خاطرات زندانی بخش 25

نویسنده زنده یاد هاشم زمانی

مترجم معراج امیری
ادامه داستان نورعلم دیوانه

چند روز بعد به سپین بولدک رسیدم. یک ضابط بکسهایمه دید به سپاهی گفت : اوره با بکسها به اطاقم بیار که تلاشی شود. عسکر بکسها ره گرفته و مرا زده زده به اطاق ضابط برد.

ضابط وقتی بکس ها ره تلاشی کد، دو بندل لوت و چیز های دیگه ره گرفت. مه برش گفتم که لوتها و سامان های دیگه ره به بکسم بان. ضابط بازهم مرا لت و کوب کد و گفت: ببرش پیش سرحددار صاحب! خوشحال شدم که عرض و داد خوده به سرحددار میکنم که مال و پیسه مه پس بگیرم. ضابط با پنج عسکر مره پیش سرحددار برد. طرفهای شام بود، ضابط به اطاق سرحددار رفته چند دقه بعد پس آمده. او پیش ایستاده شد و مه باپنج عسکر و بکسها به اتاق سرحددار داخل شدم. وقتی چشم سرحددار به مه افتید به صدای بلند و بسیار به قهر و غضب گفت: ای قاتل خونریزه خّو داده و بیدریغ قمچین کاری کنین.
مه برش گفتم: مه قاتل و خونی نیستم، یک مسافر استم که ده هندوستان غریبی کدم و حالی وطن میرم، مه کی ره کشتیم که مره قاتل و خونکار میگین؟ چند روز پیش سه جوان غریبکاره کسی در راه کشتن، ما از جمله قاتلا سه نفر شانه گرفتیم که هر سه ده تحقیق خود اقرار کردن که داره ما سه نفر مسافر را کشت و تمام مال و پیسه شانه بین خود تقسیم کدیم و حالی همی بکسهای چرمی و بندل های پیسه ده بکسهای تو پیدا شد، تو هم یک رفیق داره رهزنا و قاتلا استی که خدا تره بدام ما انداخت. ما اوناره با تحقیقات خود به ولایت های شان روان کدیم که به کابل روان شون، ترا اول غزنی روان میکنیم واز اونجه به کابل روانت میکنن.
مه به گپهای سرحددار هیچ نفهمیدم که چه میگه. هر قدر برش گفتم که مه بری مزدوری رفته بودم، مزدوری کرده حالی به خانه خود میرم، اسلام و مسلمانی اس، ای چه تهمت کفر اس که سر مه جور کدین. از گپ های مه قهر شان زیادتر شد، مره زیادتر لت و کوب کدن. مره به دوعسکر تسلیم کده گفتند: تو ره با مکتوب تحقیقات به غزنی روان میکنیم . مه بر شان گفتم که مه چار بکس داشتم، حال دوتا بکس اس ؟ برم گفتن که گپ های تو قاتل و دزد قابل شنیدن نیس. مه هر قدر چیغ و گریه و فریاد کدم ، هیچ فایده نکد. بعد به زور روی یک کاغذ انگشتم مره چسپاندن. مه گفتم: که ای کاغذ چیس؟ برم گفتن: ای اقرار خودت اس که خودت گفتی که مه قاتل و دز استیم. هر قدر بری شان عذر کدم، گریه و زاری کدم که به راه خدا ای کاره نکنین، قتله ده پای مه بسته نکنین، خیر اس همی بکس ها از شما اما به پای مه تهمت دزی و قتله نکنین. برایم گفتن: تو همی دوتا بکس داشتی، کدام بکس ها، بکس های چه؟ حالی دروغ میگی سر ما تهمت میکنی، مثلیکه سر ضابط تهمت کدی؟
دروغ نمیگم، راست میگم. دو عسکره با یک دوسیه کد مه یک جا، سوار موتر لاری شدیم مره به قومدانی غزنی بردن. شبه اونجه تیر کدم، از اونجه با یک بکس و دو عسکر مره به قومندانی کابل تسلیم کدن. دو شو ده قوماندانی تیر کدم، روز سیم مره کت یک بکس به قوماندان پیش کدن. مه به قومندان کل قصه خوده گفتم. او به خنده گفت: راهزنی و قتل مبکنی و باز سر مردم تهمت میکنی! هر قدر برش گفتم که: به مه ظلم و ناروا شده، ای دنیا اسلام و مسلمانیس. گپ های مه بگوش شان چندان خوش نخورد.
