خاطرات زندانی بخش سی و یکم

نویسنده زنده یاد هاشم زمانی
مترجم معراج امیری
ادامه داستان زندگی بهرام

وقتی بطرف اتاقم روان بودم، به خاطره های گذشته فکر میکردم که یک عالم  بزرگ دین اسلام شوم و به مردم دین واقعی اسلام را تبلیغ و وعظ کنم. غرق همین افکار تصمیم گرفتم که به لندن و مصر نروم، به وطن خود برگردم و در بین مردم خود اسلام را تبلیغ و وعظ کنم

و در آنجا یک مدرسه اسلامی تاسیس کنم و آنچه را که در مدرسه اسلامی دیوبند آموخته ام به مردم خود بیاموزم و این تصمیم  بسیار خوبتر یافتم. در همان روز احمد نامه استادم را به اتاقم آورد که بعد از احوال خیریت برایم نوشته بود:
از نظر شخصی من تو حالا به آن مرحله رسیدی که از آگاهی و دانشت وطندارانت بهره ببرند. او نوشته بود که: در اینجا بعضی اخبار ها برعلیه امان الله خان غازی تبلیغات میکنند که امان الله خان کافر شده و بسیار مردم افغانستان علیه او قیام کرده اند. او درمورد معلوم کردن حقایق این تبلیغات از من معلومات خواسته و نوشته بود، برای من در این مورد اقدام به تحقیقات کن. فرزندم بهرام! آنچه که من در مورد امان الله خان برایت مینویسم، اخباریست که از زبان کسانی برای مارسیده که اصلاٌ در کابل زندگی میکنند و به مسایل سیاسی خوب وارد استند. آنها میگویند که این آوازه ها از طرف انگلیس ها به راه انداخته شده و انگلیسها این تبلیغات را توسط ملا های جاهل با پرداختن پول به آنها براه انداخته اند که در تمام افغانستان پخش شده است و این هم گفته میشود که بعضی انگلیسها در لباس اسلام در آمده و به پشتو و فارسی صحبت میکنند، داخل افغانستان شده و در بین ملا های نادان پول توزیع کرده و آنها را طرفدار خود ساخته اند که در مساجد بر ضد امان الله خان تبلیغ کنند. چهره و قواره آنها هم به انگلیسها شباهت دارد و انگلیس استند که در لباس ملا ها ظاهر میشوند. ملا های ساده و از اسلام بیخبر را با دادن پول تحریک میکنند تا علیه امان الله خان قیام کنند. گفته میشود که در مشرقی به تحریک همین ملا ها بعضی اقوام علیه امان الله خان قیام کرده اند. به همین ترتیب از طریق سفارت انگلیس که در باغ بالای کابل است برای یک داره دزدان و داله ماران تفنگ ها ی جرمنی داده شده که کسانیکه از راه کوتل خیرخانه و سایر مناطق طرف شمالی میروند، چور و چپاول میشوند و اگر مال، لباس و زیورات قیمتی داشته باشند همه را از آنها میگیرند. این داره دزدان که رهبر شان به حبیب الله بچه سقا شهرت دارد، شبانه با داره خود تا شهرارا هم می آیند و از خانه های مردم مال شان را میدزدند و بعضی کسان را میکشند و باعث آوردن نا امنی در کابل شده اند. حالا در کابل شبانه گزمه های سوار در گردش استند. چند روز پیش میان گزمه سیار و افراد بچه سقا در شهرارا زد وخورد هم صورت گرفته بود. در شهر کابل سخت آوازه است که بعد از یک ساعت جنگ دونفر از افراد گزمه  کشته شده است، بچه سقا نیز سخت زخمی شده و در شفاخانه سفارت انگلیس او را علاج کردند. این خبر بخاطری درست است که چند روز دزدی رهزنی صورت نگرفت و آرامی برقرار شده بود. این دو نفر گفتند که انگلیسها بسیار کوشش دارند که امان الله خان را از بین ببرند، چون امان الله خان با مردم هندوستان بسیار دوستی و محبت دارد. امان الله خان نسبت به مسلمانان هند، در میان هندو ها از محبوبیت بسیار برخوردار است و انگلیسها از آن آگاه استند که اگر امان الله خان دو سال دیگر باقی بماند، مردم هند بخاطر گرفتن آزادی خود بر ضد انگلیسها قیام خواهند کرد و انگلیسها را از هند بیرون می اندازند. انگلیسها خوب میدانند که امان الله خان از خواست آزادیخواهی مردم هند پشتیبانی و طرفداری میکند و برای مردم هند بخاطر آزادی ان بیدریغ کمک خواهد کرد و از همین سبب برای انگلیسها یگانه راهی که باقی مانده اینست که هر چه زودتر حکومت امان الله خان را سقوط بدهند.
برای انگلیسها مانند آفتاب روشن است که مردم هند صدای آزادیخواهی را بلند خواهد کرد و امان الله خان غازی به صدای آنها لبیک خواهد گفت و هر گونه کمک به آنها خواهد کرد. انگلیسها این شیطانها خوب میدانند که مردم افغانستان در کل بیسواد و یک فیصد با سواد هم در میان شان پیدا نمیشود، از علم و معرفت خبر ندارند، هر چیزیکه ملا ها برای شان گفت آنرا به چشم بسته قبول و همان طور عمل مینند. آنها روی این نقطه تاکید دارند که هشتصد تفنگ جرمنی با کارتوس در صندوق های سربسته به داره دزدان داده شده است برعلاوه پول هم به اختیار شان گذاشته شده و به آنها وعده داده اند که هر قدر افراد را که با خود همراه میسازید، پنجصد روپیه و تفنگ و کارتوس هم به اختیار شما میگذاریم که به آنها بدهید. حبیب الله بچه سقا هم در میان تمام مردمان منطقه خود تبلیغ میکرد که امان الله کافر شده و باید همه باهم علیه او جنگ را شروع کنیم و او را از کابل بکشیم. مردم به او گفتند: بسیار خوب ما در صورتی با تو رفیق میشویم که اول بما تفنک و جبه خانه بدهی و هر آخر ماه برای هر نفر 500 روپیه تادیه کنی. سخت آوازه است که حبیب الله هشتصد نفر دارد و روز به روز تعداد آنها زیاد میشود. ملا های انگلیسی این تبلیغات را در میان مردم عوام پخش میکنند که امان الله خان کافر شده و مردم عوام از امان لله خان روی گشتانده و به بچه سقو رو می آورند . بصورت خاص مردم کوهدامن.

