خاطرات زندان بخش بیست و هشتم

ماجرای غم انگیز بهرام

به شفاخانه زندان دهمزنگ رفتم با تورن جیلانی و ضابط دستگیر احول پرسی کرده و از آنها اجازه دیدن داکتر صاحب محمودی را گرفتم، هر دو برایم گفتند: اجازه است داخل اتاق برو. داخل اتاق شدم با داکتر صاحب محمودی جورپرسانی کردم، او برایم گفت:

هرد و محافظ با من مثل رفیق مهربان سلوک بسیار نیک دارند. در این وقت هردو محافظ هم داخل اتاق شدند. داکتر صاحب و من روی چارپایی داکتر صاحب نشسته بودیم و هردو محافظ روی بستر امان الله محمودی نشستند. آنها به من گفتند که خبر شدیم که در روزهای عید به مشکلات مواجه شده بودی؟ من گفتم در هر عید حال ما همینطور است! ضابط دستگیر گفت: در روز عید منهم به قلعه جدید آمده بودم و جریان را به چشم خود دیدم. وقتی دوباره آمدم، تمام جریان را برای داکتر صاحب قصه کردم که عسکر ها به لت و کوب زندانیان شروع کرده و مدیر انضباطی هم در میان آنها بود. اما بقیه داستان را نفهمیدم ؟ بعد من جریان کوته قفلی خود را برای شان قصه کردم. 
داکترصاحب گفت: یک زندانی نو را در اتاق آخری آورده اند، یکبار به دیدنش برو که اگر کمک ضرورت داشته باشد، برایش کمک کن. به داکتر صاحب گفتم که او یک آدم بسیار ترسو بود، وقتی بدیدنش رفتم، برایش گفتم که من آمده ام که اگر چیزی ضرورت داری، میتوانی برایم بگویی! دستهای او از ترس میلرزید و چندین بار برایم تکرار کرد که : برایم گفته شده که با هیچکس اجازه صحبت کردن را نداری، بار دیگر اینجا نیایی. داکتر صاحب محمودی برایم توضیح کرد که : راست میگویی ما مردم شهری بسیار میترسیم، اما در اتاق همان ترسو یک بندی دیگر را آورده اند که بسیار مریض است.  او از قندهار و آدم بسیار عالم است. سر وضع و لباسهای او بسیار خراب معلوم میشود، حتما" به کمک ضرورت دارد، یک بار بدیدنش برو! با آنها خداحافظی کرده و به اتاق بندی جدید رفته اجازه داخل شدن خواستم. به بسیار جرئت برایم گفت : خوش آمدی، خدا همیشه بیارید! وقتی او از جایش بلند شد من لباس های پاره پاره او را دیدم، او شال خود را بدور خود پیچید. من برایش گفتم: برای من یک فرض است که در حد توان خود به کسانی کمک کنم که به کمک ضرورت دارند. شما به هر چیزیکه ضرورت داشته باشید، میتوانید برایم بگوئید. او کوتاه برایم گفت: من برایت چه بگویم، همه چیز را به چشم سر خودت میبینی که من به چه چیزی ضرورت دارم!  من تمام گپهای او را درست فهمیدم و فکر کردم که او صاحب چنان یک همت عالیست که به هیچکس نخواهد گفت که وضع لباسهایش چقدر خراب است. با او خداحافظی کرده برایش گفتم: انشاالله و تعالی در یک وقت مناسب به دیدن شما می آیم. او گفت: هر قسمیکه خوشی خودت است. از شفاخانه پائین شده به قلعه جدید رفتم و فکر میکردم که چگونه میتوانم برایش یک لباس درست تهیه کنم، بخاطریکه مولوی بهرام قندهاری یک آدم بسیار قد بلند و قوی اندام بود و لباس هیچکس بجانش برابر نمیشد. فکر کردم که خیاطخانه زندان دهمزنگ سر راهم قرار دارد، به خیاطخانه میروم و به عبدالوهاب باشی خیاطخانه میگویم که در همین مورد مرا کمک کند. باشی خیاطخانه هم در قلعه جدید زندانی بود و من با او آشنایی داشتم. داخل خیاطخانه شدم، باشی علت آمدنم را جویا شد. من برایش گفتم که من با تو یک کار بسیار ضرور دارم، میتوانی مرا کمک کنی یا نه؟ او گفت : اگر کمکی از دستم بیاید، همرایت کمک میکنم. برایش گفتم: یک دوستم تازه بندی شده، مریض است، هیچ لباس ندارد او را به شفاخانه آورده اند اما لباس هیچکس به قد و اندام او برابر نیست، اگر بتوانی همرای من یک بار تا شفاخانه بروی و قد و اندام او را بگیری! من با باشی خیاطخانه به اتاق مریض رفته قد و اندام اورا گرفتیم و از شفاخانه پائین شدیم. او برایم گفت: حالا تو از مغازه تکه فروشی زندان 9 متر تکه تهیه کن، من امشب ماشین خیاطی را به اتاقم میبرم و سبا تا وقت چای یک پیرهن و تنبان تسلیمت میکنم. من به یک ضابط آشنا پول 9 متر تکه را دادم. او تکه را خریداری و برایم آورد و من آنرا به به عبدالوهاب خیاطباشی تسلیم کردم. خیاطباشی برایم گفت: من مطابق وعده لباس دوختگی را تسلیمت میکنم. او فردا صبح وقت لباسها را به اطاقم آورد و من از او تشکر کردم. من لباس ها را به یک دستمال بسته کرده و جانب شفاخانه روان شدم، اتاق مولوی بهرام را تق تق زده داخل شدم و لباس ها را برایش داده گفتم: شما لباسها رابپوشید من دوباره می آیم. منکه از اتاق مولوی صاحب بهرام خارج شدم، تورن جیلانی را دیدم، او آهسته صرفه کرد، وقتی  من به او نگاه کردم او اشاره کرد تا نزدش بروم، من به اتاق داکتر صاحب داخل شدم و آن دو محافظ هم به تعقیب من داخل اتاق شدند. داکتر صاحب از من پرسید: چطور در این صبح وقت اینجا آمدی، باز کدام مریض را آوردی یا کدام گپ دیگر است؟ من جریان لباسهای مولوی صاحب بهرام را برایش قصه کردم. او خندیده و به محافظ خود تورن جیلانی گفت : اگر تکلیف نمیشود به مولوی صاحب بگوئید که یک بار اینجا بیاید، زمانی هم اینجاست. اما اگر برایش تکلیف بود، فرق نمیکند من به اتاقش میروم. جیلانی گفت: من چای هم می آورم و زنجیر دروازه زینه منزل بالا را می اندازم که کسی بالا نیاید و مولوی صاحب راهم اینجا می آورم و شما میتوانید همه قصه های خود را همین جا کنید. من از سخنان جیلانی به این نتیجه رسیدم که محافظان داکتر صاحب محمودی با او مانند یک همکار سلوک بسیار دوستانه و رفیقانه دارند. تورن جیلانی چای و کمی میوه خشک آورد و مولوی صاحب هم داخل اتاق شد.  لباسها به جانش مقبول معلوم میشد و تعجب کردم که چگونه به قد و اندامش برابر است. چای نوشیدیم و صحبت کردیم.
داکتر محمودی به صحبت خود چنین آغاز کرد: روز های عید که نیامدی خبر شدم که چند نفر شما کوته قفلی بودید، ضابط دستگیر آنجا رفته بود و جریان صحبتهای خود را با یک زندانی یک به یک برایم قصه کرد. من برای داکتر صاحب گفتم: این بار اول نیست، در هر عید حال و روزگار ما همینست.
مولوی صاحب گفت: من از هیچ قصه خبر نیستم ، تفصیل جریان را برایم کمی روشن کنید. داکتر صاحب محمودی به مولوی بهرام گفت: نام این نوجوان هاشم زمانیست که به تمام آن زندانیانی کمک میکند که به کمک ضرورت دارند. ضابط دستگیر گفت: من وقتی همکاری زمانی را در مجلس روز عید با دیوانه ها دیدم و حرفهای آنها را شنیدم یک مساله برایم روشن شد که او از هیچکس ترس ندارد. مولوی بهرام برایم گفت: تو همچنان آرام و خاموش نشستی و حرفهای ما را گوش میکنی ، اما خودت هیچ  گپ نمیزنی، بگو که چرا این کار ها را میکنی؟ من کوتاه برایش گفتم: وقتیکه ما زندانی و به اتاقهای خود کوته قفلی شدیم، بندی های دیگری بودند که در کوته قفلی با ما همیشه کمک میکردند که من یک صدم حصه ای آن کمک ها را با کسی کرده نمیتوانم . در میان بندی ها یک بندی بود که اسمش بابا عبدالعزیز الکوزی قندهاری بود. من در کوته قفلی همه چیز را از او آموختم. بابا عبدالعزیز رهنما ومعلم حقیقی من بود و برای من حیثیت یک پدر معنوی را داشت. او همیشه برایم میگفت: فرزندم این برایت فرض است که با ایمانداری کامل به وطن خود