بری مه گفت: تو خودت به جرم خود اقرار کدی، همه چیز ده دوسیه ات است، گپ های تو همه چتیات و فضولیس، مه تره با یک عسکر و مکتوب به زندان دهمزنگ روان میکنم، حالی سال چهاردهم است! بعد با صدای بلند و چیغ شروع به گریه کرده گفت: خدایا! این چه حال اس، آنها خودشان راهزن استن اما مره دز و راهزن میگن، مه پدر خوده هیچ ندیدیم که زنده اس یا مرده؟ زن مقبولم ده اونجه ماند. او به ادامه گفت: ای خدا! به مه و به مردم ای وطن فضل و رحم کوو انتقام ما را از ای ظالما بگیر.
وقتی نورعلم قصه میکرد، حرفهای بابا عبدالعزیز قندهاری به خاطرم آمد که همیشه برایم میگفت: بچیم خدا این فرعون های خاندان طلایی را غرق خواهد کرد اما ترس من اینست که این ملت غریب با آنها غرق خواهند شد.
بعد نور علم با چیغ  شروع به گریه کرده برایم گفت: زیادتر ده دلم چنگ نزن، برای چپن و تاج شاهی سامانا ره پیدا کو که عید میرسه و هردو نیمکاره مانده. با خنده برایش گفتم: تو سامانهایی که کار داری بگو که مه یک لست بسازم. بسیار خوب: دو دانه انگشتانه کلان و دو دانه خورد. پنج کلوله تار رنگ به رنگ،  یک پند توته های رنگارنگ، تکه هایش اصل باشد، بیست متر لیس یک انجه اصیل، یک بندل چرمه زری بردار. بعد چندین آه سرد کشیده و از دهنش برآمد: یک زن مقبول مثل پری از مه بجای ماند، پدرمه ندیدم، اوه خدایا، تو میفامی که او در چه حال اس! تو به حال مه و مردم ای وطن رحم خوده کو و مارا از ظلم ای حکومت و مامورینش نجات بتی و تو به قهر و غضب خود گرفتارشان کو، محو نابود شان کو. وقتی او این گپها را میزد من سه بار آمین، آمین، آمین گفتم. بعد با لحن بسیار جدی برایم گفت : تو از همی سات غم سامان هایمه بخو! برایش گفتم: در گذشته هم صوفی جلال سامان ها را برایت پیدا کرده و حالا هم پیدا میکند، بیا هر دوی ما پیش صوفی جلال دوکاندار میرویم که به حضور خودت در مورد سامانها با او گپ بزنم. او بسیار خوشحال شد، هردو به دوکان صوفی جلال رفتیم. او وقتی ما را دید، فهمید که قصه از چه قرار است، من تمام قصه را برایش گفتم.
او گفت: بسیار خوب! سبا روز جمعه اس، زنم به پایوازم می آیه، خو شما لست سامانای خوده به مه بتین. لست را با چند روپیه برایش داد و گفتم: تمام سامانا ره پوره بیار، هر قدر پیسه شد من برایت میدهم! بعد به نور علم خان گفت: دو نفر خویشا های مه کلاه قره قلی میدوزن، اگه توته های پوست قره قلی رنگارنگ و مقبول به کارت باشه، برت میاره؟ او گفت: اگه ای کار شوه خو بسیار خوب میشه. صوفی جلال گفت: ده همی موضوع اگه با شیرمحمد خان یاور گپ بزنین، زن او یک خیاطخانه زنانه داره. بعد هر سه ما به اتاق شیرمحمد خان یاور رفته و با او مقصل صحبت کردیم. او هم گفت که : سبا خانمم می آید، برایش میگویم که یک خریطه کلان توته ها خورد خورد مقبول تکه برایت بیاورد. من و صوفی جلال هردو به شیر محمد خان تاکید کردیم که هر قدر زود که ممکن است، یک خریطه پر توته های تکه را به نام من دم دروازه کلان به ده باشی تسلیم کنند که برای من بیاورد.