وقتی من نامه استادم را خواندم تصمیم قاطع گرفتم که با کسانیکه میشناسم در این مورد صحبت کنم تا آنها مرا حمایت کنند. برای بار اول در نماز جمعه مسجد مدرسه به اجازه امام مسجد بطرفداری امان الله خان غازی به مردم گفتم:  
من اطلاع گرفته ام که انگلیسها بر ضد غازی امان الله خان تبلیغات زهر پاگین را به راه انداخته اند و غازی امان الله خان را کافر خطاب کرده اند. من به وطنم میروم و در میان مردم بطرفداری غازی امان الله خان وعظ و تبلیغ اسلامی میکنم که امان الله خان یک مسلمان پاک وسوچه است. اگر در میان شما کسانی است که در این راه با من رفیق شود و برای رد تبلیغات باطل انگلیسها مرا کمک کند، خود را معرفی کند.
در قدم اول یکصد بیست تن از مولویان مدرسه دیو بند کمک خود را اعلان کرده و موافقه کردیم که یک انجمن مشورتی اسلامی را تاسیس کنیم، یک رئیس تعیین شود و همچنان بطرفاری غازی امان الله خان یک انجمن تبلیغ و وعظ اسلامی ایجاد شود، رئیس انجمن معاون و منشی انجمن تعیین شد و من بحیث معاون منشی تعیین شدم.  منشی در کتاب خود نام یکصدوبیست نفر را نوشت و یک لست از نامها را برای من داد . هفته بعدی با ختم نماز جمعه که مردم به خانه های خود رفتند یکصدو بیست مولوی طرفداران امان الله خان در مسجد ماندند. منشی از من تقاضا کرد تا نامه ای را برایش بدهم که استادم از کویته برایم فرستاد بود، نامه را برایش دادم. منشی متن نامه را به هم حاضرین خواند. رهبر و معاون انجمن و باقی حاضرین مجلس فیصله کردند که حالا هر کسیکه بصورت رضاکار برای تبلیغ اسلامی به افغانستان میرود، آمادگی گرفته و پول مصارف خود را هم با خود بگیرد و در جریان یک هفته به منشی اطلاع دهند و پول تکت ریل خود را نیز تحویل کنند و اگر کسی پول ندارد دیگران برایش قرض حسنه بدهند. 
برای ده نفر معذرت پیدا شد و یکصدو ده نفر پول تکت ریل خود را به منشی تادیه کرده و به وقت معین برای یکصدو نف تکت ریل گرفته شد و به کویته رسیدیم. وقت پایین شد از ریل چند نفر پولیس آمده و گفتند: شما همه یک جا با ما به تهانه میروید وسوالاتی از شما میشود. به بهانه سوالات چند روز ما را در تهانه پولیس نگهداشتند و بعد ما را به زندان مرکزی انتقال دادند که چیزی کم دو ماه را در آنجا گذشتاندیم بعد آزاد شدیم و این مصادف به زمانی بود که امان الله خان به قندهار آمده و بعد از قندهار دوباره برای جنگ بر ضد حبیب الله بچه سقا دوباره طرف کابل حرکت کرده بود. زمانیکه ما یکصدر ده نفر مبلغین اسلامی برای وعظ و تبلیغ داخل خاک افغانستان شدیم، خبر رسید که امان الله خان از افغانستان خارج شد.
 رئیس انجمن برای ما گفت: حالا که اینجا آمدیم به وعظ و تبلیغ خود آغاز میکنیم و در مساجد قندهار شروع به تبلیغ کردیم. رهبر انجمن ضمناٌ گفت : ما به جا هایی باید تبلیغ کنیم که در آنجا علیه امان الله خان فتوای کفر صادر شده است.
