خاطرات زندانی بخش 24

نویسنده زنده یاد هاشم زمانی

مترجم معراج امیری

مه گفتم ده اینجه کی دختر خوده به مه میته؟ او خنده کرد و گفت: مه یک دختر دارم اما بچه ندارم. مه دختر خوده برت میتم اگه تو فرزندی مره قبول کنی؟ برایش گفتم مه به بسیار خوشی فرزندی تره قبول دارم، او مره بغل کرده

وهردو چشمه ماچ کرده برایم گفت: مبارک باشه مه دخترم عزیزه را برای تو دادم! برش گفتم: مه قبول دارم. انورالحق بریم گفت: شام خانه ما میریم که مادر و زنت را ببینی؛ گفتم: خیر ببینی!
او مرا به خانه خود برده برم گفت: تو چند دقه همینجه باش! مه بیرون دروازه ایستاده شدم و او درون خانه رفت و بعد از چند دقه مرا صدا کرد: 
بیا بچیم! مه داخل خانه شدم. انورالحق اول زنش را به مه معرفی کد، بچه نور علم خان ای مادرت اس نامش فاطمه اس. مه دستها او را بوسیدم ، او مرا بغل کرده برایم گفت: ای دخترم ما عزیزه اس که انورالحق و مه به تو دادیم، مبارکت باشه! مه که عزیزه ره دیدم، خدا شاهد است که روی بسیار مقبول داشت. انورالحق به دختر خود گفت: عزیزه بچیم، ای بچه که نامش نورعلم خان است مه تره برش دادم، تو چطور خوشت آمد؟ او به پدر خود گفت: خوشی تو خوشی مه اس مه چیزی نمیگم.
انور الحق برم گفت: یک هفته بعد بخیر عروسی میکنیم و یک ماه بعد بخیر به وطنت برو، پدرت را با خود بیار و به خانه خود بیا. انورالحق حالی مثل پدرم بود، اما گپهایش برای مه بیخی نو بود، برش گفتم: مه حالی پیسه عروسی ره پیش خود ندارم! اما او برم گفت: بچیم تو حالی اولاد ما استی، هر چه دارم از تو اس! بعد به فاطمه گفت: فاطمه بی بی برو بکس چرمی مره بیار. فاطمه بکسه آورد، او سر بکسه واز کد، لوت های نو صد روپگی بندل بندل ده درون بکس بود. هردوی شان برم کفتن: تو حالی بچه ما استی، هر چه که ما داریم از تو اس، تو حالی هر چیز داری، زیادتر از ای گپها نزن، بچیم ! گپ های که برت زدم، فهمیدی؟ مه گفتم بلی! اونا باز گپ خوده تکرار کدن که گپ های که برت گفتیم همه ره فهمیدی؟ مه گفتم: بلی شما گفتین که تو اولاد ما استی، هر چه ما داریم از توست. تو پدرم استی و فاطمه بی بی مادرم اس و مه اولاد شما استم. بلی بچیم به کلی درست اس. شکر اس مه مال و دولت  زیاد داریم، برای هیچ چیز محتاج کسی نیستیم. بعد گفت: همی خانه از توست، چهار اتاق داره، دو اتاق از تو و عزیزه، دو اتاق از مه و مادرت. سبا بخیر میریم و همه سامانای عروسی ره میخریم. برای اتاق عروسیت هم سامان میخریم. سی هزار روپیه، زیورات طلا و باقی چیزها مثل لباس عروسی، بستر و از همین قبیل سامان که ضرورت اس. دو اتاقه بری مه بسیار قشنگ جور کدن. دو سه روز بعد انورالحق برم گفت: سبا بخیر نکاح بسته میشه و باز عروسیست. از شنیدن ای خبر فکر کردم که چه حال شد، چه میشنوم؟ ببینیم که چه گپ میشه؟ مردم آمدن و نان عروسی ره خوردن، مه کالای نو عروسی ره که انورالحق جور کده بود، پوشیدم. عزیزه ره مثل پری جور کده بودن . انورالحق  و فاطمه بی بی آمدن مه و عزیزه را به اطاقی بردن که بری بستن نکاح جور کده بودن. از خانه انورالحق صدای ساز و سرود و خوشی بالا بود. ایجاب و قبول ما شد. نکاح که بسته شد ماره به اتاق ما که جور کرده بودن،آوردن. انورالحق و فاطمه بی بی رخصت شدن و ما تنها ماندیم. پرده چپا چپی مابین بود، نه او چیزی میگفت و نه مه چیزی می گفتم . هرد و چپ شیشته بودیم. دو الیکین کل اتاقه روشن کده بود . مه آهسته برش گفتم: چرا گپ نمیزنی؟ صدایش نبرآمد. چند دقه گذشت باز از او سوال کدم: خفه خونیستی که گپ نمیزنی؟ او سوال کد تو چطور؟ از گپ او جرئت پیدا کده گفتم: مه امروز بیار خوشحال استم که خدا زن مثل پری بریم داده. او از گپ مه خند کده به مه گفت: خوب طرفم ببین که راست میگی. وختی مه طف او سیل کدم، او دوچشم خوده چنان به مه دوخته بود که مه چشمهای خوده از چشمایش خلاص کرده نتانستم. مه با یک لبخند عاشقانه برش گفتم: تو پری قشنگ تو رفیق زندگی مه استی، مه تره همیشه خوش و خندان نگه میکنم! از گپ های مه خند کده گفت: پرده حیای غم و خوشی هر دوی ما یکیست. برش گفتم تا وختی که زنده استم، غم و درده از تو دور میکنم تا همیشه خوش و خندان باشی.  او باز به خنده گفت: خدا تره همیشه برم زنده داشته باشه. از شنیدن گپ هایش عشق و علاقه مه به او زیاتر شد. بسیار دیر از همی گپ ها زدیم. چشمایش پر از خو شده بود. برایش گفتم: اگه میخواهی حالی خو میشیم؟ او باز هم به خنده گفت: به خوشی تو، خوشی تو ، خوشی مه اس. از جایم بلند شده دستشه گرفته گفتم: خو شویم. هردو روی چار پایی خوابیدیم. صبح وقت او بیدار شده به مه گفت: بخی تشناب برو وضو کو که وقت نماز اس. مه نماز خاندم، او هم نماز خواند. آفتاب برآمده بود، فاطمه بی بی آمده چای آورد و گفت: حالی پدرت می آیه یک جای چای میخوریم. انورالحق آمد مه از جایم بلند شدم، دستهایش را ماچ کردم. یک جای چای خوردیم و هردو از ما سوال کدن که شو تان چطور تیر شد؟ نه مه چیزی گفتم و نه عزیزه صدایش برآمد. آنها سوال خوده تکرار کدن. به عزیزه گفتم تو میگویی یا مه بگویم؟ او با رمز وخنده گفت: تو بگو، هردو گپ یکی اس! ای گپ عزیزه مره دلاور ساخت، رویم طرف عزیزه بود اما با آنها گپ میزدم: یک شو پر از خوشحالی که هردوی ما به بسیار خوشی تیر کدیم! باز هردو به عزیزه گفتن: او دختر نورعلم خان راست میگه؟ او طرفم سیل کد و گفت: نورعلم خان یک جوان بسیار تندرست اس مه از او بسیار خوش استم.
او وقتی گپ میزد من طرفش سیل میکدم، ما چشم به چشم شدیم او چهار چشم پیدا کده بود. تا اینکه چشمای خوده پایان انداخته گفت: ما هردو از یک دیگه بسیار خوش استیم. او بدل مه جای داره و مه بدل او! پدر و مادرش بسیار خوشحال شدن و برای ما زندگی خوب و خوش خاستن. بعد هردو از جای خود بلند شده و پیش از رفتن گفتن: چاشت نان چه میخورین؟ مه به عزیزه گفتم که هر چه شما خوش دارین پخته کنه.
چاشت کباب خوردیم، شب مهمان بودیم یک دو دوست شان نان می آورد، خیر ببینن.
طرفهای دیگر یک رفیق انورالحق نان آورد، چند زن و مرد آمده بودن، پیش از آمدن شان عزیزه به مه گفته بود دوستای پدرش به دیدن مه می آین و نان میارن. آنها آمدن مرا دیدن و به انورالحق مبارکی گفتن که خدا برایش یک داماد خوب داده. بعد از عزیزه پرسیدن: از رفیق زندگیت خوش استی یا چطور؟