افغانستان و مردم شریف آن خدمت کنی و همیشه تاکید میکرد که هر بندی نوی که آمد باید پرسانش را کنی و به هر کمکی که احتیاج داشت ، همرایش کمک کن و تا روز مرگ از استقلال کشورت دفاع کن و مبارزه علیه صاحبان زور و استبداد را با روحیه شکست ناپذیر ادامه بده و هر آنچه را که خودت به چشم سر میبنی و یا از دیگران میشنوی که به نظرت حقایق است، آنها را بعنوان یک ضرورت برای نسل های آینده بنویس تا تاریخ نا مکمل نماند. با وجودیکه نسل های آینده مثل نسل امروز نخواهد بود و در هر موردی تفاوتها میان شان وجود خواهد داشت و نوشته هایت به نظر شان افسانه های خیالی خواهد آمد، اما این نوشته ها افسانه نیست، حقیقت است. به مولوی بهرام گفتم: من یک کتابچه برایت می آورم و آن بخشهای زندگی ات که برایت اهمیت دارد، از زبان خود آهسته آهسته برایم قصه کن و من از زبان خودت مینویسم.
وقتی مولوی صاحب این حرفهایم را شنید، گفت: من به بسیار خوشحالی حاضرم و اضافه کرد: هر وقت فرصت داشتی بیا، من آهسته آهسته زبانی برایت قصه میکنم و تواز زبان من بنویس. من با مولوی صاحب برای دوروز بعد وعده گذاشتم که به اتاقش می آیم و جریان زندگی اش را به حواله روایت زبانی خودش مینویسم.
او جریان زندگی خود را برایم چنین قصه کرد: من از قندها برای طالبی به کویته رفتم. نزد یک ملای قندهاری سه ماه شاکردی کردم، همراه من یک شاکرد دیگر هم بود که از شهر کویته بود. او یک روز برایم گفت: من میخواهم هندوستان بروم و در آنجا در مدرسه اسلامی دیوبند درس بخوانم، بخاطریکه در این مدرسه اسلامی شرایط بسیار خوب برای طالب العلم ها وجود دارد. من برایش گفتم: من هم همرایت میروم و شامل مدرسه اسلامی میشوم اما خرچ راه را ندارم. او به بسیار خوشحالی گفت: من تمام مصارف سفرت را برایت قرض حسنه میدهم و اضاف کرد: در آنجا کار های مزدوری زیادتر از این جا پیدا میشود. از استاد خود رخصت گرفتیم و رفیقم دو تکت ریل گرفت و روانه مدرسه اسلامی دیوبند شدیم. برای داخل شدن به مدرسه دو فورمه را خانه پری کردیم و از هردو نفر ما امتحان گرفتند. او شامل وصنف سوم و من شامل صنف دوم شدیم. من بخاطری شامل صنف دوم شدم که زبان اردو را خوب بلد نبودم و او بسیار خوب اردو صحبت میکرد .  من از خوردی به تعلیمات اسلامی بسیار علاقمند بودم و این یک آرمانم بود که مولوی باشم، برای مردم وعظ  و تبلیغ کنم و فتوا های اسلامی بدهم.
علاقمندی من روز به روز به درسهای مدرسه اسلامی دیوبند بیشتر میشد. در اینجا، کاغذ، قلم و تمام اشیای مورد ضرورت شاگردان از طرف مدرسه به شاگردان کمک میشد. یک هفته بعد مدرس صنف دوم از شاگردان خود که تعداد شان به صد نفر میرسید از موضوعات تدریس شده امتحان گونه سوالاتی کرد و به هر شاگرد نمره داد، بعد از آنکه به همه شاگردان نمره داد، صدا کرد: بهرام در میان تمام شاگردان نمره اول را گرفته. این اولین بار بود که در عمرم صدای گرفتن نمره اول را میشنیدم. چون لسان اردویم بسیار ضعیف بود، استاد برایم گفت: شاباش لسان اردو را باید خوب بیاموزی تا مشکلت بکلی رفع شود. من از استادم پرسیدم: که چطور میتوانم  لسان اردو را بهتر بیاموزم؟ او برایم گفت: ما برای شاگردانیکه در زبان مشکل دارند سه کورس لسان عربی، اردو و انگلیسی داریم. به کمک استاد عربی شامل کورس اردو شدم. در صنف اول کورس اردو ما 85 نفر شاگرد بودیم و در امتحان من اول نمره شدم. استاد عربی که از جریان خبر شد که من در میان 85 شاگرد نمره اول را بدست آورده ام، بسیار خوشحال شد و برایم گفت: شاباش، شاباش  زحمت بکش تو از استعداد خوبی برخوردار استی و باید تا آخر اول نمره گی را برای خود نگهداری ! در امتحان دوم عربی بار دیگر اول نمره شدم. این بار استاد برایم گفت: اردو را خوب یاد گرفتی! در اثر تشویق های استادم، به درس و تعلیم علاقه خاص پیدا کردم.