دو روز بعد خانم صوفی جلال و خانم شیر محمد خان دو خریطه پر، دم دروازه کلان به نام من به ده باشی تسلیم کردند که ده باشی به اتاقم آورد. وقتی سر خریطه را باز کردم ، در هردو خریطه توته های رنگارنگ و بسیارمقبول و باقی سامان لست را مکمل آورده بودند. من از دیدن توته های رنگارنگ و مقبول پست قره قل حیران شده و خریطه ها را دوباره بسته کردم.
طرفهای دیگر با خریطه ها به دراز خانه دیوانه ها داخل و چند لحظه انتظار ماندم تا اینکه اسماعیل از کدام گوشه مرا دیده و بطرفم آمد. مثلیکه ده ای خلتا سامانهای چپن وتاج شاهی نورعلم خان اس. در داخل دراز خانه یک چراغک خورد روشن بود که روشنی خفیفی داشت. من یک گروپ صد شمعه را از دوکان صوفی جلال با خود آورده بودم و آنرا در داخل دراز خانه انداختم، تمام دراز خانه روشن شد. در این وقت نورعلم خان آمد، وقتی خریطه ها را بدستم دید، گفت: سامانای مس؟ بجای من اسماعیل برایش جواب داد: چشمایت خو کور نیس، ده دستش که دو خلته پر نیس، چیس؟ نور علم خان برایم گفت: چیزیکه یادم رفته و بسیار بسیار ضررو اس، حالی یادم آمد، قیچیس که باید بیاری. بعد گفت : واه واه اتاقه چه خوب روشن کدی مثلیکه افتو برآمده باشه .
قیچی هم برایت پیدا میکنم! با لبخندی برایم گفت: مه امشو چه کنم؟ اتاق خوب روشن شده، قیچی نیس. اسماعیل گفت: مه یک قیچیگک خورده ده دوکان صوفی جلال دیدیم. من برایش گفتم: تو امشب سامان های کار را برابر کن ، سبا بخیر برای چند روز یک قیچی خوب از خیاط خانه امانت میگیرم، بخاطریکه پوست قره قل را هر قیچی بریده نمیتواند. بعد پست های قره قل را پهلوی هم چیده و به آنها میخندید. برایش گفتم: چرا برای پوست ها میخندی؟ او برایم گفت: چشم شیطان کور شوه! کدام کس چنان سامانای مقبول آورده که مه هیچ فکر نمیکدم که کسی بری مه ایتو سامانها ی مقبول بیاره . بعد گفت: اگه امشو کل شوه کار کنم بری سبا کار قیچی کدن و دوختنه برابر میکنم. سبا ضرور قیچی ره بیاری. 
روز دیگر به خیاطخانه رفتم و یک قیچی بسیار خوب را از تحویلدار برای چند روز به امانت گرفتم، تحویلدار برایم گفت: اگه قیچی گم شد، پنجاه روپیه قیمتش اس که باید بتی. من همرایش موافقت کردم.
ساعت دوبجه بعد از چاشت نورعلم خان با خریطه های خود به اتاقم آمد. مه تمام سامانهای خوده تیار کدیم، قیچی ره آوردی، برم بتی که کار خوده شروع کنم. قیچی را برایش داده و تاکید کردم که هوشت باشه که گم نکنی، پنجاه روپیه قیمت داره. او گفت: ای خو دست مه اس، دست خوده کسی به کس میته؟ او دوباره به اتاق خود رفت ومن به اتاق خود ماندم. شام به دراز خانه رفتم، وقتی داخل دراز خانه شدم همه برایم گفتن: نورعلم خان بسیار خوشحال اس، بری ما میگه که بسیار شر وشور نکنین که کار مه خراب میشه. من هم برای شان گفتم: که شر وشور چتی نکنید، هرچه نورعلم میگوید به گفتش کنید. نورعلم خان گفت: چند سات پیش کار خوده شروع کدم، امشو باز سرش خوب فکر میکنم که کاره چطور پیش ببرم و باز سبا بخیر کار میکنم. به نور علم خان گفتم: شاباش تو کار خود را کن ومن به اتاقم میروم و فردا می آیم که کارت را ببینم. او بسیار خوشحال شد.