او برای شان گفت مه از رفیق زندگی خود بسیار بسیارخوش استم. بعد از مه سوال کردن، مه گفتم: گپ ما وعزیزه یکیست.
محبت ما به یک دیگه روز به روز زیاتر میشد. ده چمن  زندگی ما هر روز یک گل تازه محبت سر بلند میکد. دوستای انورالحق که بیست روز پیش به دیدن ما آمده بودن و نان آورده بودن، وقت رفتن یک یک تحفه پیش روی ما ماندن تحفه شان روپیه بود. عزیزه تحفه ره واز کرد و تمام پیسه ره پیش رویم ماند. مه برش گفتم ای پیسه از توست، پیشت باشه. یک ماه به بسیار خوشحالی تیر شد و دوستی ما چنان شیرین شده بود که انورالحق حیران مانده بود.
به انورالحق گفتم: از عروسی ما یک ماه و چند روز گذشت، اگه مره اجازه بتی که وطن بروم و پدر مه بیارم. او گفت: خوشی خودت هر وقت که رضا باشی. سه روز بعد روز رفتن مه تعیین کدم . چهار بکس بسیار خوب چرمی خریدم برای خویش و قوما و دوستا تحفه های خوب در آنها ماندم. تمام سامان سفر مه برابر کدم، یک روز به رفتنم مانده بود. انورالحق به زن خود فاطمه و دخترش عزیزه گفت : نورعلم خان سبا بخیر وطن میره و از پیش ما رخصت میشه. عزیزه آمد، از چشمایش  دانه های کلان کلان اشک روان بود، دستایشه به گردنم انداخته گفت: تو که سبا میری بری مه بسیار سخت اس. مره هم از گریه او،  گریه گرفته بود، برش گفتم: مه تمام قصه ره بری پدرت گفتیم، بری چند روز میرم و زود پس می آیم. چند دقه گریه ره بس کرد. دستشه گرفته گفتم: تو قلب مه استی مه بی قلب خود چطور زنده بمانم. عزیزم اشکهایته پاک کو! او گفت: گپت راست اس؟ باز برش گفتم که گپم بکلی راست اس. شب تا ناوقتها قصه های خوده کدیم و سامانهای سفر خوده ده بکسها برابر کدیم. صبح وقت از خو بیدار شدم، انورالحق و مادر فاطمه آمده ، چای آوردن. چای خوردیم بعد دستها فاطمه و انورالحق ماچ کردم، آنها رویم را ماچ کردن، از آنها رخصت گرفتم. عزیزه گریه میکد و ده عین گریه میگفت: تو که از مه جدا میشی، بسیار پشتت دق میشم. پدر و مادرش او را دل آسا کدن اما گریه اش خلاص نمیشد. بکسهای خوده گرفته به کوچه رفتم و یک بکس مه از دست عزیزه گرفته خداحافظی کدم. او گفت: از رفتن منعت نمیکنم اما یک گپ برت میزنم که اگر قبول کنی بسیار خوشحال میشم. او گفت: دوماه بعد برو روز اول ماه سویم به خیر طرف وطن برو و بعد گفت: همی خواست مره قبول کو. وقتی مه گپهای عزیزه ره ده بیرون دروازه شنیدم که دو ماه بعد روز اول ماه سوم بخیر برو و همی خواست مه قبول کو! طرفش سیل کدم روی کومه های گلابی اش اشکهایش روان بود، پس داخل خانه شدم. انورالحق و فاطمه برم گفتن او بچه چه میکنی؟ بری شان گفتم:  این خواهش اول بی بی عزیزه اس که از مه کده و خواهششه قبول کدم و فعلاٌ از رفتن گذشتم و همو تاریخه که او برم تعیین کده دوماه بعد اس، ده ماه سوم روز اول ماه بخیر میرم. هردو هک وپک و حیران شدن، وختی عزیزه ره دیدم اشک خوده پاک کده برم گفت: حالی صحیح فامدیم که مره دوست داری و گپت راست اس.
