جنگ و صلح ازدیدگاه آلبرت آنشتاین و زیگموند فروید

باید گفت جنگ در تاریخ بشر عمری به قدمت عمر خود انسان دارد؛ جنگ یکی از عناصر ثابت تاریخ است و تمدن و دموکراسی چیزی ازآن نکاسته است ۰ از ۳۴۲۱ سال گذشته که تاریخ مضبوط دارد تنها ۲۶۸ سال آن جنگی به خود ندیده است۰ و نیز باید پذیرفت که در طول این مدت مانند امروز جنگ آخرین شکل رقابت و انتخاب طبیعی میان نوع انسان بوده است

۰ بدبختانه فیلسوفانی بزرگی به گونهٔ ستایش آمیز از جنگ سخن گفته اند؛ من سه نمونه در اینجا می آورم: هراکلیتوس فیلسوف معروف یونان باستان می گوید: جنگ در عالم ضروری است و اضداد برای یکدیگر لازم است؛ جنگ پدر همه چیز هست۰ جنگ سرچشمهٔ پر قدرت اندیشه ها؛ اختراعات؛ نهادها و دولت هاست۰ صلح نوعی تعادل ناپایدار است که تنها با قبول یا در صورت تساوی قدرت قابل حفظ شدن است ۰ هگل فیلسوف آلمانی معتقد بود که جنگ سرنوشت عالم را تعیین می کند و بالاخره نیچه فیلسوف دیگر آلمانی جنگ را عصاره ای تمدن می داند۰ بدبختانه باید گفت این حماقت هنوز و به گونهٔ وحشتناکی ادامه دارد ۰ آری انسان برای نخستین بار توانایی آن را یافته هست تا این سیاره ای زیبا را به تل خاکستر تبدیل کند و این بسیار غم انگیز هست۰ زنده یاد استیون هاوکینگ فیزیکدان معروف چند دهه قبل گفته بود که سه عامل می توانند باعث نابودی انسان و سایر موجودات گردند : نخست وجود ویروسهای که از کنترل انسان‌ها خارج شوند و نسل بشر را از رویکره ای خاکی محو کنند؛ دوم برخورد شهاب سنگها با زمین مانند ۶۵ میلیون سال پیش که در خلیج مکزیک صورت و باعث نابودی ۹۹درصد موجودات گردید و سوم عامل نابودی وقوع یک جنگ هسته ای می باشد۰ تا کنون پنج انقراض بر روی زمین رخ داده که عامل اصلی  آن خود طبیعت بوده است ولی به باور بسیاری از دانشمندان انقراض ششم امکان دارد به دست بشر اتفاق بیفتد؛ نابودی زیست محیط و بمب های هسته ای می تواند انقراض ششم را رقم بزند۰ علل و اسباب جنگ همانند علل و اسباب رقابت میان افراد است : به چنگ آوردن؛ پرخاشگری و غرور؛ جستجوی غذا؛ زمین؛ سیادت؛ قدرت طلبی؛ کسب بیشتر ثروت؛ به دست آوردن شهرت؛ خودشیفتگی فردی؛ خود شیفتگی گروهی و خود شیفتگی نوعی ۰ دولت همان غرایز و ضعف های ما را دارد؛ منهای محدودیت ها و مهار ها و قیود ما۰ فرد به محدودیت هایی که قوانین و اخلاقیات بر او تحمیل کرده اند مجبور است گردن بنهد و می پذیرد که به جای جنگ به گفتگو متوسل شود؛ چون دولت حمایت های اساسی از اموال و حقوق قانونی او را تضمین می کند ( البته اگر دولت نسبتأ عاقل و مردمی باشد ) اما دولت خود هیچ مانع و محدودیت اساسی را نمی پذیرد؛ زیرا یا آن قدر قدرت دارد که هر مانعی را از سر راه خویش بر دارد یا ابردولتی وجود ندارد که حمایت های اساسی به او عرضه کند و قانون و نظام اخلاقی هم در میان نیست تا قدرتی مؤثر به کار اندازد۰ غرورفرد توانی اضافی در رقابت برای زیستن می آفریند؛ ملی گرایی نیز در کار سیاست و جنگ قدرتی اضافی به دولت می بخشد۰ ( اکنونپیش از پرداختن به تبادل افکار و نامه بین زیگموند فروید و انیشتن در باره جنگ سخنان آلبرت انیشتن تحت عنوان مبارزه ای برای صلح رامی آورم : شاید اگر ثروت‌های مادی جهان به درستی تقسیم می شد و ما نیز بردگان لجوج در دست نظریه ها و سنت های اقتصادی نمی بودیم؛ پول؛ کار و مواد غذائی می توانست به حد کافی برای همه وجود داشته باشد ۰ بدین منظور؛ افکار و فعالیت های ما می باید قبلا ازهر چیز در خدمت فعالیت های سازنده قرار گیرد و نه در جهت تدارک یک جنگ جدید۰ من نیز همانند متفکر بزرگ آمریکائی « بنجامینفرانکلین » بر این عقیده ام که هرگز جنگ خوب و صلح بد وجود نداشته است ۰ من نه فقط صلح طلبم؛ بلکه صلح طلبی مبارزه جو بوده؛ از هر جنبش صلح طلبانه ای که خواهان مبارزه برای صلح است؛ طرفداری می کنم۰ جلوگیری از جنگ تنها زمانی ممکن می شود که انسان‌ها از رفتن به جبهه سر باز زنند؛ هر چند که در آغاز فقط اقلیتی به خاطر این آرمان بزرگ به کوشش و مبارزه بپر دازند۰ آیا رنج کشیدن به خاطر صلح که اندیشه ای انسانی است شایسته تر از نابود شدن در جنگ که اعتقادی بدان نیست؛ نمی باشد ؟ هر جنگ حلقه ای است که به زنجیر بدبختی بشر افزوده شده؛ مانع رشد انسانی می گردد۰ با این همه سر پیچی عده ای هرچند کم از شرکت در جنگ می تواند نمایشگر اعتراض عمومی علیه آن باشد۰ اگر توده ها در معرض تبلیغات مسموم قرار نگیرند؛ هرگز خواهان جنگ نخواهند بود۰ باید به آنان در مقابل این تبلیغات مسموم مصونیت داد ۰ باید فرزندان خود را در مقابل نظامیگری واکسینه کرد و این تنها زمانی ممکن می گردد که بتوانیم آنان را با روح صلح طلبانه تربیت کنیم۰ بدبختانه ملت ها با هدف های نادرست تربیت شده اند۰ در کتاب های درسی به جنگ ارج می نهند وحشت و خرابی های آن را نادیده می گیرند و به کودکان کینه توزی را آموزش می دهند۰ کتاب های درسی باید از نو نوشته شوند تا بتوانند به جای دامن زدن به اختلافات قدیمی و پیشداوری های بیمورد؛ روح تازه ای در نظام تربیتی ما بدمند۰تربیت از گهواره آغاز می