتوان به مردم افغانستان نمانده است. من بجای اینکه خود را داکتر طب و معالج یک مریض بدانم، برایم روشن است و بهتر میدانم که باید به علاج مریضی ها و رنجهای اجتماعی افغانستان نیز توجه نمایم.
با بوتل تینچر و و دوا ها دوباره به دراز خان دیوانه باز گشتم و متوجه شدم که دیوانه ها اسماعیل را با دست و پای بسته  در بسترش انداخته بودند. وقتی چشمش به من افتاد به عجله برایم گفت: ببی مه گپ پت خوده بر شان نگفتیم، دست و پایمه مره بسته گدن، اما فکر شان طرف دهنم نشد، اما مه هیچ چیز نگفتیم، تو هوشته بگیری که چیزی نگویی! من که اسماعیل را با دست و پای بسته دیدم به منده گل گفتم : زود دست و پایش را باز کن. اسماعیل به منده گل گفت: خدا شرماندت ، چند دقه پیش دستا و پایای مه بسته کدی و آلی خودت واز میکنی، هیچ چیز از دستت نامد. منده گل در حالیکه فک های خود را به چپ و راست حرکت میداد، اسماعیل را سخت چندک کند. اسماعیل چیغ زده گفت: بجایی که دست و پایمه واز کنی به چندک گوشتهایمه میکنی. منده گل برایش گفت: دروغ میگی، بسیار دروغگوی کلان است، ای حرامی میخایه که تو مره بزنی. من سر بوتل تینچر را باز کردم، در این وقت اسماعیل بار دیگر چیغ زد: ای چندک نیس، ای به امبور گوشتهایمه میکنه. من به اسماعیل گفتم: چرا چیغ میزنی کشته نمی شوی! او در حالیکه وای وای ویش ویش میکرد، به گپ خود ادامه داد: تو یک دفعه شکممه ببی که مره کشت. مادرم مره سخت بسته کده، مه بی غیرت نیستم. منده گل را تیله داده و دامن پیرهن  اسماعیل را بلند کردم. منده گل شکم اسماعیل را چنان چندک کنده بود که شکمش پرخون شده  و از دو جای پوست روی شکمش  خون جریان داشت.
من منده گل را یک قفاق زده و دستها و پا های اسماعیل را دو نفره باز کردیم. اول جا های چندک کندگی را تینچر زدم، منده گل بازهم چیغ زد، تو مره زیادتر از منده گل چندک میکنی. من برایش گفتم: من ترا چندک نکندم، من جا های چندک کندگی شکمت را تینچر زدم. حالا کم کم میسوزد و بعد آرام میشود. در همین وقت منده گل صدا کرد: تو به ناحق مرا چپلاق زدی، مه پیشتر برایت نگفتم که ای یک دروغگوی کلان اس، دروغ میگه سر تو هم دعوا میکنه که تو اوره زدی و چندک کندی.
 سر همه دیوانه ها را که شکسته بود، تینچر زدم بعد به منده گل و سایر دیوانه ها گفتم: این دو چایجوش را بگیرید و از سماوار چای بیاورین، یک روپیه هم دادم که همرای چای گور بخرند. آنها چای و گور را آوردند و سماوارچی هم با آنها آمد. سماوار چی، مشهور به صوفی جلال، یک کابلی شریف و انسان بسیار با عاطفه و دلسوز بود. او از جانب خود برای دیوانه ها مقداری توت خشک وکشمش هم آورده بود.
