جستاری در بارهٔ زندگی و اندیشه های کارل مارکس۰«1818–1883 ۰ بخش ۷

« کارل پوپر در گفتگویی با هربرت مارکوزه می گوید: »کوشش برای پدید آوردن بهشت در زمین، همواره دوزخ ساخته است. این جمله می تواند ما را به بازخوانی اندیشه هایمان در هر زمینه ای راهنمایی کند. نه زمین بهشت خواهد شد و نه انسان ها فرشته، ما فقط باید تلاش کنیم کمی بهتر و انسان تر از دیروزمان باشیم.

•    همین! »پیش از آن که مارکس وارد دانشگاه برلین شود تغییراتی اساسی در درسهای آنجا به وجود آمده بود۰ یعنی در دانشگاه به کلاس های تدریس حقوق ؛علوم و تاریخ علوم اضافه و در مقابلشان از کلاس های که در آن فلسفهٔ خشک و سنتی تدریس می‌ گردید کاسته شده بود استادی که در آماده نمودن و نشان دادن این راه جدید بیش از همه مؤثر واقع گردید همانا « لئوپلد رانکه» «Leopold Ranke » بود که در سال 1825 به دانشگاه برلین پیوست و هم او بود که نوشت« خداوند در کلیهٔ وقایع تاریخی حضور دارد و وجود او احساس می شود »رانکه می گفت که فقط با تحصیل و تحقیق کامل در مدارک تاریخی می توان از وقایع آن گونه که حقیقتأ رخ داده آگاه گردید۰رانکه در سن 91 سالگی در سال 1886 در گذشت۰مکتب جدیدی که در رشتة آموزش و پژوهش در تاریخ ایجاد کرد نه تنها در آلمان؛بلکه در تمام دانشگاه های جهان غرب به وجود آمد که هنوز هم پیروی می شود۰شخصیت رانکه در جو دانشگاه برلین کاملن محسوس بود۰اما جناب مارکس نه تنها برای پرفسور رانکه ارزشی قائل نبود؛بلکه او را شخصیتی بی فایده می دانست۰چنانکه مارکس بعدها که به سن بالاتری رسیده بود در بارهٔ رانکه نوشت« این مرد تمام عمرش را بیهوده صرف آن کرد که وقایع بزرگ تاریخ را به انتقاد بکشد و آنچه بزرگ است کوچک نشان دهد» بنا بر این به تدریج علاقهٔ مارکس به حضور در کلاس های درس دانشگاه کم شد و بقیهٔ وقت خود را از راه خود آموزی بدون استاد به مطالعات در بارهٔ موادی که مورد پسندش بود ادامه داد۰در عوض دو نفر از استادانی که مارکس به آنها باور داشت و برای دانش آنها احترام زیادی می گذاشت و هر دو پیرو مکتب فلسفی هگل بودند؛ اما هر کدام فلسفهٔ هگل را به نحو خاص خود تحلیل و تدریس می کردند۰فریدریش کارل فن ساوینی و ادوارد گانس می باشند۰بحث های این دو استاد برجسته تأثیر بسیار عمیقی بر اندیشه های مارکس باقی گذارد۰این دو استاد در جوانیشان تحت تأثیر استاد بزرگ خود هگل بودند ۰در سال نخست تحصیل مارکس به طور جدی مشغول آموختن فلسفهٔ هگل در بارهٔ پدیدار شناسی شد۰ولی در آن موقع هنوز پیرو هگل نشده بود۰در نامهٔ که مارکس در سال 1837 به پدرش می نویسد می گوید« من بخش های مختلفی از فلسفهٔ هگل را خوانده ام ولی هنوز آن گونه که باید و شاید آن ها وجود مرا محذوب خود نساخته است»اکنون باید نشان داد که کتاب ها و اندیشه های دو استاد جوان دانشگاه برلین چه تأثیری بر جناب کارل مارکس گذاشت۰این دو استاد یکی « فن ساوینی» و دیگری« گانس» می باشد۰مارکس با علاقه در کلاسهای ساوینی