شود و مسؤلیت تربیت فرزندان صلح دوست متوجه مادران است۰ نمی توان تنها در محدوده ای یک نسل غزیزای جنگ طلبی را از بین برد و هیچکس نیز چنین خواستی ندارد۰ نسل های آینده باید همواره برای بر قراری صلح مبارزه نمایند۰ اما نه در مرز های ساختگی و با تعصبات نژادی و زیر لوای وطن پرستی ولی در اصل برای کسب ثروت بیشتر۰ سلاح ما خرد ماست و نه توپ وتانک ۰ اگر تمام نیروهای را که در یک جنگ به هدر می روند در خدمت سازندگی به کار می گرفتیم؛ چه دنیای زیبایی می توانستیم بسازیم ۰ یک دهم نیروی تلف شده در جنگ جهانی و بخش کوچکی از ثروتی که به خاطر تولید تسلیحات و گازهای سمی از میان رفت؛کافی بود که زندگی بایسته ای برای انسان‌های ممالک در حال جنگ فراهم آورده از فاجعهٔ جهانی بیکاری جلوگیری کند۰ امروز می باید ما به همان اندازه که بدون مقاومت و چون قربانیانی در خدمت جنگ قرار گرفتیم؛ برای صلح نیز آماده ای فداکاری باشیم۰ هیچ چیزبرای من پر اهمیت تر از صلح نیست۰ هیچ حرف و عملی جز در این زمینه؛ قادر به ایجاد تغییری در ساخت جهان نمی باشد۰ به هرحال امیدوارم پیام من بتواند در این امر بزرگ مؤثر واقع گردد۰ پیامی که از اتحاد انسان ها و صلح روی زمین سخن می گوید ) و اماحالا نخستین نامه ای آلبرت انیشتن که به تاریخ 30 ژوئن 1932 از پوتس دام آلمان به زیگموند فروید ارسال می گردد خدمت شما تقدیم می‌شود۰ آقای فروید ! خوشحالم که جامعهٔ ملل و انستیتوی بین المللی تبادل افکار این سازمان در پاریس؛ امکان تبادل نظر با شخص دلخواه و در بارهٔ مسئله ای دلخواه را به من داده است ۰ من از این امکان استفاده کرده؛ می خواهم موردی را که به نظر من در موقعیت کنونی مهم‌ترین مسئله تمدن بشری است؛ با شما در میان گذارم۰ آیا در مقابل فاجعهٔ شوم جنگ راه نجاتی برای بشریت وجود دارد؟ این پرسش حیاتی همراه با پیشرفت تکنولوژیکی برای انسان متمدن مطرح است ۰ ولی با این وجود تمام کوشش ها تا کنون در حل این مسئله به ناکامی انجامیده است۰ من معتقدم حتا انسان‌های که با این مسئله به گونهٔ عملی یا حرفه ای دست به گریبانند به خاطر احساس ضعف شان مشتاق آگاهی از نظرات کسانی هستند که به علت تحقیقات عملی شان در زمینه های مختلف زندگی دید وسیع تری در اینباره دارند۰ از آنجا که در محدوده ای خاص تفکر من امکان شناخت نیازها و احساسات عمیق انسانی وجود ندارد؛ سعی می نمایم تا از طریق این تبادل فکری پرسش مورد نظر را گسترده تر مطرح ساخته به طور اجمال برخورد کلی با این مسئله داشته باشم تا امکان روشنتر شدن مطلب بر اساس شناخت عمیقی که از غرایز انسانی دارید؛ برای شما فراهم آید ۰ اطمینان دارم که شما قادرید که از دیدگاه تربیتی به نشان دادن آندسته از موانع روانی بپردازید که به شیوه ای تقریبأ غیر سیاسی قابل رفع می باشد؛ موانعی که روانشناسی بدون آنکه قصد داوری در مورد آنها را داشته باشد؛ ارتباطات و قابلیت دگرگونی شان را می شناسد ۰ از آنجا که من شخصأ از احساسات ناسیونالیستی بری بوده و انسانی فطرتأ آزاد هستم؛ جنبه های تشکیلاتی مسئله به نظرم ساده می رسد۰ این امکان برای دولت ها وجود دارد که به منظور بررسی تمام اختلافات موجود به تأسیس ارگان‌های قانونگزاری و قضائی واحدی اقدام نمایند۰ وظیفه دولت ها این است که تمام قوانین وضع شده در این ارگان‌های مقننه به اجرا در آورند۰ تمام اختلافات را در دادگاه ها مطرح نموده و تصمیمات آن را بدون قید و شرط قبول نمایند و اقدامات تعیین شده از سوی آنها را به مرحلهٔ اجرا در آورند۰ در اینجا به نخستین اشکال بر می خوریم : اگربرای اجرای تصمیمات اتخاذ شده قدرت کافی در اختیار چنین دادگاهی به عنوان نهاد اجتماعی نباشد؛ امکان تأثیر پذیری آراء چنین محکمه ای از عوامل غیر حقوقی خارجی بسیار است۰ لاینفک بودن حقوق و قدرت واقعیتی انکار ناپذیر است۰ زمانی آراء یک نهاد حقوقیبه عدالت اجتماعی مطلوب نزدیک می شود که به سود و به نام جمع بوده و ضمانت اجرائی نیز داشته باشد تا بتواند عدالت دلخواه ومطلوب را به دیگران بقبولاند ۰ حال که ما دارای چنین سازمان فرا دولتی نیستیم که بتواند آرای خود را بی چون و چرا به شکل قانونی درآورد و تصمیماتش را به مرحلهٔ اجرا بگذارد۰ اجبارأ نتیجه می گیریم که چشم پوشی بدون قید و شرط دولت ها از بخشی از حق حاکمیت و آزادی عملشان تنها راه تأمین امنیت جهانی بوده و بدون تردید تنها راه بر قراری آن است۰ با نگاهی به تلاش های جدی و در عین حالبی نتیجه ای که در دهه های اخیر برای رسیدن با این هدف انجام شده؛ می توان نیروهای عظیم روانی را احساس کرد که این کوشش هارا خنثی می کنند ۰ بعضی از این نیروها آشکارا قابل شناختند؛ قدرت طلبی قشرهای حاکم در هر کشوری با محدود ساختن امتیازات حقوقی آنها تضاد دارد۰ غالبأ این قدرت طلبی سیاسی واکنشی است در مقابل تلاش‌های مادی— اقتصادی؛ دیگر اقشار قدرت طلب ۰منظورم آن معدود افراد صاحب نفوذ هر جامعه است که به ارزش های اجتماعی بی توجه بوده؛ جنگ و تولید و معامله اسلحه برایشانمعنائی جز منافع شخصی و توسعه دایرهٔ قدرتشان ندارد۰ این واقعیت ساده می تواند گام نخست در شناخت روابط مورد نظر باشد۰ اما چگونه این اقلیت قادر است تودهٔ مردم را جهت نیل به خواست هایشان به خدمت گیرد۰ مردمی که در جنگ فقط رنج و بی خانمانینصیبشان می گردد؟ به نظر من تودهٔ مردم شامل کسانی نیز می شوند که به عنوان سرباز تصور می کنند به بهترین وجهی در خدمت ملتخویش قرار گرفته اند و حتا تجاوز را بهترین شیوه ای دفاع از میهن  خویش می انگارند۰ نخستین پاسخی که می توان به پرسش فوق داد؛ این است که اقلیت حاکم نهادهای از قبیل مدارس؛ وسائل ارتباط جمعی و حتا بیشتر مواقع سازمانهای مذهبی را در اختیار دارد۰ و بااستفاده از این وسائل می تواند بر احساسات توده وسیع مردم حکومت کرده و آنان را به ابزار بی اراده نیل به هدفهای خویش تبدیل سازد۰ اما این پاسخ نمی تواند روشنگر تمام روابط موجود باشد۰ در اینجا این پرسش مطرح می گردد که چگونه توده ها اجازه می دهند که به کمک وسائل مذکور آنان را تا مرز دیوانگی‌؛ خشم؛ ایثار و قربانی شدن بکشانند ؟ آیا این امر ناشی از وجود غریزه نفرت و نابودی در درون انسان‌ها ست؟ آیا این عارضه در حالت عادی خفته ولی در حالات غیر عادی پدیدار گشته و قابل تحریک بوده و به سادگی میتواند به جنون توده ای تبدیل گردد؟ چنین به نظر می رسد که درک تأثیرات این عقده شوم به حل مسئله یاری خواهد نمود و تنها کسی که به غرایز انسانی آشناست قادر خواهد بود به این پرسش ها پاسخ گوید ۰ آخرین پرسش باقی مانده اینکه آیا هدایت رشد روان انسان درجهتی که بتواند در مقابل جنون نفرت و نابودی مقاوم تر گردد؛ امکان پذیر است؟ منظورم نه فقط مردم عادی بلکه بنا بر تجربیات زندگیم؛درست همان به اصطلاح روشنفکران نیز هستند که به آسانی تحت تأثیر توهمات توده ای قرار می گیرند؛ زیرا زندگی روز مرهٔ شان الهام نگرفته و جلب هر آنچه که می خوانند می شوند۰ در خاتمه باید اضافه کنم که فقط در بارهٔ جنگ بین دولت ها؛ یعنی اختلافات بین المللی صحبت کردم اما با سایر تهاجمات انسانی که به انواع مختلف و تحت شرایط گوناگونی به وجود می آیند نیز آشنائی دارم : برای مثال جنگ های داخلی که در گذشته تحت لوای مذهب و امروزه به علل اجتماعی بروز می کنند و یا تحت تعقیب و ستم قرار دادن اقلیت های ملی ۰ ولی در اینجا با آگاهی کامل یکی از مشهورترین و فاجعه انگیزترین انواع اختلافات بین جوامع بشری را مطرح نمودم تا شاید بتوان چگونگی جلوگیری از یک اختلاف خصمانه را بهتر نشان داد۰ می دانم که شما در نوشته هایتان به طور مستقیم و غیر مستقیم تمام مسائل مهم حیاتی را پاسخ گفته اید۰ اما اگر بار دیگر بر اساس شناخت های جدید خود مسئله نجات جهان از جنگ را به طور اخص مورد توجه قرار دهید؛ بسیار سودمند خواهد بود و می تواند موجد کوشش های ثمر بخشی گردد۰ « با درودهای دوستانه آلبرت انیشتن » ) پاسخ زیگموند فروید : وین سپتامبر 1932: آقای انیشتن ! وقتی شنیدم که مرا برای تبادل نظر در باره موضوعی بر گزیده اید که برایتانحائز اهمیت است و معتقدید که برای دیگران نیز مهم و جالب می باشد؛ بدون درنگ موافقت خود را اعلام کردم۰ من انتظار داشتم شمامسئله ای را انتخاب کنید که در مرزهای دانش امروزی بوده و هر کسی چه یک فیزیکدان و چه یک روانشناس بتواند تا حدی در بارهٔ آن اظهار نظر کرده و از جهات مختلفی به زمینهٔ مشترکی برسند۰ اما طرح این مسئله از سوی شما مرا به حیرت واداشت؛ که چه میتوان کردتا از فاجعه جنگ جلوگیری نمود؟ در ابتدا هراس من از این بود که آیا طرح این مسئله در حیطهٔ اختیارات من ( نزدیک بود بگویم من و شما) است یا اینکه وظیفهٔ دولتمردان ؟ اما سپس دریافتم که نه به عنوان یک فیزیکدان بلکه همانند محقق قطب شناس « فریدیف نانزن» که برای حل مسئله گرسنگی در جهان و کمک به انسان‌های بی خانمان قربانی جنگ جهانی تمام امکانات خود را در اختیار آنان گذاشت؛شما نیز مسئله را به عنوان یک انساندوست مطرح کرده اید و من نیز می بایست نه در قالب کوششهای عملی بلکه در محدودهٔ فعالیت خود از دیدگاه روانشناسی به معضل جلوگیری از جنگ بپردازم ۰ شما حتا با بیان تقریبی همهٔ مسائل کار مرا نیز ساد کرده اید۰ من تنها سخنان شما را ادامه می دهم و به این قناعت می کنم که گفتار تان را تأئید کرده و سعی می کنم که با اطلاعات و فرضیه های خود مسائل را بیشتر بسط دهم۰ شما از رابطهٔ بین حقوق و قدرت آغاز کردید که به نظر من بهترین نقطهٔ آغاز بررسی ما می باشد۰ اجازه بدهید که واژهٔ « قدرت » را با بیان رساتر روز تعویض کنم ۰ تضاد حقوق و زور مشکل امروزی ما است۰ به سادگی می توان وابستگیوجود اولی به دومی را دید و اگر به منشأء چگونگی به وجود آمدن مسئله بنگریم؛ حل مشکل به سادگی امکان پذیر است۰ پوزش می طلبمکه ناچارم برای روشن شدن روابط؛ مطالب عمومی و شناخته شده ای را مختصرأ مطرح نمایم۰ اصولن  تضاد منافع انسان ها با توسلبه زور خاتمه پیدا می کند۰ این اصل در دنیای جانوران که انسان نمی تواند خود را از آن جدا بداند نیز مصداق دارد۰ به علاوه انسانها اختلافات عقیدتی بسیاری نیز دارند که به حد انتزاعی رسیده و برای خاتمه دادن با آنها باید به