وقتی صوفی جلال داخل دراز خانه دیوانه ها شد، مرا دید که بوتل تینچر و دوا ها پیش رویم انبار است، به بسیار  خوشی و لبان خندان در حق من بسیار دعای خیر کرده گفت: مه گپها توره با میر عباس بی خدا شنیدم که به جرئت برش گفتی: اینها دیوانه نیستن، گشنگی و تنگدستی این هاره دیوانه کده، اینها بندیای سیاسی  و مثل شما انسان استن. مه بسیار ترسیده بودم که میرعباس توره توسط عسکر قمچین کاری نکنه. دیروز چند نفر بندی ره، پیش همه بندیای دیگه چنان قمچین کاری کد که دو نفر شان ده حال مرگ ده شفاخانه بندی خانه استن.
من از او پرسیدم: ببین صوفی صاحب ! بندی ها را از چه خاطر چنان قمچین کاری کرد، برایم قصه کن: هردو ده بخش صنعتی کار میکنن و بخاطرمریضی ، به کار رفته نتانستن و ده اطاقهای خود بودن. انضباطا به مدیر راپور داده بعد انها را پیش مدیر بردن و به امر مدیر بسیار لت و کوب شان کدن.
من به صوفی گفتم: عسکر ها در وقت درگیری و تیله و تنبه مرا هم چند کمربند زدند، اما اصل گپ اینست که وقتی میر عباس بی خدا این دیوانه ها را با کمر بند میزد و عسکر ها مرا مثل آنها زیر لت و کوب گرفته بودند، سلطان برای مدیر انضباطی  گپهای بسیار جالب  زد. وقتی مدیر انضباطی زندان که از غضب بسیار الاشه هایش این طرف و آن طرف میرفت، برای ما گفت: شما مره نمی شناسین که بمن عباس بیخدا میگن. سلطان با شنیدن این حرفهایش به زودی به جوابش گفت: مره خوب میشناسی که نام مه سلطان اس و سلطان نام خداس، مه تره چطوربمانم که توبی خدا باشی. تمام بندیان سیاسی که لب جوی ایستاده بودند همه خندیدند. میر عباس بسیار خجالت کشید. صوفی جلال  گفت من باید بروم، سماوار را به شاگردم ماندیم مه هم با مردم دیگه همونجه استاده بودم،  گپهای سلطان، میر عباس را هک و پک ساخته بود، که چه بگوید، گپ هایش بسیار صحیح و بجای بود.
بعد از آنکه صوفی جلال برای آینده هم وعده همدردی و کمک خود را اظهار داشت، دراز خامه را ترک کرد و من با دیوانه ها در دراز خانه ماندم. دیوانه ها به پیاله های خود چای ریخته و با توت خشک و گر نوش جان کردند. من چند گولی دوای دم راستی را پوری کرده برایشان دادم و یک یک گولی و دوای پودری را هم به هرکدام شان خوراندم.