بطرف کابل روان شدیم و آرام آرام قریه به قریه دامنه تبلیغ اسلامی را وسعت دادیم. در شهر غزنی و اطرافش تبلیغات خوبی را به راه انداختیم که در میان  مردم بسیار موثر بود. اما همه برای ما میگفتند: امان الله خان حالا اینجا نیست و چه باید بکنیم؟ رئیس انجمن اسلامی معاونش و اعضا جلسه دایر کرده و در جلسه فیصله کردند که امان الله خان حالا در هندوستان است برای او یک نامه بنویسیم و شش نفر از مولوی ها بدیدنش رفته و نامه را برایش بدهند که او به قندهار بیاید و ما چند روز در قندهار منتظرش میباشیم و با مردم قندهار مشترکاٌ در مورد رفتن به کابل تصمیم مشترک میگیریم . فیصله شد که دوباره به قندهار میرویم، نامه را نوشته و شش نفر مولوی به سرعت به هندوستان رفتند. آنها یک هفته بعد دوباره آمده و گفتند: که امان الله خان از هندوستان خارج شده و گفته میشود که به ایتالیا رسیده است. بزرگان انجمن اسلامی دوباره طی مجلسی فیصله کردند که منشی انجمن اسلامی یک نامه به امان الله بنویسد که بزرگان قندهار هم آنرا امضا کنند که امان الله خان دوباره به قندهار بیاید و روی این نکته باید تاکید شود که نامه بدست شخص امان الله خان داده شود. منشی نامه را نوشت و بزرگان قندهار هم آنرا امضا کردند. اعضای انجمن تبلیغ اسلامی دوباره از قندهار عازم هند شدند.
من به رئیس انجمن گفتم که همینجا میمانم. رئیس انجمن برایم گفت که نامه امان الله خان را به منشی میدهم که آنرا بدست امان الله خان برساند و خدا کند که امان الله خان خواهش ما و بزرگان قندهار را قبول کرده و دوباره بیاید که یک جا جانب کابل برویم.
من نامه ای به احمد نوشتم و تمام جریا ن را برایش گزارش دادم برعلاوه نوشتم که که من حالا بخاطری اینجا میمانم که یک مدرسه اسلامی تاسیس کنم و به طالب العلم ها تعلیم اسلامی بدهم. ضمیمه نامه احمد برای پدرش هم در مورد تاسیس مدرسه یک نامه نوشتم نوشتم که اگر حاضر باشد در مورد ساختن مدرسه برایم کمک کند، کمک خود را به احمد بفرستد و او آنرا به ادرسم به قندهار روان کند. در روز های اول هر جمعه بعد از نماز در مساجد جامع قندهار وعظ میکردم.
تبلیغات وعظ هاییکه بعد از نماز جمعه در مسجد های جامع میکردم در میان مردم تاثیرات خوبی کرد و از یک روز تا روز دیگر مردم از من شناخت پیدا کردند. یک روز بعد از نماز جمعه و وعظ وتبلیغ بمردم گفتم: من میخواهم که یک مدرسه اسلامی تاسیس شود تا به طالب العلم ها درس اسلامی بدهم. تاجران برایم گفتند: ما حاضر استیم که در قسمت ساختن این مدرسه همرایت کمک کنیم و این مدرسه اسلامی باید در چنان جای مناسبی ساخته شود که تمام مردم به آسانی به آن برسند و برای کسی مشکلی ایجاد نشود. مردمان مستعد و تجاران وعده کمک پولی کردند و جوانان زیاد و انسانهای خیر خواه آمادگی خود را به کار رضاکارانه برای ساختن مدرسه ابراز کردند و آماده کار بودند.
به مردم گفتم: اگر شما موافقه کنید و به من اجازه دهید، من یک پلان و نقشه را آماده میسازم. همه حرفهایمرا قبول کردند و من چنین پلان کردم:
برای ساختن مدرسه از بزرگان شهر که در بین مردم شهرت به امانت داری داشتند یک کمیته باید ایجاد شود. این کمیته یک رئیس، یک معاون و یک منشی و یک کمک منشی و یک خزانه دار و معاون خزانه دار و چهار نفر عضو فعال داشته باشد تا کار بصورت منظم صورت بگیرد.