به شیوه های نو دست یافت۰ اما این مشکل بعدی ما است۰ در آغاز و در زمانی که انسان ها به صورت گله زندگی می کردند۰ زور بازو تعیین کنندهٔ مالکیت و تأثیر نظر افراددر پیشبرد کار بود۰ قدرت بازو به زودی جای خود را به استفاده از ابزار تولید داد۰ پیروزی از آن کسانی بود که بهترین سلاح ها را در اختیار داشتند و یا می دانستند که چگونه می توان به بهترین وجهی از آن ها استفاده کرد۰ با ظهور اسلحه برتری فکری جای زور بازو را گرفت ۰ هدف اصلی جنگ این بود که عده ای به علت خسارات وارده با آنها یا از بین رفتن نیروهایشان؛ مجبور به چشم پوشی از خواست های شان گردند۰ این امر زمانی کاملن به نتیجه می رسید که تضعیف مداوم قدرت رقیب یا به زبان دیگر نابودی او امکان پذیر می بود۰ این شیوه برای فاتح دو امتیاز در بر داشت؛ نخست اینکه دشمنانش امکان تجهیز مجدد نداشتند و دوم اینکه  سرنوشت آنان مایه عبرت دیگران می گشت۰ گذشته از این؛ کشتن دشمن سبب ارضاء یکی از غرایز انسانی است که بعدأ بدان پرداخته خواهد شد۰ در مرحله ای بعدی این اصل مورد نظر قرار گرفت که می توان به شرط چشم پوشی از کشتن دشمن مغلوب او را در خدمت خواستهای خود مورد استفاده قرار داد۰ بنابر این انگیزه ای که قدرت پیروز را به آشتی با دشمنان سوق داد؛ سلطه بر مغلوب به جای کشتن او بود۰ اما باید در نظر داشت که ترس از انتقام. مغلوبین همیشه آرامش غالب را مختل می ساخت۰ که این خود منشأء حاکمیت قدرتهای بزرگ است؛قدرتهای که یا متکی به زور صرف یا نیروی دانش خود هستند۰ می دانیم که باوجود تغییرات شیوه های حکومتی.؛ امروز هم تنها راه رسیدن به حق زور است ۰ اما چگونه؟ بر مبنای این واقعیت به نظر من اتحاد نیروهای کوچک تنها راه از میان بر داشتن یک قدرت بزرگ است۰ زیرا این اتحاد موجد حقوقی است که در مقابل ابزار فدرت فردی هر یک از افراد قرار می گیرد ۰ می بینیم که تنها حقوق مبین قدرت یک جامعه می باشد۰ این بار نیز زور با همان هدف و ابزار عمل کرده؛ خود را در مقابل کسانی که به مقاومت برخاسته اند باز مییابد۰ البته با این تفاوت که این بار زور شکل انفرادی ندارد۰ بلکه قدرت اجتماعی است۰ اما گذار از زور به حقوق جدید منوط به یک شرط روانشناسی است؛ اتحاد همگانی می بایستی با ثبات و مداوم باشد۰ اگر هدف این اتحاد فقط مبارزه با نیروی برتر بوده و پس از پیروزی از هم پاشیده شود؛ کاری از پیش نرفته است و نیروی بعدی که خود را قوی تر می یابد۰ بار دیگر سعی می کند حاکمیت خود را مسلط سازد و به این ترتیب این بازی تا ابد تکرار خواهد شد۰ همبستگی اجتماعی باید همواره پا بر جا بماند؛ سازماندهی گردد وقوانینی به وجود آورد که از استیلای مجدد زور جلوگیری کند؛ نهادهای به وجود بیاورد که حافظ قوانین بوده و در اجرای حقوقی آنها بکوشد۰ با به رسمیت شناختن چنین اجتماعی؛ افراد عضو آن احساس یگانگی کرده و قدرش شان بر این پیوند اجتماعی استوار خواهدشد۰ به گمانم بدینگونه شرایطی به وجود خواهد آمد که غلبه بر زور فردی و انتقال قدرت به مجموعه ای بزرگ را امکان پذیر می سازد؛مجموعه ای که دوام آن در گرو پیوند احساسی اعضایش قرار دارد۰ تنها چیزی که باقی می ماند؛ به مرحلهٔ اجرا در آوردن و تداوم بخشیدن به آن است۰ روابط موجود در جامعه ای متشکل از عناصر متساوی الحقوق؛ روابط بسیار ساده خواهد بود ۰ قوانین این مجموعه آزادی‌های فردی را تعیین و تحدید می کنند تا همزیستی آنها را امکان پذیر سازد۰ اما چنین آرامشی پنداری بیش نیست و درعمل وضعیت پیچیده ای پیدا می کند۰ اجتماع در آغاز متشکل است از افرادی با قدرت های نابرابر ( مردان؛ زنان؛ والدین و فرزندان ) که بالاخره بعد از هر جنگ به فاتح و مغلوب و به گونه ای به ارباب و بنده تبدیل می گردند ۰ بنابر این حقوق مدنی بیان نابرابری نسبیقدرتها خواهد بود۰ قوانین به وسیله و به نفع قدرت حاکم پایه گذاری شده و برای فرودستان حقوق کمتری در نظر گرفته می‌شود ۰ از اینپس دو حوزهٔ تخطی و تحول در جامعه به وجود می آید۰ یکی شامل افرادی از قدرتمندان که سعی در استفاده از محدودیت های موجودخواهد کرد تا از حاکمیت قانون به حاکمیت مجدد زور دست یابند۰ و دیگری کوشش مداوم سرکوب شدگان برای رسیدن به قدرت بیشتر وتغییر قوانین موجود و همراه آن دست یابی به اصل برابری قانونی۰ جریان دوم زمانی قابل درک است که خواست جا به جائی قدرت؛واقعن در نهاد جامعه موجود باشد۰ این امر در لحظات تاریخی متعددی قابل وقوع است۰ در این حال حقوق به تدریج خود را با روابطفدرت جدید همگون آرد و یا اینکه طبقهٔ حاکم؛ آنچنان که اغلب اتفاق افتاده تن به این دگرگونی نداده و در صورت پافشاری طرفین جنگ. داخلی در گرفته و همراه با آن برای مدتی قوانین الغا شده و زور آزمائی جدید آغاز می گردد که با جایگزینی یک نظم حقوقی نوین پایانمی یابد ۰ با این همه تغییر قوانین حقوقی از راه های صلح آمیز نیز که مستلزم دگرگونی فرهنگی اعضاء جامعه می باشد قابل حوصل است ۰ این دگرگونی فرهنگی بستگی به عواملی دارد که بعدأ به آن خواهیم پرداخت ۰ می بینیم که در هیأت اجتماع نیز حل تضاد منافع به کمک