شرکت می نمود و کتابهای او را می خواند۰ یکی از کتابهای ساوینی کتابی بود به نام « حق مالکیت» که از بهترین کتابهای بود که تا آن زمان در زمینهٔ حقوق مالکیت نگاشته شده بود — و کتاب دیگر ساوینی مجموعه ای بود که در شش جلد تدوین شده بود و محتوای آن « تاریخ روم در قرون وسطی » بود۰مارکس پس از آشنایی با این کتابها و پی بردن به اهمیت آنها به طور جدی به مطالعه و تحصیل پرداخت۰ساوینی در این کتاب ها و نوشته های دیگر خودش در دو ایدهٔ بسیار مشخص را ابراز می نمود: یکی « ارتباط درونی تشکیلات مختلف یک جامعه با یکدیگر» و دیگری «امتداد تاریخ» از دیدگاه این دانشمند قوانین جزء لاینفک کالبد یک ملت می باشند: ساوینی می نویسد« به باور من قانون یک جزء جدا نشدنی از کالبد هر ملت است؛ قانون یک لباس نیست که بر تن جامعه کرده باشند؛ که بتوان آن را هر موقع که بخواهند به میل از تن آن بیرون آورند و لباس دیگری بر تن آن کنند» و اما راجع به امتداد و استمرار تاریخ ساوینی معتقد بود که « این که می گویند هر نسلی در به وجود آوردن تاریخ خودش آزاد است و تاریخ خودش را می سازد؛سخنی است سطحی و پایه ای ندارد» ساوینی همچنین می افزاید« هیچ نسلی نمی تواند به میل خود و بدون ارتباط با گذشته قوانین جدیدی وضع کند؛بلکه دائمأ در پی قوانین گذشته کشیده می شود» این نظریه های ساوینی بر افکار و تئوری های کارل مارکس در بارهٔ « مادیت تاریخ» دیده می شود۰استاد جوان دیگری که مارکس در کلاس های در او حاضر می شد همانا « ادوارد گانس» بود۰این استاد جوان را که آن زمان ۲۳ سال داشت هگل از دانشگاه « هایدل برگ» به دانشگاه برلین دعوت نمود۰پس از فوت هگل در سال 1831 این دو استاد جوان تقریبأ بدون رقیب در دانشگاه برلین بودند و هر کدام بر خلاف یکدیگر فلسفهٔ استاد خود هگل را تفسیر و تأویل می نمودند و هر کدام از دیدگاه خاصی به تئوری ها ی استادشان هگل نظر می افکندند۰ساوینی افکار محافظه کارانه داشت و به تسلسل و ارتباط درونی تاریخ وقایع معتقد بود و اجبارأ بقای وضع کنونی را ایجاب می کرد۰این استاد از تئوری هگل در بارهٔ « ثابت ماندن قوانین» پیروی می کرد و تغییر ناپذیری قوانین اصلی را در بحث های خود تأکید می نمود( قابل توجه است که دولت و رژیم سلطنتی پروس از همین تئوری هگل برای تحکیم قدرت خود استفاده می کرد) از جانب دیگر بسیاری از دانشجویان زیرک و تیز هوش دانشگاه که مارکس در زمرهٔ آنها بود در تحت رهبری استاد دیگر یعنی ادوارد گانس در مقابل فرضیهٔ ساوینی که به ثابت بودن قوانین باور داشت از تئوری دیگر هگل که بر پایهٔ دیالکتیک استوار بود و بیشتر جنبهٔ پیشرفته و انقلابی داشت پیروی می نمودند۰زیرا به گمان این دسته روش دیالکتیکی بقا و ابدی بودن اصول را رد می کرد و به تغییراتی که نتیجهٔ آنها بهبودی اوضاع می بود روح امید می بخشید۰مارکس در ابتدا با احتیاط و سؤظن نسبت به تئوری های هگل می نگریست ولی به تدریج شیفتهٔ افکار هگل شد که تقریبأ تمام وقت خود را