دیوانه گان شهر! (۲)

                                        «دیوانه گان شهر از شمار بیرون است؛ اگر گویید عاقلان بشمارم که معدودی بیش نیست»! وقتی گزارش فوق را به رئیس اداره تقدیم کردم که ماموریت شمارش دیوانه گان بدون نتیجه خاتمه یافت، به این تصور بودم که خواهد گفت عاقلان شهر را بشمارم. اما برخلاف انتظار، برایم وظیفه داد تا احمق های شهر را بشمارم. گفتم: 

ـ امکان ندارد، در پیشانی چه کسی نوشته شده احمق تا من بدانم و یا کی می گوید احمق هستم تا من نامش را شامل لیست بسازم. گفت: 
ـ ضرورتی نیست خودشان بگویند؛ با عملکردشان بخودی خود نشان خواهند داد که احمق هستند به شرط آن که شما قادر به تشخیص آن ها باشید.  
با دلواپسی پذیرفتم و عازم شهر شدم. بازهم ناوقتِ شام به مرکز شهر رسیدم. این بار خواستم برای گذرانیدن شب به یک هوتل خوب مراجعه نمایم که صبحانه هم بدهند تا ضرورتی نداشته باشم برای آن به یک کافه یا رستوران بروم. یک هوتل مناسب یافتم و شب را آن جا گذرانیدم. 
فرداصبح، همین که از خواب برخاستم احساس گرسنه گی می کردم. بلادرنگ به سالون غذاخوری هوتل، جایی که صبحانه می دادند، مراجعه کردم. معمولا" در همین جاهایی که صبحانۀ مجانی می دهند آدم به ضرورت خوردن صبحانۀ مکلف و مفصل اعتقاد پیدا می کند! در قطاری ایستادم که چند نفر دیگر قبل از من بودند و هر کدام شان قابی به دست داشتند، تا نوبتم رسید. نفر موًظف، که مصروف پختن تخم در تابه و روغن بود، پرسید: 
ـ شماهم می خواهید صبحانه بخورید؟ گفتم: 
ـ نخیر؛ اگر اجازه دهید فقط می خواهم فیسبوکم را در کمپیوترشما چک نمایم. خندید و دو دانه تخم مرغ سرخ شده در قابم گذاشت. مقدار مفصلی هم از خوراکه باب مختلفی که روی میز چیده شده بودند به آن اضافه کردم و گیلاسی هم چای نوشیدم و عازم ماموریت دشوار احمق یابی شدم. 
به اولین دکان محله مراجعه کردم تا سوالی در مورد احمق های شهر بپرسم. همین که کلمۀ احمق را بر زبان آوردم عابری که از آن جا می گذشت ایستاد و با عصبانیت پرسید: 
ـ وقتی صدا کردی احمق آیا منظورت من بودم؟ ندانستم چه جوابی بدهم، گفتم: 
ـ نخیر آقا؛ مگر درین شهر تنها خودت احمق هستی؟ گفت: 
ـ نخیر، احمق درین شهر آن قدر زیاد است که هرگاهی که شما این کلمه را بکار ببرید عده یی بخود می گیرند. گفتم:
ـ من وظیفه گرفته ام تا احمق های شهر را بشمارم. اگر ممکن باشد کمکم کنید تا آن ها را بشناسم و بشمارم. گفت: 
ـ کار مشکلی نیست، می توانید با من بیایید تا برای تان نشان بدهم اما شرطش این است که صد دلار برایم بپردازید. با علاقه مندی پذیرفتم و یک جا با او به راه افتادم. 
به قسمتی از یک جادۀ عمومی شهر رسیدیم که راه بندان بود و در چهار راه عمومی میتینگی با شرکت جمع کثیری از مردم جریان داشت. شخصی، که  به گفتۀ همراهم رهبری یک حزب سیاسی را به عهده داشت، عقب بلندگو قرار گرفته بود و سخنرانی می کرد. در سخنرانی اش از مردم می خواست تا در انتخابات پیش روی به پشتیبانی از او و حزب مورد نظرش ادامه دهند و نگذارند حریفانش برنده شوند. زیرا تنها در زعامت آن ها خواهد بود که کشور گل و گلزار می شود و مردم در آسوده گی بسر خواهند برد؛ و در صورت پیروزی احزاب دیگر مردم بدبخت خواهند شد و کشور به پیشرفت و آرامش دست نخواهد یافت. مردم هم با هورا گفتن و شعارهای زنده باد و مرده باد سخنران را همراهی کردند. با ختم این سخنرانی به راه مان ادامه دادیم.
مسافه ی زیادی را طی نکرده بودیم به یک پارکی رسیدیم که در یک قسمت آن میتینگی باشکوهی برپا بود و شیخ عمامه بر سر با عبا و قبا عقب بلندگو قرار گرفته و سخنرانی می کرد و کوشش داشت به مردم حالی نماید که برای رفتن به بهشت و دست یافتن به حورهای بهشتی قربانی بدهند، از روحانیون شان پشتیبانی نمایند و در صورت ضرورت برای انتحار آماده باشند. صحبت های شیخ با نعره های الله اکبر حاضرین استقبال می شد. قبل ازین که میتینگ به پایان برسد به راه افتادیم. همراهم از من پرسید:
ـ چه نتیجه گرفتی؟ آیا توانستی تعدادی از احمق های شهر را بشماری؟ گفتم:
تنها دو نفر را شامل لیست ساخته ام: یکی آن سیاستمدار را که وعده های دروغین به مردم می داد و دیگر آن ملایی را که با تبلیغات دروغین اش مردم را می فریبد. همراهم گفت:
ـ اشتباه  کرده ای. همین که آن دو توانمندی این را دارند که جماعتی از مردم را عقب شان بکشانند و از آن ها برای تاًمین منافع خود و گروه شان استفاده نمایند، بخودی خود نشان می دهد که عاقل ترین ها هستند. به این دلیل، تنها کسی که در گردهم آیی اولی هوشیار بود همان سیاستمدار بود و در گردهم آیی دومی همان ملا. بقیۀ اشتراک کننده گان احمق هایی بودند که به سخنان آن دو گوش می دادند و آن ها نیز با استفاده از حماقت همین نوع شنونده گان هر چیزی را به خورد شان می دهند و آن ها هم بدون آن که قدرت تفکر داشته باشند می پذیرند. از برکت وجود همین احمق ها است که بازار ملا های دروغین و سیاستمداران عوام فریب ما چاق است و این مردم احمق را به سود خودشان استعمال می کنند. 
برخلاف تصورم که فکر می کردم این ماموریت چه قدر دشوار و ناممکن است آن را بسیار ساده و آسان یافتم. مشکل اما؛ تهیۀ لیست بود! چون هیچ کسی نمی خواست نامش درج آن گردد!
به همراهم صد دلار پرداختم. با تشکر و لبخند پذیرفت و وقتی آن را در جیبش می گذاشت با گفتن خدا حافظ رو به من کرد و گفت:
ـ وقتی نام احمق ها را می نوشتی فراموشت نشود که نام خودت را در اول آن لیست بنویسی!

  
 

اخبار روز

30 سنبله 1400

BBC ‮فارسی - صفحه افغانستان BBC ‮فارسی - صفحه افغانستان

کتاب ها