زور اجتناب ناپذیر است۰ اما اختیارات و نقطه نظرهای مشترکی که زائیدهٔ همزیستی بر روی کره خاکی است؛ تسریع در حل این اختلافات و احتمالأ حل صلح آمیز آن را در چنین شرایطی مرتبأ افزایش می دهد۰ با نگاه کوتاه به تاریخ. بشریت می بینیم که همواره اختلافاتی بین یک موجودیت اجتماعی و یک یا چند موجودیت اجتماعی دیگر؛ اختلافاتی بین واحد های کوچک و بزرگ مناطق شهری؛صحرائی؛ قبایل؛ ملت ها و امپراتوری ها وجود داشته که اکثرأ به زور آزمائی ختم شده و با غارت و انقیاد کامل و استیصال یکی از طرفین پایان یافته است ۰ فتوحات جنگی را نمی توان یکسان ارزیابی و در بارهٔ آنها قضاوت کرد۰ بعضی همانند. مغول ها و ترک ها فقطبدبختی بار آوردند و برخی از طریق ایجاد واحدهای اجتماعی بزرگ‌تر؛ به انتقال و تبدیل زور به حقوق کمک کرده اند۰ که در  آن امکان توسل به زور از میان رفته و یک نظام حقوقی جدید باعث رفع اختلافات گشته است ۰ برای مثال فتوحات رومی ها؛ پاکس رومانا « به معنای صلح رومی؛ در اینجا منظور فروید صلحی بود ک در قرن اول میلادی در زمان اگوستینوس بر امپراتوری روم حاکم بود» را برای کشورهای سواحل مدیترانه به ارمغان آورد و هوس کشور گشائی پادشاهان فرانسه؛ کشور مستعد صلح با جامعه ای شکوفا ایجاد کرد۰هرچند این سخن متناقض به نظر می رسد ولی باید پذیرفت که جنگ وسیلهٔ نامطلوبی برای بر قراری صلح ابدی نیست۰ زیرا تشکیل واحدهای بزرگ را امکان پذیر ساخته و قدرت مرکزی؛ وقوع جنگ های بعدی را غیر ممکن می سازد۰ ناگفته نگذارم که این امر نیز مسئله ایرا حل نمی کند۰ چون نتیجه فتوحات دوام نیافته و واحدهای جدید به زودی گسسته و تقسیم می شوند۰ اغلب از هم پاشیدگی ها به علت وحدت اجباری بخش های مختلف بوده است۰ از این گذشته تا به حال فتوحات فقط توانسته اند باعث اتحاد اجرائی گردند که اختلافات شان باز در شکل نهائی به وسیلهٔ زور رفع شده است۰ تنها نتیجهٔ که از تمام این کوشش های خصمانه حاصل شده این است که انسان‌ها جنگ‌های کوچک ولی مداوم را با جنگ‌های بزرگ مخرب و وحشتناک تعویض کردند۰ در زمان کنونی نیز همانگونه که شما هم اشارهٔ کوتاهی کرده بودید؛ کاربرد و نتیجه حاصله همانند گذشته است۰ یکی از طرق ممکن برای جلو گیری از جنگ؛ اتحاد انسان‌ها برای جایگزینی یک قدرت مرکزی و رعایت احکام آن در هر یک از موارد اختلاف لازمهٔ تحقق این امر دو شرط است؛ شرط اول تشکیل چنین قدرت مرکزی و شرط دوم تفویض اختیارات کافی به آن است۰ یک عامل به تنهائی کاری از پیش نمی برد ۰ در حال حاضر جامعه ملل به عنوان سرپرست امور اینگونه قدرت مرکزی در نظر گرفته شده ولی شرط دوم هنوز جامه عمل به خود نپوشیده است ۰ جامعه ملل ناتوان است و تنها هنگامی می تواند چنین قدرتی را به دست آورد که اعضاء اتحادیه جدید که همانا یکا یک کشورها می باشند چنین قدرتی رابه او واگذار نمایند۰ به نظر می رسد که در حال حاضر امید چندانی به تحقق این خواست وجود ندارد؛ اما این واقعیت را نیز باید در نظرگرفت که در اینجا یکی از نادرترین کوشش های تاریخ بشری یا حتا نخستین کوشش با ابعادی بدین وسعت به نتیجه رسیده است ۰تشکیلات جامعه ملل به تنها راه حل انتقال قدرت از صاحبان پیشین آن به اقتدار مطلوب است ۰ قبلأ یاد آوری شد که دو عامل باعث پا برجائی یک مجموعه است : زور و پیوند احساسی اعضاء ۰ با از بین رفتن موقتی یکی امکان پا بر جائی اجتماع هنوز موجود است۰ناگفته نماند که تنها اندیشه های حائز اهمیت اند که بین مهم‌ترین نقاط اشتراک اعضاء مجموعه باشند۰ حال این پرسش پیش می آید که این نظرات تا چه حد مؤثرند؟ تاریخ به می آموزد که این اندشه ها عملن تأثیر خود را گذارده اند ۰ به عنوان مثال ‌پان هلنیسم « جنبشی که خواستار اتحاد یونانیان در یک کشور متحد بود » در مجالس و مراسم مذهبی و جشنواره ها در قالب تأکید بر برتری یونانیان در مقابلهمسایگان بربرشان بیان می گردید که خود تأثیر زیادی در تضعیف سنت جنگ طلبی آنان داشت؛ اما قادر به محو و از میان بردن معادلات فی مابین آحاد ملت یونان نبود و حتا نمی توانست یک شهر یا مجموعه ای از شهر را متشکل سازد تا با این وسیله زیان‌های دشمنان ایرانی خود را دفع نمایند۰ احساس یگانگی مسیحائی نیز با آن تأثیر ژرف نتوانست در دوران تجدید حیات فرهنگی  « رنسانس» کشورهای کوچک و بزرگ مسیحی را از جنگ بر حذر داشته و به یاری سلاطین از جنگ ممانعت کند۰ در حال حاضر نیز چنین تصوری از یک اقتدار واحد مبتنی بر اتفاق رأی وجود ندارد۰ امروزه تحمیل اعمال حاکمیت ملت ها بر یکدیگر بر همگان روشن است۰ بعضی افراد پیامبرانه اعتقاد دارند که تنها بسط افکار بلشویکی قادر به ممانعت از جنگ خواهد بود۰ اما امروز راه درازی تا حصول این هدف در پیش است و تحقق آن شاید تنها به وسیلهٔ جنگ‌های وحشتناک داخلی امکان پذیر باشد۰ در حال حاضر سعی در جایگزین کردن قدرت مطلوبی به جای قدرت واقعی موجود محکوم به شکست است۰ اشتباه است اگر زور صرف را منشأء حقوق به حساب نیاوریم ۰ چنانکه هنوز هم نمی توان از اتکاء به زور چشم پوشید۰ اکنون سعی در تفسیر یکی دیگر از جملات شما می نمایم ۰ شما از سهولت بسیج مشتاقانهٔ انسان ها برای جنگ تعجب نموده و حدس زده اید که غریزه نابودی و نفرت در انسان ها کار اینگونه تحریکات را آسان می نمایند۰ اینبار نیز نظر شما را بدون کم و کاست تأئید می کنم ۰ ما معتقد به وجود چنین غریزه ای هستیم و در سال‌های اخیر نیز سعی کرده ایم تظاهرات این غریزه را پیگیری کنیم۰ اجازه می خواهم که بدین مناسبت بخشی از آموزه ای غرایز را که ما در روانکاوی بعد از کنکاش ها و نوسان های به آن پی بردیم مطرح نمایم ۰ فرض ما بر این است که غرایز انسانی فقط به دو گونه اند۰! غریزه صیانت و وحدت که آن را به مفهوم افلاطونی عشق؛ غریزه عشق ورزی و یا غریزه جنسی می نامیم؛ دوم غریزه انهد‌ام و کشتار که ما آن را غریزه پرخاشگری یاغریزه تخریب می نامیم ۰ می بینید که در حقیقت این فقط یک توضیح تئوریک از جریان معروف به عشق و نفرت است که شاید رابطهٔ آغازین خود را در قالب قطب بندی‌های « جاذبه » و « دافعه » یافته و در محدودهٔ تخصصی شما نیز ایفاء نقش می نمایند.۰ اجازه میخواهم که با ارزیابی خود در بارهٔ خیر و شر ادامه دهم هر یک از این غرایز ضروری است و اثرات مشترک و تأثیرات متقابل آنها مشأء تظاهرات زندگی به شمار می رود۰ حال به نظر می رسد که هیچ یک از این غرایز قادر به فعالیت بدون دیگری نیست و همیشه هر یک تا حد معینی با دیگری همراه است ۰ به گونه ای که می گوئیم : این درهم آمیختگی غرایز است که هدف را تعیین و یا تحت شرایطی نیل به آن را ممکن می سازد۰ برای مثال صیانت نفس طبیعتأ منبعث از غریزه حیات می باشد ولی دقیقأ تبیین همین غریزه نیاز به پرخاشگری دارد۰ همچنین غریزه عشق؛ به هر شکلی برای ‌وصال معشوق به غریزه تصاحب نیازمند است ۰ مشکل ما در زمینه مجزا نمودن تأثیراتاین غرایز مدت ها سد راه ما جهت شناخت آنها گردیده بود ۰ با اندکی توجه ملاحظه می کنید که رفتار انسان ها دارای پیچیدگی مختصبه خود است۰ به ندرت می توان رفتاری را یافت که تنها از یک غریزه متأثر باشد ۰زیرا هر رفتاری می بایستی به گونهٔ خود انگیخته؛ آمیزهای از غریزه عشق و تخریب باشد۰ رفتار انسان ها عملن می بایستی از تلاقی همزمان انگیزه های فراوانی باشد۰ یکی از همکاران شما؛ پروفسور گئورگ کر یستف لیشتن برگ استاد فیزیک در گوتینگن؛ بر این مسئله واقف بود۰ شاید به همین جهت می توانست به عنوان یک روانشناس شهرت و اعتبار بیشتری از یک فیزیکدان پیدا کند۰ او کاشف مجموعهٔ انگیزه ها بود که مبین علل حرکات انسان به شمار میرود۰؟ او معتقد بود که علل حرکات را می توان همانند صفحه قطب نما که به ۳۲ سمت تقسیم شده تنظیم و اسامی را نیز به همان گونه مشخص نمود۰ برای مثال؛ نان - نان یا نام - نام - نان۰ حال می بایست. انگیزه های مختلف درونی انسان ها پاسخگوی علل تهیج آنان برای جنگ باشد۰ انگیزه های نیک و بد؛ انگیزه های که با صدای بلند بازگو می گردند و انگیزه های که به زبان آورده نمی شوند ۰ لزومیبه توضیح همه آنها نیست؛ ولی بدون شک میل به پرخاشگری و تخریب جزو آنهاست ۰ وحشیگری های بیشماری در تاریخ مؤید وجودچنین تمایلات بوده و توانائی آنها را اثبات می کند۰ مسلمأ اختلاط تمایلات تخریبی با دیگر غرایز شهوانی و اصیل؛ ارضاء آنها را ساده تر می نماید۰ وقتی سفاکی های تاریخ را می نگریم؛ اغلب مشاهده می شود که انگیزه های اصیل فقط بهانهٔ ارضاء امسال  تخریبی بودهاند۰ دیگر این که ما معتقدیم به هنگام وقوع وحشیگری دادگاه های تفتیش عقاید مذهبی؛ انگیزه های اصیل در ضمیر خودآگاه جایگرفته و انگیزه های تخریبی به گونه ای ناخودآگاه آن را تقویت کرده اند؛ هر دو مورد مذکور امکان پذیر است۰ تصور می کنم از مسئله مورد علاقه شما که ممانعت از جنگ است و نه تئوری های ما؛ سؤاستفاده کرده‌ام۰ ولی با این وجود مایلم که اندکی دیگر نیز به تشریحغریزه تخریب بپردازم؛ غریزه ای که محبوبیتش قابل قیاس با اهمیت آن نیست ۰ ما در پژوهش های مان به این نتیجه رسیده ایم که اینغریزه در درون هر موجود زنده ای فعال می باشد۰ غریزه ای که سعی در فروپاشی موجود زنده دارد و می خواهد او را به حالت عنصربیجانی در آورد۰ می توان به طور موجه « غریزهٔ مرگ » نامید۰ در حالیکه غریزه عشق معرف  کوشش های زندگی است۰ غریزه مرگ زمانی به صورت تخریب در می آید که به کمک عضوی از اعضاء بدن در مقابل موجودی خارجی مورد استفاده قرار گیرد۰ به عبارت دیگر. موجود زنده با از بین بردن بیگانه از زندگی خود محافظت می کند۰ اما بخشی از غریزه مرگ درونی و فعال می گردد۰ما سعی کردیم شماری از پدیده های بهنجار و بیمارگونه را از درونی شدن غریزه تخریب استنتاج نمائیم ۰ ما حتا پای خود را از محدودهٔ عقاید رایج بیرون گذاشته و عامل پیدایش وجدان را  در درونی شدن چنین پرخاشگری ها دنبال کردیم ۰ مشاهده می کنید که این نکته بسیار حساس و قابل تأمل است؛ اگر غریزه تخریب در مقیاسی وسیع درونی گردد؛ عواقب ناگواری خواهد داشت ۰ از سوی دیگر اگر قوای این غریزهبیرونی شده و چنین تصور شود آرامشی که در موجود زنده ایجاد می نماید؛ نتیجه ای مطلوب خواهد داشت؛ ناچارأ به عذر بیولوژیکی تمام کوشش ها و عامل زشت و خطرناکی که قصد مبارزه با آنها را داریم کمک می کنیم ۰ باید اذعان داشت که. درونی یا بیروتی شدن غریزه تخریب؛ بیش از مقاومت ما در مقابل آنها « که مستلزم توضیح نیز می باشد » به طبیعت انسان نزدیکترند۰ شاید تصور کنید کهآموزه های ما نوعی اسطوره سازی بوده که نمی تواند مایهٔ خوشحالی باشد ۰ پرسش می کنم که آیا تمام علوم طبیعی منتج از چنین اسطوره سازی نیست؟ آیا در فیزیک جز این است ؟ از مطالب فوق چنین استنباط می شود که امیدی به محو تمایلات پرخاشگرانهٔ انسانها وجود ندارد۰ آیا بر روی کره خاکی جائی را سراغ دارید که با وجود وفور مواد طبیعی؛ اقوامی یافت شوند که بدون آشنائی با زور و پرخاشگری؛ زندگی آرام و بی دغدغه ای را بگذارند؟ هرچند که من نمی توانم بپذیرم که چنین انسان‌های خوشبختی وجود داشته باشند؛اما اگر سراغ دارید مایلم که با آنان آشنا شوم۰ بلشویکها نیز امیدوارند که بتوانند پرخاشگری های انسان‌ها را بزدایند۰ آنها میخواهند برابری اجتماعی را بیاری ارضاء نیازهای مادی تضمین کنند! ‌پنداری است بس باطل؛ زیرا آنان در حال حاضر به قدر کافیاسلحه در اختیار دارند و حتا زحمت این را نیز به خود نمی دهند که پیروان خود را از کینه توزی نسبت به دیگران بر حذر دارند۰ گذشته از این همانگونه که می دانید هدف ما محو کامل تمایلات پرخاشگرانه انسان‌ها نیست؛ بلکه فقط باید سعی کرد که این گرایش به گونه ای هدایت شود که در جنگ جلوه گر نشود۰ اگر تمایل به جنگ از غریزه تخریب سرچشمه می گیرد؛ می توان با استمداد از غریزه عشق؛فرمول ممانعت غیر مستقیم از جنگ را در آموزهٔ « اسطوره‌ای غریزه » یافت؛ هر وسیله ای که موجد پیوند احساسی انسان‌ها باشد میبایستی در مقابله با جنگ به کار گرفته شود۰ این پیوندها به دو گونه امکان پذیر است ۰ یکی بر مبنای رابطهٔ عاشقانه؛ حتا به مفهومافلاطونی آن۰ آنگاه که روانکاوی از  عشق سخن می گوید شرمنده نیست؛زیرا مذهب نیز می گوید : دیگران را همانند خودت دوست بدار  « بدون شک منظور فروید در اینجا مسیحیت است » هرچند که بیان مطلب ساده می نماید  ولی انجام دشوار دارد ۰ نوع دیگر این پیوندبه وسیله وحدت و همانند به وجود می آید؛ وجوهی که اشتراک مساعی استواری بین انسان ها پدید آورد و به تحکیم احساس یگانگییاری کند۰بخش عظیمی از بنای جامعهٔ بشری متکی بر این وجوه است۰ از نقطه نظر علت سؤاستفاده از اقتدار حرکت نموده و به یکیدیگر از طرق غیر مستقیم ممانعت از ابراز تمایلات جنگ طلبانه اشاره می کنم : یکی از جنبه‌های نابرابری ذاتی و تغییر ناپذیر انسان‌هااین است که به دو گروه رهبر و پیرو تقسیم می شوند۰ دستهٔ دوم یعنی عظیمی را تشکیل می دهند به مرجع قدرتی نیازمندند که قادر بهاخذ تصمیم بوده و آنان کم و بیش و بدون قید و شرط مطیعش باشند۰ در اینجا لازم به یاد آوری است که می بایست بیش از پیش درزمینه انتخاب برگزیدگانی که دارای استقلال فکری و فاقد هراس باشند کوشش نموده برگزیدگانی که به کمک افکار خویش حقیقت راجستجو نموده و توده های فاقد استقلال را هدایت  نمایند۰ واضح و بی نیاز به استدلال است که دخالت قدرت دولتی و ممانعت فکریکلیسا در مقابل چنین طرز تفکری قرار دارد ۰ طبعأ اجتماعی مرکب از مردمانی که زندگی غریزی خود را مطیع و مقهور دیکتاتوری خردکرده باشند کمال مطلوب به شمار می آید ۰ هرچند پندار گونه می نماید؛ اما هیچ عامل دیگری حتا با صرفنظر کردن از پیوند احساسیتوده ها؛  قادر به ایجاد چنین یگانگی  کامل و مقاومی در میان آنان نیست۰ بدیهی است که راه های غیر مستقیم دیگری نیز  برایممانعت از جنگ وجود دارند؛ ولی نتیجه ای فوری در بر ندارند۰ کمتر کسی به نوشداروی پس از مرگ می اندیشد ۰ ملاحظه می کنید که در زمینه عملی برای حل مسائل مبرم؛ یاری طلبیدن از نظریه پردازان بیگانه با جهان چندان نتیجه ای به دست نمی دهد؛ بهتر آنکه برایحل هر مسئله ای از ابزار موجود با تمام کاستی هایش استفاده نمود ۰ حال به پرسش جالب توجهی که شما در نوشته تان به آن نپرداخته بودید اشاره می کنم۰ علت شوریدگی ما در مقابل جنگ چیست؟ چرا ما و دیگران جنگ را همانند دیگر مسائل درد آور زندگی مورد نظرقرار نمی دهیم؟ این امر طبیعی است و علل بیولوژیکی دارد و عملن اجتناب ناپذیر است۰ امیدوارم که این پرسش برای شما ناراحت کننده نباشد۰ اما اگر ما در بررسی ها و پژوهش هایمان سعی کنیم تا نقاب تحمیلی شایستگی و بر تری را که انسان ها در حقیقت فاقد آن هستند؛ کنار زنیم به چنین پاسخی دست خواهیم یافت: چون زیستن حق انسان است؛ چون جنگ امید زندگی انسان ها را تباه می کند؛چون انسان را راهی اردوگاه ها کرده و او را تحقیر می کند۰ چون بر خلاف میل اش او را به کشتار وا می دارد؛ چون ارزش‌های مادی گرانبهائی را که حاصل کوشش انسان است از بین می برد و بالاخره چون دیگر جنگ به شکل کنونی اش امکان تحقق آرمان قهرمانانه گذشته را در بر نداشته و تکامل جنگ  افزار های مدرن؛ نابودی یکی از طرفین یا هر دو را در جنگ به همراه خواهد داشت۰ هر آنچه از ضایعات ناشی از جنگ گفتیم حقیقتی است انکار ناپذیر ولی در حیرتم که چرا انسان ها تا کنون در محو جنگ به توافق همگانی نرسیده اند۰ در باره هر یک از این نکات می توان بحث کرد اما این پرسش پیش می آید که چرا اجتماع نیز نباید نسبت به زندگی افرادش حقی داشته باشد؟ همه جنگ‌ها را نمی توان محکوم کرد۰ تا زمانی که کشور ها و مللی وجود دارند که آمادهٔ نابودی دیگرانند؛ می بایستی دیگران نیز خود را مسلح کنند۰ می دانم که این بحث مورد نظر شما نیست؛ به این خاطر هرچه سریع تر از آن می گذرم ۰ به اعتقاد من شوریدگی ما در مخالفت با جنگ علت اصلی دیگری داشته و واکنش  ما اجتناب ناپذیر است۰ ما مخالف جنگ هستیم و صلح طلبی ما دلایل اندامی دارد و به همین خاطر اثبات نظراتمان نیز به سادگی امکان پذیر است۰ می دانم که این نظریه بدون توضیح قابل درک نیست ۰ سعی می کنم منظورم را روشن تر باز گو کنم: روند رشد فرهنگی انسان ها از زمان های بسیار دور ادامه دارد « می دانم دیگران خیلی مشتاق اند آن را تمدن بنامند » آنچه شده ایم و از هر آنچه که رنج می بریم؛ مرهون همین رشد فرهنگی است که علل و آغازش نا روشن؛ پایانش نامعلوم و برخی از خصوصیاتش به سادگی آشکار می باشد ۰ شاید زمانی این رشد فرهنگی نسل بشر را ازبین ببرد۰ چون کم و بیش زیان فراوانی به عامل امیال جنسی زده؛ به طوری که  امروزه زاد ولد در میان نژادهای بی فرهنگ و قشر هایعقب مانده اجتماع افزون‌تر از ملل با فرهنگ و پیشرفته است( فروید از واژه ای نژاد ها استفاده نموده خوشبختانه دانش امروزی ثابت کرده که فقط یک نژاد وجود دارد و ما انسان ها از هر تیره و تباری که باشیم ودر هر کجا زندگی نماییم و دارایی هر فرهنگ و دین و زبانوباور و قیافه و رنگی باشیم همه از یک نژاد هستیم و نیز باید افزود که ریشه ای همه ما به آفریقایی زیبا بر می گردد؛ به عبارت دیگر  ماهمه آفریقایی می باشیم بنابر این باید از به کار بردن نژادها اکیدأ دوری جست ۰ اما باید اذعان نمود که انسان ها هرچه متمدن تر و بافرهنگ تر می‌شوند فرزندان کمتری می خواهند و در این جا حق با جناب فروید است؛ اما باید گفت که داشتن فرزند زیاد غیر از عقب ماندگی فرهنگی دلایل اقتصادی و معیشتی و امنیتی نیز داشته  و باید در قضاوت نمودن محتاط بود و جوانب گوناگون را مد نظر گرفت) شاید این روند قابل مقایسه با اهلی شدن جانوران باشد۰ بدون شک روند رشد فرهنگی؛ تغییرات جسمانی نیز در بر داشته؛ ولی هنوز این تصور که رشد فرهنگی همان روند تغییرات اندامی است؛ قابل لمس نیست ۰ تغییرات روانی توأم با این رشد فرهنگی؛ روشن؛ صریح و جالب توجه بوده و با بسط انتقال هدفهای غریزی و محدودیت هیجانات غریزی همراه است۰ این واقعیت که پیشینیان ما میل جنسی بیشتری از ما داشته اند برایمان بی تفاوت و غیر قابل تأسف شده است۰ اینکه انگارهای اخلاقی و زیبائی شناسانه ما تغییر کرده اند؛علل اندامی دارد۰ از میان خصوصیت های روانشناختی فرهنگ؛ دو عامل دارای اهمیت ویژه هستند۰ یکی قدرت یابی عقل که بر زندگی غریزه ای غلبه نموده  و دیگری درونی شدن تمایلات پرخاشگرانه با تمام عواقب ناگوار و مطلوبش۰ نقطه نظرهای روانی که سیر تکاملی فرهنگ به ما تحمیل می کند؛ ما را به گونه ای نافذ در مقابل جنگ قرار می دهد و درست به این خاطر است که از جنگ رنج می بریم وقادر به تحمل آن نیستیم۰ این فقط یک امتناع عاطفی و روشنفکرانه نیست که ما را علیه جنگ می شوراند بلکه برای ما صلح طلبان یکشکیبائی بنیادی است که تجلی و حساسیت ذاتی ما است۰ در واقع  تحقیری که جنگ بر زیبا شناسی روا می دارد؛ چندان کمتر ازوحشی گری هایش مایهٔ نفرت ما از جنگ نیست۰ تا کی می باید در انتظار نشست تا دیگران نیز صلح طلب گردند؟ نمی توان گفت که چه اندازه وقت لازم است؛ ولی شاید خیالبافی نباشد اگر که به تأثیرات دو انگیزه ای که در آینده ای نه چندان دور قادر به پایان بخشیدن به تمام جنگ‌ها می باشند؛ امید ببندیم : یکی فعال نمودن جریانات فرهنگی و دیگری ترس از ویرانی ناشی از جنگ۰ نمی توان حدس زد که این راه از چه پیچ و خم هائی خواهد گشت۰ اما می توان به جرئت گفت؛ هر آنچه رشد فرهنگی را تسریع کند؛ بی گمان کار بردی مثبت علیه جنگ خواهد داشت۰ سلام های قلبی مرا بپذیرید و امیدوارم که اگر نظراتم مبین خواست های شما نبوده؛ مرا ببخشید۰ « زیگموندفروید» ( کشورهای روی زمین تنها زمانی که همگی از خارج مورد حمله قرار گیرند در همکاری های بنیادی متحد خواهند شد۰ شاید اینک ما خستگی ناپذیر به سوی آن سطح رفیع رقابت در حرکتیم؛ شاید روزی با موجودات بلند پرواز سیارات و ستارگان دیگر رویارو گردیم؛ که در این صورت به زودی جنگ بین سیارات؛ آغاز خواهد شد ۰ آنگاه؛ تنها آنگاه؛ ما زمینی ها یکی خواهیم بود ۰ ویل دورانت) ( در این جستار از کتاب جنگ از دیدگاه روانشناسی اثر آلبرت انیشتن و زیگموند فروید و نیز از کتاب درس های تاریخ اثر ویل دورانت و هم چنین از نظرات استیون هاوکینگ  استفاده نموده ام ) از حوصله مندی تک تک شما دوستان گرانقدر بابت مطالعه ای نسبتأ بلند این متن جهان سپاس دارم 

اخبار روز

03 جوزا 1403

BBC ‮فارسی - صفحه افغانستان BBC ‮فارسی - صفحه افغانستان

کتاب ها