یک روز وارد کورس انگلیسی شدم که استاد الفبای انگلیسی را روی تخته سیاه به شاگردان نوشته بود و برای شاگردان آنرا تکرار میکرد. دیدن و شنیدن آنها در من بسیار موثر واقع شد و من به اردو به استاد گفتم: میتوانم در این کورس بنشینم و الفبای انگلیسی را یاد بگیرم؟ او برایم گفت: تا زمانیکه استاد عربی برایت اجازه ندهد و ترا بما معرفی نکند، من شما را قبول کرده نمیتوانم. به استادم مراجعه کرده گفتم: من به آموزش الفبای زبان انگلیسی بسیار علاقمندم، شما مرا به استاد کورس انگلیسی معرفی کنید! استاد با خنده برایم گفت: فشار زیاد را بر خود تحمیل نکن! برایش گفتم : فشار نیست، من بسیار علاقمندم. با اصرار زیاد من، استاد مرا به معلم کورس انگلیسی معرفی کرد. بعد از آن روز من بعد از ختم درس به کورس انگلیسی میرفتم، آنچه را که معلم روی تخته سیاه مینوشت من در کتابچه خود یادداشت میکردم وآنچه را که به زبان به سایر شاگردان میگفت، آنها را به خاطره میسپردم. معلم هر کلمه و یا جمله کوتاه را روی تخته مینوشت بعد با زبان آنرا سه بار تکرار میکرد، من نسبت به اردو و عربی به انگلیسی شوق بیشتر پیدا کردم.  معلم هر کلمه را که روی تخته سیاه مینوشت سه بار آنرا بزبان تکرار و بعد همان درس را از شاگردان می پرسید، بعضی شاگردان جواب صحیح و بعضی شاگردان جوابهای غلط میدادند. یکی از روز ها معلم یک جمله کوتاه را روی تخته نوشت و از شاگردان کورس سوال کرد، اما هیچیک از شاگردان جواب ندادند. من دستم را بلند کرده اجازه خواستم که جواب بدهم. معلم برایم گفت: تو شاگرد من نیستی! من برایش گفتم: شما برایم اجازه دادید و من بسیار چیز ها را از شما آموخته ام، معلمم هم مرا به شما معرفی کرده است! او گفت: برو یک چوکی آورده و اینجا نزدیکم بنشین. من یک چوکی آوردم و آنجا نشستم. او از من پنج سوال کرد ومن به سوالهایش جواب دادم. او به خند برایم گفت: من حالا از شاگردانم امتحان میگیرم، تو هم امتحان میدهی؟ من گفتم: بلی! تعداد شاگردان کورس 45 نفر بود، معلم به همه شاگردان ورقه های امتحان را تقسیم کرد و بعد از مدتی ورقها را از شاگردان دوباره گرفت. فردای آنروز بیرون اتاق امتحان ایستاده بود، معلم وقتی داخل اتاق میشد، متوجه من شد، پرسید چرا اینجا ایستاده استی؟ من گفتم: من در ورق امتحان خود به سوالات جواب درست داده ام؟ او از این سوالم بسیار خندیده و گفت: بیا توهم داخل صنف بیا! معلم تمام ورقهای امتحان را روی میز گذاشته و هر یک را گرفته و نام شاگرد را میخواند، شاگرد نزد او رفته و ورقه امتحان خود را میگرفت و نمره اش را برایش میگفت، تا نوبت من رسید، ورق امتحان مرا برداشته بعد از خواندن نامم به من شاباش شاباش گفت، بعد برایم گفت: تو اول نمره شدی! از صدای او چنان خوشحال شدم که از خوشی در لباسهای خود جای نمیشدم. استاد عربی خبر شد که من در کورس انگلیسی در میان شاگردان بهترین نمره را گرفتم، او هم بسیار خوشحال بود. برایم گفت به هر چیزیکه ضرورت داشتی بمن بگو، من همرایت کمک میکنم و مرا بسیار تشویق کرده و مهربانی خاص خود را بعنوان یک استاد واقعی و پدر معنوی به من اظهار داشت.

اخبار روز

09 قوس 1399

BBC ‮فارسی - صفحه افغانستان BBC ‮فارسی - صفحه افغانستان

کتاب ها