در وقت تعیین شده از طرف بزرگان شهر یک کمیته ده نفره تعیین شد، مردمان مستعد و تجاران در قدم اول مبلغ هشتادهزار افغانی تسلیم خزانه دار کردند. برای کار ساختمان مدرسه صد نفر رضا کار ثبت نام کردند. هر کسیکه از تاسیس مدرسه میشنید نظر به توان خود کمک نقدی میکرد.
از طرف کمیته ساختن مدرسه یک دفتر منظم ایجاد شد و به بسیار زودی کار ساختمان مدرسه آغاز گردید.
پدر احمد یک چک پنجاه هزار کلداری به مدرسه کمک کرد و احمد چک را به ادرس من فرستاد. من چک پنجاه هزار کلداری فرستاده شده پدر احمد را به رئیس کمیته تسلیم کرده و معلوماتی هم در مورد برایش ارایه کردم. این اقدام من از طرف رئیس کمیته و هر کس دیگری که از آن خبر میشد مورد استقبال قرار گرفته مرا تحسین کرده و شاباش گفتند. در طول هشت ماه مدرسه آباد شد. کتابهای ضروری دینی هم خریداری شد و در الماری های کتابخانه جابجا شد. برای اولین بار صنف اول و دوم تاسیس شد. در صنف اول صد نفر و در صنف دوم هشتاد نفر شامل شدند. معلمین رضاکار هم پیدا شده و به درس آغاز کردیم. من در صنف اول و دوم هفته دو روز تدریس میکردم و شاگردان هردو صنف تحت مراقبت من بودند.
جواب نامه ایکه مبلغان و واعظان اسلامی و بزرگان قندهار به امان الله خان نوشته بودند، مواصلت کرد. امان الله خان خودش در چهار صفحه نامه را جواب نوشته بود که متن مختصر آن چنین است: نامه مملو از مهربانی شما رسید، از آن تشکر میکنم. من از طفلی این ارزو را داشتم که وطن عزیزم افغانستان آزاد و صاحب استقلال شود. افغانها به قیمت خون خود استقلال خود را از انگلیسها گرفتند. افغانستان همیشه آزاد  و استقلالش به کمک و فضل خدای مهربان باقی باشد. من خود را شریک این عقیده شما میدانم که نوشته بودید: انگلیسها تمام تبلیغات زهر آگین خود را بخاطری میکنند که هندوستان مستعمره دایمی آنها باقی بماند و مردم هندوستان برای مدتهای دراز، آواز آزادی خواهی خود را بلند نکنند. من هیچ زمانی نمیخواستم  و حالا هم نمیخواهم که افغانها بخاطر بقای سلطنت من دوچار قتل و قتال همدیگر شوند و جو های خون سرخ جاری شود و این برادر کشی دوام کند، از همین سبب افغانستان را ترک کردم. 
عزیزانم ! برادرکشی میان افغانان را وجدان من نمیتوانست قبول کند و باعث زجر و آزارم میشد و وجدانم مرا به محاکمه کشید. تنها من و خانواده ام از افغانستان بیرون شدیم، اما ملت افغانستان و استقلال افغانستان در آنجا است.
این حق یک ملت آزاد است که خودش کسی را به رهبری خود را تعیین کند. این یک حق قبول شده و قانونی آنها و به خوشی خود آنهاست، بخاطریکه اکنون استقلال دارند و استقلال شان را کسی گرفته نمیتواند.
برای پدر احمد یک نامه نوشتم و بخاطر کمکش به ساختمان مدرسه اسلامی تشکر خود و بزرگان قندهار را ابراز داشتم.
مدرسه رونق خوبی پیدا کرد و همه طالب العلم ها به شوق زیاد درس میخواندند. من در مدرسه یک مرکز تبلیغ اسلامی هم تاسیس کردم. ازعلمای قندهار و اطراف قندهار دعوت کردم تا در مورد پیشنهادم نظر خود را ابراز دارند. پیشنهادم کردم که: اگر شما موافقه و رضایت داشته باشید، از نظر من ساختن یک مرکز اسلامی در این مدرسه یک ضرورت است. تمام حاضرین و علما نظرم را تائید کردند  که برای روشن شدن افکار مردم یک مرکز بسازیم. رییس ، معاون و منشی انتخاب شد و همه به اکثریت مرا بحیث رییس انتخاب کردند. من یک دفتر منظم ساخته و سه نفر از عالمان را هم به برای بهبود کار ها بعنوان همکار تعیین کردم. در آغاز مرکز اسلامی دارای بیست عضو بود اما بعد روز تا روز به تعداد اعضا افزوده میشد و بعد از سه ماه تعداد اعضا به چهارصد نفر رسید که یک تعداد علما از هلمند، هرات و فراه هم عضو شدند و حتی از کابل، غزنی و و جنوبی هم بعضی علما عضو مرکز اسلامی شدند.