نان های کلوله شده و جزای چندک کندن
من به خنده به منده گل گفتم: تو یک امت صالح و نیکوکار پیغمبرت استی و هیچ وقت دروغ نمی گویی، تگی و چالاکی را هم یاد نداری، حالا برایم راست راست بگو که چرا اسماعیل را سخت چندک کندی؟
تو گپ صحیح زدی که مه مثل پیغمبرم و مهدی آخر زمان جهان گل، یک امت نیکوکار و راستکار استم و هیچ وقت دروغ نمیگم. مه اسماعیله از خاطری چندی کندم که وختی تو از دراز خانه به اتاقت رفتی ، اسماعیل پشت سرت بر آمد و چند گپ پت هم برت گفته بود، مه برش گفتم که همو گپ پت برم بگو، اما قایمی کد که گپ پته برت نمیگم. ما کل ما دست و پای اسماعیله بسته کدیم و فیصله ما شد که وختی تو آمدی از تو معلومات همی خبر پته بگیریم، اما تو که دم دروازه رسیدی، اسماعیل پیش ازما صدا کرد که گپ پت مره به کسی نگویی، از یادم رفته بود که دهنشه هم قایم بسته کنم، از خاطریکه بسیار قار و بدخوی بودم، قایم قایم چندکش کندم. وقتی منده گل گپ میزد، اسماعیل آرام نشسته بود و انتظار میکشید که او از گپ زدن خلاص شود. اسماعیل برایم گفت: وختی به اتاقت رفتی مه یک جای با تو میرم، اما هوشت باشه که مثل پیشتر مره اینجه نمانی! برایش گفتم که تو به اتاق من چه میکنی، چه کار داری؟  او در حالیکه میخندید به اشاره برایم گفت: گوشته بمه نزدیک کو، مه یک گپ پته دیگه ره برت میگم. وقتی گوشم را برایش نزدیک کردم گفت: یک ارمان کلان دارم که همو پندک نانمه به چشمای خود ببینم. مه نتانستم پندک نانای خود به دراز خانه دیوانا بیارم، همو پندک چمبلک نان، کل وخت پیش چشمایم بالا و پایان میدوه. وقتی او سرگوشی و پت با من صحبت کرد، سایر دیوانه ها با چهره های اخمو بد بد به او نگاه میکردند. به دیوانه ها گفتم: شما همه به بستر های خود بروید و دم خوده راست کنین، اسماعیل با من میرود که کمی کار با او دارم، اما زود دوباره می آید. حرفهای من برای شان بسیار سخت تمام  شد، اما در برابر من چیزی گفته نمیتوانستند.
وقتی من از دراز خانه بر آمدم ، منده گل سرگوشی به اسماعیل گفت: گوشته خوب نزدیک کو که مه یک گپ پته برت میگم. اما اسماعیل به صدای بند گفت: پدر و مادرم برم گفته که گوشته نزدیک هر کس نکو که گپهای پت پت برت بزنه، هرچه گفتنی داری ده میدان بلند بگو. او به اسماعیل گفت: تو چندان مرد میدان نیستی! من به اسماعیل گفتم فرق نمی کند، پدر و مادرت که نگفته اند، من برایت میگویم: گوشته نزدیک کو که گپ پت خوده برایت بگوید. اسماعیل گوش خود را کمی به او نزدیک کرد که گپ پت را برایش بگوید: دفعتاٌ اسماعیل چیغ و واویلا را انداخت. من از او پرسیدم : برایت چه گفت که چیغ و قالمقال به راه انداختی؟ او گفت: نه برت گفته میتانم و با تو به اطاقت میرم، اما هوشته بگیری که گپ پت مره به کسی نگویی! گفتم پس چه کار میکنی؟ او حیران شده و به فکر رفت! چند لحظه بعد با انگشت به منده گل اشاره کرده پرسید: چه کنم، اینجه باشم یا بروم، منده گل هیچ نگفت، لبهایش پایان کشال و پیشانی اش پر چین شده بود، چشمانش کلان کلان از حدقه برآمده و به تاب پیچ دادن استخوانهای خود شروع کرد. من که حالت منده گل را دیدم، او بکلی یک نمونه شده بود. با لهجه قهر به اسماعیل گفتم: پیش شو که برویم، او بتو چیزی گفته نمیتواند، مرا هم نمی شناسد.
اسماعیل و من هردو از دراز خانه خارج شدیم، وقتی نزدیک اتاقم رسیدیم، او در عقبم روان بود و دامن پیرهنم را بدست گرفته گفت: تو پشت سرته سیل کو، منده گل مقابل دراز خانه معطلم است و به دستای خود اشاره میکنه. من به عقب نگاه کردم و به اشاره به منده گل فهماندم که من دوباره می آیم. هرد داخل اتاق شدیم. او پندک نانهای خود از زیر چارپایی کشیده و در وسط اتاق، روی گلیم آنها را مثل یک حلقه کنار همدیگر گذاشته به آنها نگاه کرده و بالای  آنها دست میکشید و میخندید. من به اسماعیل گفتم : حالا تمام آرمانهای دلت برآمد؟ به اشاره سر اشاره کرده گفت: آن، آن ارمانهای دلم برآمد. بعد از او پرسیدم که منده گل پتکی بگوشت چه گفت؟ او جواب داد: حالا با دو پای میروی، اما وختی پس آمدی، مه ده اتاق به چار پای میگردانمت. اسماعیل نانهای خود را بغل زد و دوباره به دراز خانه رفتیم.
به منده گل گفت: گپ پت مه، پندک نانیم بود که حالی گپ پت خوده ده میدان کشیدم. نانهای اسماعیل را میان دیوانه ها تقسیم کرده برای شان گفتم: در آینده میان خود جنگ و جدل نکنین.

اخبار روز

25 اسد 1399

BBC ‮فارسی - صفحه افغانستان BBC ‮فارسی - صفحه افغانستان

کتاب ها