 فردا که به دراز خانه رفتم، تمام رفیق های اتاقش برایم گفتند که: نورعلم خان بسیار کار مقبوله شروع کرده. من وقتی کارش را دیدم، راستی بسیار خوب کار کرده بود.
او برایم گفت: مه شو ده مغز خود برای کار یک نقشه خوب کشیدم! پرسیدم: چه نقشه؟ و برایم چنین قصه کرد: مثلا" ده پایان چپن شاهی یک قطار گرداگرد از رنگهای مقبول و مناسب از پوست قره قل میدوزم باز یک فیته لیس زری دورا دور میدوزم. باز از توته های تکه های اصیل رنگا رنگ یک دوره کار میکنم. باز مطابق نقشه خود ده آستینا، یخن و و قسمت پشت چپن گلهای مناسب میدوزم. وختی کل کارمه خلاص کدم، چپن و تاج شاهی ره دوختم، چپنه پوشیدم و تاج شاهی ره ده سر ماندم ، باز کل مردم آفرین میگوین.
من برایش گفتم: من همین حالا برایت آفرین میگویم که بخاطر چپن وتاج شاهی اینقدر فکر کردی. به خند برایم گفت: ای متله شنیدی یا نی که: عید خو پت خانه کس نمی آیه ! مه برایش گفتم: من این متل را زیاد شنیده ام. اما تو سبا به اتاقم بیا. شب که کار کردی قرار آرام بخواب که به فکر برابر باشی و درست کار کنی. همرایش خدا حافظی کردم. فردا صبح چای صبح را خورده بودم و کتاب میخواندم، نورعلم خان دروازه را تک تک زد، دروازه را برایش باز کردم او گفت: اینه آمدم بری مه چه میگی ؟ از او پرسیدم: چیزی خوردی؟ به خنده برایم گفت: از دل گرمت گپ میزنی، مثل روباه که شکمش سیر اس فارسی میگی! ما چه داریم که بخوریم، یگان نفر که پوستای کچالو ره دور انداخت، هموره میشویم و میخورم. یا هر کس که دسترخان خوده تکاند اگه کدام توته نان اضافه مانده بود، هموره میخورم. بری ما کی نان میته ! و به گپ خود دوام داد: سرکار ظالم و بی غور، لت و کوب لوت کدن و بندی کدن خوب یاد داره، دگه ده غم کس نیس.
من وقتی این صحبتهای او را شنیدم، برایش گفتم: خوب حالا تو برو، اینجا یک تعداد مردم معتبر استند من با آنها گپ میزنم که زمستان آمدنیست، باید برای شما یک کمی کمک شود. وقتی این حرف ها را برایش گفتم او بالا و پایان نظر انداخته و به آهستگی برایم گفت : ای کار اختیار خودت اس، هر قسمیکه خوشی خودت اس، حال ما همی اس که ده دراز خانه ماره انداختن. از گپهای او احساس نفس تنگی در صندوق سینه ام پیدا شد و فکر کردم که در وجودم لمپه های  آتش داغ زبانه میکشد و باز هم سخنان بابا بخاطرم آمد که همیشه میگفت:  زندانیانی که به کمک ضرورت دارند، باید کمک شوند، این وظیفه انسانی و اخلاقی هر کس است.

اخبار روز

03 عقرب 1399

BBC ‮فارسی - صفحه افغانستان BBC ‮فارسی - صفحه افغانستان

کتاب ها