چندی بعد بنا به نامه رسیده از استادم در کویته عازم کویته شدم. استادم را دیدم و او تمام اخبار هندوستان را به اختیارم گذاشت که در تمام آنها نوشته شده بود: سپه سالار نادر خان با برادران خود از فرانسه آمده و میگوید: میخواهم بمنظور جنگ با حبیب الله به کابل بروم، حبیب الله را از کابل فرار داده و امان الله خان را دوباره بقدرت برسانم و در تمام مساجد و هر جای دیگر فقط روی همین موضوع صحبت میکند که من پادشاهی را برای امان الله خان میگیرم نه برای خود! مردم هندوستان که این خبر را از زبان نادر خان شنیدند، همکاری خود را با او اعلام نمودند، کمک پولی کردند و اعانه بسیار زیاد دادند. حتی زنان زیورات خود را اعانه داده اند. من از کویته دوباره به قندهارآمده و تمام جریانات را به تفصیل برای معاون واعضای مرکز اسلامی گزارش داده به آنها گفتم: شما به کار های خود در مرکز اسلامی ادامه بدهید و به اجازه شما من یکبار عازم هندوستان میشوم تا خود را از  جریانات آگاه بسازم برعلاوه برای مدرسه اسلامی هم زمینه بدست آوردن امکانات را مساعد بسازم. پیشنهاد من مورد قبول شان واقع شد و من روانه کویته شدم، دوشب را با استادم گذشتاندم و بعد برنامه ساختم که اول به مدرسه اسلامی دیوبند میروم و استادان و بعضی دوستان را در آنجا ملاقات کرده وبعد کوشش میکنم که محل اقامت نادر خان را در هندوستان پیدا کنم که در کدام شهر است. با قطار عازم مدرسه اسلامی دیوبند شده و برای نوشیدن یک چای نزد احمد رفتم، او از دیدنم بسیار خوشحال شد. بعد از یادآوری خاطرات او بمدرسه رفت و من به کتابخانه، تا کتابدار را دیده و جویای احوالش شوم. بعد از احوالپرسی کتابدار پرسید: چطور آمدی؟ من او را در جریان تمام وقایع گذاشتم، او با لبخندی برایم گفت: نادر خان در دهلی است و بعد به راه کابل روان است. من تصمیم گرفتم که دوسه مولوی را همراه خود ساخته و خود را به دهلی برسانم. دو نفر از مولوی های آشنا  که با ما برای تبلیغ اسلامی و وعظ به قندهار رفته بودند، موافقه کردند که مرا همراهی کنند. با قطار عازم دهلی شدیم و به وقت معین آنجا رسیدیم. در استیشن ریل وقتی از قطار پائین شدیم، اخبار فروشان، بسته های روزنامه را بغل کرده و هر کدام یک شماره روزنامه را بدست بلند کرده و به بسیار شوق  و آواز بلند اعلان میکردند: امروز بعد از نماز جمعه محمد نادر خان در مسجد جامع برای مردم یک سخنرانی مهم دارد. ما خود را به مسجد رسانیدیم افراد دولتی دم دروازه مسجد ایستاده بودند وکسانی را که داخل مسجد میشدند، تلاشی میکردند و بعد از تلاشی و پالیدن به آنها اجازه داخل شدن به مسجد را میدادند.


 

اخبار روز

04 قوس 1399

BBC ‮فارسی - صفحه افغانستان BBC ‮فارسی - صفحه افغانستان

کتاب ها