برای آموختن هیچ درس دیگری صرف نمی نمود جز اندیشه های هگل۰به طوری که در ظرف یک سال تمام کتاب های که هگل نوشته بود و بحث ها و گفته های او را که توسط ادوارد گانس جمع آوری شده بود مطالعه نمود۰این نوشته ها عبارت بودند از : فلسفهٔ حقوق؛ در‌وسی در بارهٔ فلسفهٔ تاریخ ؛ پدیدار شناسی مغز؛ علم حقوق و طرح تدوین فرهنگ نامهٔ جامعی از علم فلسفه۰هنگامی که مارکس هنوز دانشجو بود چندین تذکرهٔ لطیفه آمیز در بارهٔ هگل نوشت که در یکی از آنها آمده است:« آنگاه که بالاترین و عمیق ترین افکار را در مغز خودم کشف کردم ؛مانند خداوند سخت شدم و مانند او خودم را در لفافهٔ تاریکی پوشانده ام» و مارکس ادامه داده می گوید :« مدت ها در جستجو بودم و در امواج دریای افکارم فرو رفتم تا پیام بزرگ را شنیدم : یافته را محکم بدار» در سال 1837 در سال دوم تحصیل در دانشگاه برلین مارکس به عضویت جوانان « پیرو هگل» در آمد۰در اول نوامبر 1837 مارکس به پدرش نوشت« وضع مزاجی ام خطرناک شده است و پزشک معالجم رفتن به خارج از شهر و زندگی در هوای آزاد را توصیه کرده است و من برای نخستین بار تمام عرض شهر را تا دروازهٔ استرالو راه رفتم » بنا به دستور پزشک مارکس برای مدتی در دهکدهٔ کوچک استرالو که در کنار ذوخانهٔ آشپره بود اقامت نمود۰مارکس بعد از این که سلامتی خود را باز بافت و به دوستانش گفت« من به قدری خوشحال هستم که می خواهم مردم ناآشنا را در خیابان در آغوش بکشم» مارکس جوان برای تحصیل علوم به مطالعهٔ کتابهای فرانسیس بکن و هرمان ساموئل رایما روس که در بارهٔ غریزهٔ جانوران نوشته شده بودند پرداخت۰ و برای آموختن فرضیه ها علاوه بر هگل به انتشارات فلاسفة دیگر از قبیل فیشته در بارهٔ قوانین طبیعت و شیلینگ در بارهٔ فلسفة طبیعت مراجعه نمود۰و برای تحصیل در رشته های روحانی و مذهبی تمام نوشته های گراتیان و لانه لتی را خواند و همچنین یاد داشت های مفصل از نوشته های این دو استاد بزرگ تهیه نمود۰و برای تحصیل در قسمت قوانین دادگستری آلمان از نوشته های استاد خودش ساوینی در بارهٔ مالکیت و از رساله های کلاین ودر بارهٔ سالنامهٔ وضع قوانین و همچنین از کتاب «فن گرل من » در بارهٔ اصول علم قوانین جنائی استفاده نمود۰و در نامهٔ در دهم نوامبر 1836 به پدرش نوشت:« من اینهمه کتابها و درس های مربوط به حقوق و قوانین دادگستری را با ابن همه زحمات فراوان نه برای آن می آموزم که روزی وکیل دادگستری بشوم ؛بلکه متظور من درک مسائل ماوراء طبیعت می باشد۰من سعی می کنم با آموختن حقوق و قوانین به فلسفهٔ وجود این قوانین پی ببرم» مارکس به عنوان دانشجو بسیار جدی آنچه را در کتابها نوشته شده بود می بلعید تا این که به راستی اصول و مفهوم حقایق را در یابد۰ ( اگر به راستی جویایی حقیقت هستید؛ ضرورت دارد که حداقل یک بار در زندگی تا آنجا که امکان دارد به همه چیز شک بکنید۰ رنه دکارت )

اخبار روز

03 جوزا 1403

BBC ‮فارسی - صفحه افغانستان BBC ‮فارسی - صفحه افغانستان

کتاب ها