دیوانه گان شهر!(طنز)

                                                     از یک اداره ی آمار و ارقام وظیفه گرفتم تا دیوانه گان شهر را بشمارم. شام ناوقت به محل مورد نظر رسیدم. برای گذرانیدن شب به یک هوتل صفر ستاره مراجعه کردم. همین که وارد دخولی هوتل شدم با شنیدن آواز بلند و ناخوشایند «خیریت است ؟» در جایم میخکوب گردیدم. 

صدا از شخصی بود که دقایقی بعد خودش را پسر مالک هوتل معرفی کرد و زیر نور ضعیف چراغی که بالای میزش را روشن می کرد، نشسته بود و با مبایل اش مصروف بود. جوانی شاید در سن هیجده یا نزده با بنیه ی ضعیف و لاغر. نزدیک گردیدم و گفتم: 
ـ این چه طرز پیشامد است؟ گفت: 
ـ همی اس که می بینی؛ مه خو تُره دعوت نکدیم، خوشِت اس خوب، خوشِت نیس برو هر جایی که دِلِت می خواهه. 
دیدم بحث کردن با او فایده ندارد و اتلاف وقت است؛ گفتم: 
ـ اتاق ضرورت دارم.  
روی شیشه ی کامپیوترش صفحه ی را نشان داد و از من خواست تا به وسیله ی «ایمیل» اسم و بقیه ی شهرتم را بنویسم تا ثبت راجستر هوتل گردد. حوصله نداشتم فارم راخانه پُری نمایم؛ گفتم:
ـ شما خودتان این کار را انجام بدهید. من هرگز ایمیل نداشته ام و به کامپیوتر هم دسترسی ندارم. گفت:
ـ شما چطو بدون تکنالوژی زنده گی کدین؛ نه ایمیل نه کامپیوتر! گفتم:
ـ همان طوری که شما الان زنده گی می کنید، نه ادب، نه شعور، نه اخلاق و نه هم طرز درست پیشامد. با عصبانیت گفت:
ـ کاکا! گپیته سنجیده بزن. می خواهی بریت نشان بتم که چه قدر ادب دارم؟ گفتم: 
ـ ضرور نیست، فقط لطف کنید و اتاقی برایم بدهید تا شب را بگذرانم.  
اسم و شهرتم را درج کرد و با عصبانیت کلیدی را جلویم گذاشت و با ذکر مبلغی که باید بپردازم، گفت:
ـ اتاق شماره ۶ و با دستش به سمت اتاق اشاره کرد. 
اتاق وضع خوب نداشت و خیلی نامرتب بود. بهر ترتیبی بود شب را در آن سپری کردم. صبح، همین که از آن جا پا به بیرون نهادم و هنوز تصمیم نگرفته بودم به سمت چپ بروم یا راست، متوجه شدم که دو نفر مقابل یک دکان با هم دعوا دارند و به همدیگر شان فحش و دشنام می دهند و در چشم بهم زدن چنان گلاویز شدند که در یک لحظه از بینی و دهان هردوی شان خون جاری شد و عابرین به مشکل توانستند آن دو را از هم جدا سازند. در همین لحظه شخصی که با عجله از کنارم عبور می کرد، با من تصادم کرد. گرچه تقصیر از من نبود؛ اما بازهم خواستم معذرت بخواهم. مجال نداد و با عصبانیت گفت:
ـ احمق، فکرت کجاس؟ گفتم:
ـ او برادر، من که تقصیری ندارم و این جا ایستاده بودم، خودت با من تصادم کردی. گفت: 
ـ وقتی سرِ راه ایستاده باشی آدم خواه مخواه تصادم می کنه. معذرت خواستم و برایش وعده دادم که دیگر سرِ راه نه ایستم.
به سمت راست پیچیدم تا خودم را به سرویس های شهری برسانم. شخصی که جلوتر از من روان بود یک خریطه کیله به دست داشت. به سرعت یک، یک دانه از پاکت در می آورد و بعد از خوردن، پوستش را به هر سویی پرتاب می کرد. چند نفری هم نزدیک به یک دیوار، در حالی که نشسته بودند و روی شان به سمت دیوار بود، رفع حاجت می کردند. بوی و تعفن بدی در هوا متصاعد می گردید. به سرعت خودم را به بس های شهری رسانیدم و سوار شدم. تصادفا" یکی از چوکی ها خالی بود و نشستم. در ایستگاه بعدی چند نفر دیگر نیز سوار شدند و چون سیت خالی نبود ناگزیر در راهروی ایستادند و بس به راه اش ادامه داد. 
هنوز از رسیدن به مقصد فاصله داشتم، از جایم برخاستم تا مبایلم را از جیب پطلون دربیاورم. چند نفری که ایستاده بودند چنان هجوم آوردند که از وارخطایی دست از پا گم کردم. زیرا دلیل هجوم آنان را نمی دانستم. وقتی مبایلم را از جیبم درآوردم و دوباره نشستم، تازه دانستم که آن ها به تصور این که از موتر پیاده می شوم هجوم آورده بودند تا چوکی مرا بگیرند. 
به ایستگاه مورد نظر رسیدم. وقتی می خواستم پیاده شوم شخصی در عین زمان کوشش داشت بالا شود و پا روی پای من گذاشت. از درد بخود پیچیدم و به شدت پایم را از زیر پایش بیرون آوردم. گفت:
ـ کور هستی، نمی بینی؟ گفتم:
ـ او برادر خودت پا روی پای من گذاشتی، نه من. اجازه بدهید من پائین شوم، بعدا" شما بالا شوید. گفت:
ـ کاکا زیاد گپ نزن، به خیرِت اس اگه رایِته بگیری و بری. دیدم مشوره اش کاملا" به سودم است؛ راه ام را گرفتم و دور شدم. احساس گرسنه گی می کردم، به یک رستوران رفتم تا چیزی بخورم. میزی را در یک گوشه پیدا کردم و نشستم. منتظر بودم گارسون بیاید چیزی فرمایش بدهم. دفعتا" گارسونی با صدای بلند صدا کرد:
ـ کاکا از گوش کر هستی؟ چند بار اس صدا می کنم جواب نمیتی؛ فرمایشته بگو. لازم ندیدم با او بحث نمایم. از خوردن غذا هم صرف نظر کردم و گفتم:
ـ ببخشی والله متوجه نشده ام. فقط یک گیلاس آب می خواهم. گفت:
ـ کاکا جای غلط آمدی، اینجه کسی نوکریت نیست که بریت اَو مفت بته.
پُشت سرم را خاریدم و از رستوران بیرون شدم. با خود فکر کردم که امروز چانس آورده ام و چند بار از خطر رُسته ام، ورنه حالا باید دندان هایم در دستم می بود. شاید فردا خوش چانس نباشم. بدون درنگ و قبل ازین که بسیار دیر شود روانهً دفتر کارم شدم. رئیس دفتر از نتیجۀ کارم پرسید. گفتم:
«دیوانه گان شهر از شمار بیرون است؛ اگر گویید عاقلان بشمارم که معدودی بیش نیست!»


 

اخبار روز

15 حوت 1399

BBC ‮فارسی - صفحه افغانستان BBC ‮فارسی - صفحه افغانستان

کتاب ها