به اتاق خود آمده بکس ره گذاشتم، انورالحق و مادر فاطمه رویمه ماچ کده برم گفتن: همو رقم که تو گپ عزیزه ره قبول کدی او هم باید گپ توره قبول کنه و خوشی توره بخایه. هر دو بری زندگی و خوشی ما دعا کده و رفتن. من خواب کدم و عزیزه سر خوده سر بازویم ماند: مه بسیار مانده استم یک کمی دم میگیرم.
یک روز به عزیزه گفتم: اگه بسیار دق استی مه نمیرم اما پدرم ده اونجه اس ومه ده سودای پدرم استم ، فقط از خاطر پدرم میرم، عکسهای عروسی ره برش نشان میتم و او ره اینجه میارم. یک خانه یک کمی زمین داریم، او ره میفروشم و پیسه را هم اینجه میارم و کار بار خوده اینجه شروع میکنم. او گفت: اگه تو خفه استی که از خاطر مه از سفر ماندی، مره عفو کو! مه برش گفتم: همو قسم که مه گپ توره به زمین ننداختم، تو هم به وعده خود وفا کو مه ده همو تاریخ اول ماه سوم به سفر میرم ! او گفت: مه وعده میکنم که توره در روز اول ماه سوم رخصت کنم و تمام سامان سفرته جور کنم و گفت : خوشحال میشم که پدرته بیاری، خو برم بگو که سفرت چند روز دوام میکنه؟ اگه رضای خدا بود بسیار وخت که شوه 28 روز خاد شد، یک ماه هم نخاد شد.
دوستی و محبت ما از یک روز تا روز دگه زیادتر میشد و به بسیار خوش شو و روز خوده تیر میکدیم. یک روز مادر فاطمه برم گفت: خبر داری که اگه ناوخت خانه بیایی عزیزه گریه میکنه، تو کدام دم و دعا وجادو کدی یا چطور؟ ده همی وخت عزیزه آمد، مه  خنده کدم،  عزیزه گفت وختی که مه آمدم چرا خنده کدی؟  برش گفتم: مادر فاطمه میگه که عزیزه توره بسیار دوست داره وختی ناوخت خانه بیایی، پشتت گریان میکنه! مه به مادرت گفتم که مه هم بسیار دوستش دارم. عزیزه گفت: دو روز بعد بخیر میری که پدرته به خانه خود بیاری.
و تو باز گریه میکنی!
نه، نه ! ای دفعه گریه نمیکنم، خنده میکنم! مه به وعده ولفظ خود قایم استم. مه برش گفتم: اگه ای دفعه گریه کدی مه هیچ نمیرم، اما بسیار خفه میباشم ! او با لبخندی برایم گفت: لفظ و وعده مه همو اس که کدیم. مه گفتم: پدرمه که آوردم، امید اس که اینجه خوش باشه بخاطریکه او در وطن هیچ کسی نداره. گپ مه که: او ده وطن کسی نداره ، برایش بسیار تاثیرناک بود و دستی برم گفت: شکر اس اینجه خانه و جای اس، بچه ودخترش هم اس و هرچیز داره و به کسی محتاج نیس! به خنده برش گفتم: آفرین ، شاباس! گپ های زنده زنده بزن که مه خوش شوم. او قت قت خنده کرده گفت: ازی باد برت گپ های زنده زنده میزنم که خوشحال باشی. روز سفرم رسید، عزیزه صبح وقت چای تیار کد، امروز بخیر روز سفرت اس که پدر را بخیر به خانه خودش بیاری.
گپ های او خاطر مره جمع کد که از دل خود گپ میزنه و خوشحال اس. بعد گفت: خوب دگه مه تا ستیشن ریل میرم. وختی طرف استیشن ریل روان بودیم او چند دانه لوت صد روپگی ره برم داده گفت: ای همو تحفه دوستای پدرم اس که با نان برای مه و تو آورده بودن. بعد به مه نزدیک شده و برایم گفت: یک خبر خوش هم برت دارم ؛ مه امیدوار استم. برش گفتم که اگر دختر بود، نامشه عزیزه نور میمانیم و اگه بچه بود نورعزیز که نام هردوی ما ده نامش باشه. هنوز یک ماه تیر نخاد شد که مه کتی بابیم بخیر اینجه استم، همی گپ برش زدم و سوار ریل شدم.


 

اخبار روز

23 اسد 1399

BBC ‮فارسی - صفحه افغانستان BBC ‮فارسی - صفحه افغانستان

کتاب ها